8 مهر 1387 ساعت 15:07 بعد از ظهر | |
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ... |
8 مرداد 1387 ساعت 23:57 بعد از ظهر | |
برای دلتنگی هام
برای خودِخودم ، برای اون قسمت گمشده روحم که همیشه دنبالش می گردم ، برای اون چیزهائی که تو دلمه و نمی دونم چطوری باهاش دوس باشم ......
برای همه دلم كه قلبم واسش یه ذره شده .
نوشتن ، همیشه با احساس قشنگه و من الان غرقِ احساسم .
دلم می خواد دوباره و چند باره برا خدا بنویسم ، دلم می خواد باهاش درد و دل کنم و بهش بگم که ازش خجالت می کشم . دلم می خواد دعاهام رو دوباره به محضرش تقدیم کنم . اما خجالت می کشم .
کاغذ ، دوست همیشگی من یه بار دیگه پل ارتباطی من و خدا میشه .....
دیروز تو آسمونها با خدا خیلی حرف زدم ، ابرا رو هم شاهد گرفتم از اونها خواستم برام آمین بگن .
وای ،آدم وقتی از اون بالا زمین رو نگاه میكنه تازه می فهمه كه چقدر زمین و زمینی ها كوچیكند و خاك بر سر من كه خودم رو سخت به این زمین چسبوندم .
ادعای دوستی با خدا رو دارم و مرتب از آسمون زمین رو می بینم و كمتر این حس بهم دست میده كه ، در زمین چیزی نیست اسمان را تو نگر .
كوهها ، با همه عظمتشون اندازه یه سنگ ریزه شدن و آدمهای بزرگ و كوچیك اصلا پیدا نبودن .
این روزها غرق احساسم ، بعضی وقتها از خدا دور می شم ، گاهی بهش نزدیك می شم اما سخت احساس می كنم كه : هیییییچكی خدا نمی شه ، هیچكی ،هیچكی ،ههییچچكیییی.
و من باز هم اعتراف می كنم ، چون خودم رو خوب می شناسم ؛ من هم بنده خوبی نمیشم ، بنده ، خوبی ، نمی شم ، ب ن د ه خ وب ی نمی شم ، ن می شم .
توآسمون به خدا گفتم ، حالا كه وسط چشمای آبی قشنگت هستم ، بذار باهات حرف بزنم ، بذار باز هم با كمال پرروئی و زبون درازی ازت بخوام ؛ می خوام اینبار یك چیز بخوام برای همیشه ، اونم خودتی ، خودِ خودِ خودت .این هدیه رو بهم میدی ؟؟ دریغ كردن از كرمت دوره ....
میخوام بگم :
شادی منو تو گریه های شوقِِِِِِِِِِ با خودت بودن قرار بده و این شادی رو از من مگیر و پیوسته شادمونم كن .
میخوام زار بزنم و بگم :
حالا كه لذت منو تو مناجاتِ در اوج دردمندی با خودت قرار دادی اینو تو وجودم مستدام كن .
می شنوی ، می شنوی ، می شنوی ، قطره های اشكام هم دارن باهات حرف می زنن ، می شنوی یا نه ؟؟؟!!!!!!
گستاخی منو ببخش از بابت گله هام تو اوقاتی كه تحملم تمومه .
صدای قلبمو چی ؟ می شنوی ؟ چه بلند بلند و تند تند فریاد می زنه ،آهای ابرا ،آهای فرشته ها ، آهای آسمون باشما هستم ، باشما :
من ؛ در كمال سلامت و هوشیاری از سلطان این آسمون و زمین می خوام روحِ دردمند رو به این جسم حواله كنه . می خوام كه درد ، این روح رو، اونقدر عظیم كنه كه عظمتِ عظیمترین را بهتر درك كنه ، می خوام كه این تن را به مرگِ بی دردی مبتلا نكنه ، این تنها دعای قلبمه ، می شنوید كه چقدر تند تند این دعا رو تكرار می كنه ، می شنوید؟؟ آمینتون رو بلند تر بگید كه قلبم یه ذره اروم بگیره .
.... و چشمام ، دوباره با نگاه عمیق و پر احساسشون ، چشم در چشمِ چشمهای ابی تو ، اینگونه می گه كه :
تو را من تو اون لحظاتی كه از سر درد ، از زمین و زمان بریدم ؛ در قالب بهترین مونس و همدم یافتم ، مشاهده كردم ، و چه مونس و همدمی بهتر از تو می شه یافت ،اصلا مگه هست ؛ دردمندم كن ، دردمندم كن ، دردمندم كن ... . دردمندم كن تادست نوازش تو رو روی روحم احساس كنم كه هیچ چیِز این جهان به این اندازه لذت نداره ، من چشیدم شادی درد دوری از تو رو؛ و سلول به سلول وجودم توآسموها اینو ازت می خواد ، شما هم شاهد باشید همه مخلوقات خدا ؛
بنده ام كن ، بنده خودت ،بنده.
|
6 مرداد 1387 ساعت 19:24 بعد از ظهر | |
زمستون گفتیم بهار میشه و با مرضی میریم گشتی می زنیم... بهار گفتیم دیگه تابستون میشه و مرضی رو سیییر می بینیم.... تابستون شد. میگم دوست نازنینم ارزوم اینه كه شاد شاد باشی. ما باشیم یا نباشیم... |
22 خرداد 1387 ساعت 20:17 بعد از ظهر | |
انگار دلم دوباره ابری شده است
شایدكه شقایقی به زیر پا له شده است
گوئی دل من همیشه پر بارش هست
انگار كه در دو چشمم غم پنهانی هست
ای شهر قشنگ ارزو دریابم
شاید به نگاه تو شفائی یابم
|
14 خرداد 1387 ساعت 13:18 بعد از ظهر | |
صدها کتاب را خوانده ام
دریغ
کتابی مرا ورق نزد
از این میان
... |
8 خرداد 1387 ساعت 22:36 بعد از ظهر | |
سركار خانم. میشه لطفا این پست آخر وب لاگتون رو عوض بفرمایید تا قبل از اینكه جنگ جهانی سوم در صفحه پروفایل شما ایجاد بشه بی زحمت؟! |










