تبلیغات


__
یادداشت ها
1 مرداد 1387 ساعت 21:07 بعد از ظهر
خسته و غم زده با زمزمه ای حزن آلود شب فرو می خزد از بام کبود تازه بند آمده باران و نسیمی نمنک می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه گاه می خندد و می تابد از اندوهی س رد خنده ای غم زده چون خنده درد تابشی خسته و بی رنگ و تباه چون نگاهی که در آن موج زند سایه نرگ سوزنک از دل ویران درختان خموش می رسد گاه یکی نغمه آشفته به گوش نغمه ای گم شده از سینه نایی موهوم بانگی آواره و شوم می کشد مرغ شباهنگ خروش می رود ابر و یکی سایه انبوه و سیاه نرم وخاموش فرو می خزد از گوشه بام آه دردی ست در آن اختر لرزنده که گاه کورسو می زند و می شود از دیده نهان وز نهیب نفس تیره شام می کشد مرغ شباهنگ فغان آه ای مرغ شباهنگ خموش بس کن این بانگ و خروش بشکن این ناله پرسوز و گداز بشکن این ناله که آن مایه ناز تازه رفته ست به خواب آری ای مرغک اندوه پرست بس کن این شور و شتاب بس کن این زمزمه او بیماراست
17 تیر 1387 ساعت 23:18 بعد از ظهر
لبها پریده رنگ و زبان خشک و چک چک رخساره پر غبار غم از سالهای دور در گوشه ای ز خلوت این دشت هولنک جوی غریب مانده ی بی آب و تشنه کام افتاده سوت و کور بس سالها گذشته کز آن کوه سربلند پیک و پیام روشن و پکی نیامده ست وین جوی خشک ، رهگذر چشمه ای که نیست در انتظار سایه ی ابری و قطره ای چشمش به راه مانده ، امدیش تبه شده ست بس سالها گذشته که آن چشمه ی بزرگ دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست خشکیده است ؟ یا ره دیگر گرفته پیش ؟ او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت و کنون که نیست ، ساز و سرود و ترانه نیست در گوشه ای ز خلوت دشت اوفتاده خوار بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ با آن یگانه همدم دیرین دیر سال آن همنشین تشنه ، چنار کهن ، که نیست بر او نه آشیانه ی مرغ و نه بار و برگ آنجا ، در انتظار غروبی تشنه است کز راه مانده مرغی بر او گذر کند چون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیر بر شاخه ی برهنه ی خشکش ، غریب وار سر زیر بال برده ، شبی را سحر کند این است آن یگانه ندیمی که جوی خشک همسایه است با وی و همراز و همنشین وز سالهای سال در گوشه ای ز خلوت این دشت یکنواخت گسترده است پیکر رنجور بر زمین ای جوی خشک ! رهگذر چشمه ی قدیم وقتی مه ، این پرنده ی خوشرنگ آسمان گسترده است بر تو و بر بستر تو بال ایا تو هیچ لب به شکایت گشودهای از گردش زمانه و نیرنگ آسمان ؟ من خوب یادم اید ز آن روز و روزگار کاندر تو بود ، هر چه صفا یا سرور بود و آن پک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ بس دور و دور بود ، و ندانست هیچ کس کز کوهسار جودی ، یا کوه طور بود آنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفت آنجا که قطره قطره چکد از زبان برگ آنجا که ذره ذره تراود ز سقف غار روشن چو چشم دختر من ، پک چون بهشت دوشیزه چون سرشک سحر ، سرد چون تگرگ من خوب یادم اید ز آن پیچ و تابهات و آنجا که آهوان ز لبت آب خورده اند آنجا که سایه داشتی از بیدهای سبز آنجا که بود بر تو پل و بود آسیا و آنجا که دختران ده آب از تو برده اند و کنون ، چو آشیانه متروک ، مانده ای در این سیاه دشت ، پریشان وسوت و کور آه ای غریب تشنه ! چه شد تا چنین شدی لبها پریده رنگ و زبان خشک و چک چک رخساره پر غبار غم از سالهای دور ؟
16 تیر 1387 ساعت 18:25 بعد از ظهر
سلام دوست عزیز .. سایت استاد شهرام ناظری رو بر پا کردم .. ازتون دعوت میکنم که توی مدیریتش به من کمک کنید ... با تشکر مسعود غیاث بیگی http://www.shahram-nazeri.ir از همکاری با شما خوشحال میشم ..
6 تیر 1387 ساعت 17:12 بعد از ظهر
با تو یک شب بنشینم و شرابی بخوریم آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست دست در گردنت آویخته تابی بخوریم بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم پیش چشم تو بمیرم که مست است ، بیا تا به خوشباشی مستان می نابی بخوریم صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم
23 خرداد 1387 ساعت 00:44 قبل از ظهر
دوش آن رشته های یاس که بود خفته بر سینه ی دل انگیزت راست گفتی که آرزوی من است که چنان گشته گردن آویزت با چه لبخندهای ناز آلود با چه شیرین نگاه ِشورانگیز باز کردی ز گردن و دادی به من آن یاس های عطر آمیز بوسه دادم بسی به یاد ِتواش دلم از دست رفت و مست شدم آن چنانش به شوق بوییدم که به بوی خوشش ز دست شدم دوش تا وقت ِبامداد مرا گل ِتو در کنار ِبالین بود در بر ِمن بخفت و عطر افشاند بسترم تا به صبح مشکین بود به شگفت آمدم که این همه بوی ز گلی این چنین عجب باشد حیرتم زد که راز ِاین گل چیست که چنینم از آن طرب باشد آه ، دانستم ای شکوفه ی ناز ! راز ِاین بوی مستی آمیزت کاندر آن رشته بود پیچیده تاری از گیسوی دلاویزت
18 خرداد 1387 ساعت 11:43 قبل از ظهر
او راز گیسوان ِبلندش شناختند ی خاک این همان تن ِپاک است ؟ انسان همین خلاصه ی خاک است ؟ وقتی که شانه می زد انبوه ِگیسوان ِبلندش را تا دوردست ِآینه می راند اندیشه ی خیال پسندش را او با سلام صبح خندان ، گلی ز آینه می چید دستی به گیسوانش می برد شب را کنار می زد خورشید را در آینه می دید اندیشه ی برآمدن ِروز بارانی از ستاره فرو می ریخت در آسمان ِچشم ِجوانش آنگاه آن تبسم ِشیرین در می گشود بر رخ ِآیینه از باغ ِآفتابی ِجانش دزدان ِکور ِآینه ، افسوس آن چشم ِمهربان را از آستان ِصبح ربودند ! آه ای بهار ِسوخته خاکستر ِجوانی تصویر ِپر کشیده ی آیینه ی تهی با یاد ِگیسوان بلندت آیینه در غبار ِسحر آه می کشد مرغان باغ بیهده خواندند هنگام ِگل نبود
__