تبلیغات


__
یادداشت ها
14 شهریور 1387 ساعت 13:54 بعد از ظهر
چقدر وحشتناک است حس نداشتن تو باورت نیست حس سرمای من نبودنت یک غبار است یک حس وحشتناک یک پوشش بر روی تمام زیبایی ها هرگز ندانستی لحظه هایم تنها برای توست شاید خسته باشی از نوشته های تکراری من هرگز نخواندی ،‌ نامه های فرستاده نشده ،‌بی جواب ،‌نامه های خط خطی ،‌نامه های خیس ،‌خیس از اشکی که غم های من است ،‌ درد هایم ،‌سردیم ،‌که با نوشتن سرد تر هم میشوم ای کاش حالا که هستی از ته دل باشی ،‌تو بودی ،‌از ابتدا بودی اما نه برای من از دروغ بیزارم اما بار ها به خودم به دروغ گفتم که دوستم داری به هزار و یک دلیل خیالی ... شب است ،‌ سرد است ،‌ ماه را از پنجره ی اتاقم لمس میکنم ... گرمای تو در وجودم هنوز هم مانده اگر هستم و کمی گرم ، از بودن توست ،‌ آثار دستانت ... جای بوسه ات هنوز بر صورتم مانده ... آرامم میکنی ... هنوز هم هستم بر سر قولم ... فراموش نکن ... !
14 شهریور 1387 ساعت 13:54 بعد از ظهر
شب به رنگ عشق ما آبی شده ماهتاب آسمان آبی شده چشم هایم غرق در نور تو و دست هایم غرق در گرمای توست و آغوشت همیشه خاطرم هست چه گرم و عاشق و آتشفشان بود ... لبانت مثل هر لحظه پر از عشق نگاهت منتظر چشمت به در بود و اما آمدم ؛ آرام و شیدا کنار دست هایت گرم گشتم مرا آرام کردی با تبسم در آغوشت وجودم گشت پنهان نگاهت کردم و بوسیدمت من نگاهم کردی و آرام گشتم دلم هر لحظه از عشق تو لبریز و دستانم به گرمای خدا بود و اما لحظه ای کوتاه و ... افسرد ؛ دلم در اوج شادی در پس غم و تو ای خواهش هر لحظه ی من صدایت ؛ خنده ات ؛ عشقت ؛ نگاهت همه ؛ رویای زیبای شبم بود ولی با یک گذشتن خرد گشتن و آن هم ... لحظه ی ترک دلم بود
14 شهریور 1387 ساعت 13:54 بعد از ظهر
بودنت یک بار دیگر خستگی از یاد رفت دست گرمت ، لمس قلبت ، چشم های عاشق و لب های شیرینت برای من ، همه ، معنای بودن بود برای اولین برف زمستانی چه شوقی داشتم ، در کنارت ، من تمام سردی و لرزیدن دی ماه را از یاد بردم گرمی و آرامش زیبایی از عمق وجودت ، تمام بودنم را می گرفت و این آتشکده ، سوزان سوزان بود ؛ و من که در مقابل ، برفی از سرمای دوری ؛ یخزده بودم ؛ کنار خود به حدی گرم و آتشوار گرما داد که آبم کرد ... من تمام سردی ام از دست رفت ، حتی بودنم ، هستی و هرچه داشتم ، پیش تو ای آتش زندگی بخش الهی ، من هر آنچه در وجودم بود ، تقدیم تو کردم در کنار آن بزرگی و حرارت ، من فقط قدرت از بین رفتن داشتم ! تمام هرچه گفتم ، قطره ای کوچک ز دریای وجود گرم توست چند لحظه بعد ، دستانت ، لبهایت ، و آغوشت مرا در خود گرفت نیست گشتم ، من سراپا غرق در شادی و لذت مست بودم ، مست بودن در کنار تو ، آه ، مستی میدهی همچون شراب ؛ گرمی میدهی ای آتش سوزان ز پا افتاده ام ؛ رحمی بکن ، تو بزرگی و من اما قطره ای ناچیز هستم در مقابل طاقت آغوش گرمت تا به این اندازه از من خارج است ! لب که از لب های من برداشتی صورت نازت چه زیبا گشته بود دست در موهای تو ، آن خرمن زیبا و پر ارزش ، در آغوشت گرفتم آهسته در گوشت ، به آرامی و زیر لب ، نگاهت کردم و گفتم ؛ تو را من دوست می دارم ... تو هم آهسته دستانت به روی گردنم لغزید ؛ به چشمانم دوباره خیره گشتی دگر یارای بودن رفته بود از دست من تو را یکبار دیگر گرم در آغوش خود ، فشردم من ، تو را بوسیدم و گفتم ... خداحافظ ...
14 شهریور 1387 ساعت 13:54 بعد از ظهر
تو ای آرامش و زیبایی هر لحظه از عمرم نمیدانی که من امشب چه ویرانم نمیدانی کنار غم و در آغوش گرم خاطرات تو گلم ، زیبای من ، رویای من ، نمیدانی چه حالی دارم ای بهتر ز گل نمیدانی چه حسی دارد این رنگ غم و اوج شکوه عشق تو در کنار اینهمه اشک و نگاه منتظر ... نه ؛ تو نمیدانی ... کجایی عشق من ، امشب ز من دوری ، چرا ؟ چرا تو آنقدر خوبی که باید من همیشه جزو آنهایی که تو آرامشان کردی بمانم ؟ نمیخواهم تو در آغوش گرم دیگری ؛ فکرت برای من تو جسمت را به من دادی ولی افسوس... حالا ، اینهمه زیبایی و اوج لطافت در کنار دیگری ذهن و دل و هرچه جز جسم تو هست مال من است برای من اگر یک لحظه هم باشی تو را من با تمام قدرت و عشق و وجودم ، لمس خواهم کرد و تو ای بهترین همراه و خوب من زمانی که کنار لحظه هایم میهمان هستی نمیدانی که من آن لحظه ها را ، با چه عشقی در خیالم بعد ها ، حتی هزاران بار ، از نو ، تازه و تکرار خواهم کرد . . . تو در افکار من یک خوب بی همتا و بی مثلی و این را هم بدان هرگز نگاهم را ز تو من ؛ پس نمیگیرم نگاه عاشقت ، فکرت ، دلت ، لب های شیرینت و گرمای وجودت ؛ برای من تمام حسرت و یک لذت کوتاه و جسم سرد و نمناکت کنار دیگری من ؛ بی صدا رفتم . . .
23 تیر 1387 ساعت 12:20 بعد از ظهر
بهشت و جهنم یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
21 تیر 1387 ساعت 13:57 بعد از ظهر
salam azizam..tavalodet mobarak...movafagh bashi...:)
__