تبلیغات


__
یادداشت ها
11 مهر 1387 ساعت 22:15 بعد از ظهر
چیزی که جان عشق را نجات داد !!! روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ،غم، غرور،عشق ،.... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق ها یشان را مرمت نموده و جزیره را ترک کردند. اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند. چرا که او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیره آب فرو می رفت عشق از ثروت ، که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به اوگفت: آیا می توانم با تو همسفر بشم؟ ثروت گفت:خیر نمی توانی. من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امنی بودکمک خواست. عشق گفت:لطفا کمک کن و مرا با خود ببر. غرور گفت:نمی توانم. تمام بدنت خیس و کثیف شده ، قایق مرا کثیف می کنی . غم در نزدیکی عشق بود .عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق ، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم که تنها باشم. عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . ولی او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید . ناگهان صدای مسنی گفت : بیا عشق ، من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد که نام یاریگرش را سؤال کند و سریع خود را داخل قایقش انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند آن مرد مسن به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به آن فرد مسن بدهکار است ، چرا که او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم سؤال کرد : او که بود؟! علم گفت : او زمان است عشق گفت : زمان؟! اما چرا به من کمک کرد ؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است .
17 مرداد 1387 ساعت 13:34 بعد از ظهر
سلام مدیری فعال و کوشا یک پارچه گل
22 تیر 1387 ساعت 09:25 قبل از ظهر
مسافر به انتظارت خواهم ماند. تا ابد. برای همیشه .....زیرا که میدانم که به سوی من باز خواهی گشت پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت خواهم ماند زیرا قلب من با هر تپش خود اهنگ خاطرات گذشته را مینوازد.قلبی که در ان خاطره ها تا ابد مدفون است . حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمیگردد باز هم به انتظار مینشینم.شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از ان تو باشد.........!!!!!
12 تیر 1387 ساعت 19:15 بعد از ظهر
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
10 تیر 1387 ساعت 23:47 بعد از ظهر
درود بانو آزاده. امیدوارم امروز برایتان خوش گذشته باشد و جشن زادروزتان به نحو عالی سپری شده باشد.وظیفه بود که من هم حضور میافتم.ولی مشکلات یاد اجازه داد.به هر حال هر جا باشین ارادتمن شما هستیم.شادزی .بدرود
7 تیر 1387 ساعت 21:38 بعد از ظهر
سلام تولدتان مبارک
__