تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینكه «حاضر» نباشی.
«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است كه به تو زده اند و آنان كه بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت كه در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند كه تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا كه تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه كه از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از كف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می كنند و آمدنت را به انتظار می نشینند...
و اینك ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می كنیم.
نگار ما
به حسن خلق و وفا كس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
كسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
بحق صحبت دیرین كه هیچ محرم راز
بیار یك جهت حقگزار ما نرسد
هزار نقد به بازار كائنات آرند
یكی به سكه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر آن چنان رفتند
كه گردشان به هوای دیار ما نرسد
هزار نقش برآید ز كلك صنع و یكی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
دلا ز طعن حسودان مرنج و ایمن باش
كه بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی كه اگر خاك ره شوی كس را
غبار خاطری از رهگذار ما نرسد
بسوخت «حافظ» و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامكار ما نرسد
حافظ
مشرق عشق
با نگاهت، چه نیازی به بهار است دگر؟
گل كه باشد چه غم از صحبت خار است دگر؟
ز آفتابی كه سرانگشت تو می افروزد
بیم آیا ز غروب و شب تار است دگر؟
چشمه از چشم زلال تو وضو می سازد
بر دل جاده تمنای غبار است دگر
می رسد نغمه عشق از دم داوودی تو
چه نیازی به دف و رود و سه تار است دگر؟
دل در اندیشه صبحی ست كه از مشرق عشق
می رسد آنكه به حق آینه دار است دگر
حسن یعقوبی