تبلیغات


__
یادداشت ها
24 اسفند 1385 ساعت 07:30 قبل از ظهر
سلام تولدتون مبارک.
6 اسفند 1385 ساعت 10:28 قبل از ظهر
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردی تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد شهاب رستگار http://www.ebli3mast.blogfa.com/
23 آبان 1385 ساعت 01:45 قبل از ظهر
تپه های شنی با تپش باد جا به جا می شوند، ولی صحرا همیشه صحرا باقی می ماند. این است افسانه ی عشق.
25 مهر 1384 ساعت 15:15 بعد از ظهر
مشت می كوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم آی با شما هستم این درها را باز كنید من به دنبال فضایی می گردم لب بامی سر كوهی دل صحرایی كه در آنجا نفسی تازه كنم آه می خواهم فریاد بلندی بكشم كه صدایم به شما هم برسد من به فریاد همانند كسی كه نیازی به تنفس دارد مشت می كوبد بر در پنجه می ساید بر پنجره ها محتاجم منهموارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد كند از شما خفته چند چه كسی می اید با من فریاد كند ؟
24 مهر 1384 ساعت 15:12 بعد از ظهر
تاب می خورم تاب می خورم می روم به سوی مهر می روم به سوی ماه در كجا به دست كیست بند گاهواره ام ؟ برگهای زرد برگهای زرد روی راهی از ازل كشیده تا ابد مثل چشم های منتظر نگاه میكنند در نگاهشان چگونه بنگرم چگونه ننگرم ؟ از میانشان چگونه بگذرم چگونه نگذرم ؟ بسته راه چاره ام از درون آینه چهرهای شكسته خسته بانگ می زند كه وقت رفتن است چهره ای شكسته خسته از برون جواب می دهد نوبت من است؟ من در انتظار یك شایاره ام حرفهای خویش را از تمام مردم جهان نهفته ام با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام مثل قصه شنیده آه نشنود كسی دوباره ام ای كه بعد من درون گاهواره ات سالهای سال می روی به سوی مهر می روی به سوی ماه یك درنگ یك نگاه روی راهی از ازل كشیده تا ابد در میان برگهای زرد می تپد به یاد تو هنوز قلب پاره پاره ام
23 مهر 1384 ساعت 20:49 بعد از ظهر
آسمان بار غم به دوش گرفت چهره ی روزگار را چون دید جلوه ی آشنای شهر كبود قاصد همزبان خشكی باد گشته در این حصار كوه اسیر دیگر از قطره های عشق نگفت چشم گریان آسمان خشكید یار من غمگسار هجران بود در دلش كشته های جنگ به یاد اینچنین در طلسم شهر اسیر همنفس از دیار غصه برفت همدم زخم آسمان گردید گفتن از درد این زمانه نمود دل به این ناظران صحنه نداد انتظارش نگاه چشم بصیر
__