تبلیغات


__
یادداشت ها
13 اسفند 1386 ساعت 16:15 بعد از ظهر
برای آمدنت انتظار کافی نیست/دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست/چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز/هزار بار بیاید بهار کافی نیست/خودت دعا بکن ای مهربان که برگردی/ دعای اینهمه شب زنده دار کافی نیست/اللهم عجل لولیک الفرج
13 اسفند 1386 ساعت 16:13 بعد از ظهر
دلم، برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد. دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد. می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كی برمی آید و كی فرو می شود... و ندانم كه كدامین قرن از پی كدام قرن می گذرد. و كاش چشم كه باز می كردم، دقیانوسی دیگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود. من آدمی هزار ساله ام كه هزاران بار گریخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام،‌ دقیانوسی نیز با من آمده است. من خوابیده ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به كار من نمی آید. من كجا بگریزم از دقیانوسی كه در پیراهن من نَفَس می كشد و با چشم های من به نظاره می‌نشیند و چه بگویم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكیه زده است و آن سواران كه از پی من می آیند، نه در راهها كه در رگهای من می دوند. چه بگویم كه گریختن از این دقیانوس، گریختن از من است و شورش بر او، شوریدن بر خودم. نه، ای خدای خواب‌های معرفت و غارهای تنهایی، من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. كه این دقیانوس كه منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید. فردا، فردا مصاف من است و دقیانوسم. بی زره و بی شمشیر و بی كلاه، تن به تن و رویارو؛ زیرا كه زندگی نبرد آدمی است و دقیانوس خود *از کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» نوشته عرفان نظر آهاری
13 اسفند 1386 ساعت 16:11 بعد از ظهر
لیلی گفت :امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟ خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم لیلی گفت : کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل کند خدا گفت:مادری بهانه ی عشق است، بهانه ی سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب ، بی تب ......خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟ خدا گفت: پایان غصه ات اشک است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگ تر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد خدا خندید لیلی نام تمام دختران زمین است - عرفان نظر آهاری
4 اسفند 1386 ساعت 09:30 قبل از ظهر
به همان اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است به همان اندازه قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوار تر است. (میشله)
4 اسفند 1386 ساعت 09:27 قبل از ظهر
یا علی ! چون بر تو درباره لباس کهنه ات خرده گرفتند فرمودی:« مومنان بدان اقتدا کنند و دل به این وسیله فروتن می شود و هوی سرکوب می گردد و از تکبر مرا بهتر دور می سازد.»
25 بهمن 1386 ساعت 12:53 بعد از ظهر
در زمان پیامبر (ص) مردی سطل ماستی درست کرد واز خانه اش بیرون رفت.غروب که برگشت به خانه اش دید یک سگ با پوزه ی ماستی از خانه اش پرید بیرون بعد وقتی رفت سراغ ماستش دید سر ماستش به اندازه پوزه سگ خراب شده.سطل ماست رو برداشت برد پیش پیامبر(ص) بعد گفت یا رسول الله من وقتی رفتم توخونه یه سگ با پوزه ماستی از خونم اومد بیرون ، سر ماستم هم به اندازه پوزه سگ خراب شد حکم این ماست چیه؟ پیامبر(ص) پرسید آیا تو پوزه ی سگ را در ماست دیدی؟ گفت :نه. پیامبر گفت پس حلاله برو و از این ماست استفاده کن.مرد گفت یا رسول الله پوزه سگ ماستی بود ،سر ماست هم خراب بود؟ پیامبر(ص) دوباره پرسید آیا تو پوزه ی سگ را در ماست دیدی؟ گفت :نه. پیامبر گفت پس حلاله برو و از این ماست استفاده کن. بار سوم هم مرد همین راگفت و پیامبر(ص) دوباره پرسید آیا تو پوزه ی سگ را در ماست دیدی؟ گفت :نه. پیامبر گفت پس حلاله برو و از این ماست استفاده کن. این بار مرد گفت یعنی چه این ماست کثیف است و ماست را ریخت. ماهها گذشت ودر فصل بهار مرد در حیاط خویش مشغول قربانی کردن گوسفندی بود.چاقو به دست وبالباس خونی .وقتی سر گوسفند را برید ناگهان از داخل کوچه مردی بانگ زد ای مردم کمکم کنید.او هم باهمان چاقو و لباس خونی به داخل کوچه رفت ودید کسی نیست وقتی سرش را برگرداند دید بالای سر جنازه ای ایستاده که سرش را بریده اند و روی سینه اش گذاشته اند .همین جا بود که همسایه هاو ماموران امنیتی ریختند واو را به جرم قتل این مرد دستگیر کردند وبه سمت میدان اصلی شهر برای دار زدن بردند.در بین راه جمعیت با پیامبر برخورد کردند.پیامبر لبخندی زد و رد شد.مرد بانگ برداشت یا رسول الله تو که علم غیب داری و میدانی من آن مرد را نکشتم. پس چرا چیزی نمی گویی و لبخند میزنی؟ پیامبر فرمود آن روز را به یاد می آوری که من به تو گفتم آیا پوزه سگ را در ماست دیده ای ؟ حرفم راقبول نکردی و ماست را ریختی .حالا دیدی می شود پوزه ی سگ ماستی باشد و سر ماست هم خراب شده باشد و آن ماست حلال باشد؟ گفت :آری. ولی الان مرا میکشند چیزی بگویید.فرمودند .چاقو دست تو بود.لباست هم خونی بود.سر آن مرد هم در سر در خانه تو بریده شده بود.همانطوری که تو قبول نکردی ماست حلال است این مردم هم قبول نخواهند کرد. البته این مرد را دار نزدند چون مجرم اصلی اعتراف کرد. در زندگی ما هم بسیاری موارد پیش خواهد آمد که واقعیاتی را به طور مسلم می بینیم ولی تا این واقعیات را در کنار هم و در یک محل درک نکنیم حق قضاوت نخواهیم داشت. در واقع ما واقعیت های کسسته از هم را می بینیم و معمولا مبنای فکر و قضاوت و عمل خویش قرار می دهیم. واین درست نیست. در مثل بالا واقعیت هایی مثل ماستی بودن پوزه ی سگ، خراب بودن سر ماست،و بیرون پریدن سگ از همان خانه واقعیت هایی گسسته از هم محسوب می شوند که در کنار هم قرار دادن آنها منجر به ریختن ماست خواهد شد. در حالی که ما باید دقیقا پوزه ی سگ را در ماست ببینیم تا قضاوتمان صحیح باشد. این حکایت را من باب تذکر عرض کردم زیرا بسیار در زندگی با آن مواجهیم. و در واقع بی توجهی نسبت به این امر سر منشا بسیاری از اختلافات، شایعان، تهمتها و ....، خواهد بود. از روزی که این داستان را شنیده ام تا به الان مدام در روابط اجتماعی در جلو چشمم بود تا خدای نکرده عمل نامناسب و قضاوت نادرستی از اطرافیانم نداشته باشم. امیدوارم برای شما نیز سبب خیر باشد یا حق
__