تبلیغات


__
یادداشت ها
5 مرداد 1387 ساعت 16:21 بعد از ظهر
سلام سعیدجان ایشالله جشن عروسی خودت اون ماشین عروس رو سوار بشی به خانواده بگو یواش یواش آماده بشن دیگه ... انگار بوی شیرینی و عروسی میاد...
4 تیر 1387 ساعت 01:54 قبل از ظهر
همیشه برای کسی بخند که میدونی به خاطر تو شاد میشه ... واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری و اشک میریزی واست اشک میریزه ... واسه کسی غمگین باش که در غمت شریکه ... عاشق کسی باش که دوست داره 1)ساده باش، نه از روی حماقت؛ که از روی صداقت. 2)اگر می خواهی ارزشت را نزد خدا بدانی ، نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است ؟ 3)درد زمان ما در بی وجدانی انسان هاست، كاش صادق تر بودیم ؛حداقل با وجدانمان. 4)آنچه كه هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه كه می شوی هدیه ی تو به خداوند است؛ پس بی نظیر باش. 5)همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه قسمتی از شادی او؛ و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم او.
19 خرداد 1387 ساعت 16:24 بعد از ظهر
تنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راهه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها می مونه دستم با این دل شکستم دل تنگیهامو بردار پیش خودت نگهدار وقتی که تنها شدی منو به یادت بیار
27 اردیبهشت 1387 ساعت 00:34 قبل از ظهر
ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی در ظلمت شب صبح نماینده تویی کار من بـیچاره قــوی بســته شـــده بگـــشای خدایــا که گشـاینده تویی
9 بهمن 1386 ساعت 14:05 بعد از ظهر
__0000___00000000___0000____ _000000_0000000000_000000___ _000000000000000000000000___ _000000000000000000000000___ __0000000000000000000000____ ___00000000000000000000_____ _____0000000000000000_______ _______000000000000_________ ____________lllll_____________ __oooo______lllll______oooo___ _ooooooo____lllll____ooooooo__ __ooooooo___lllll___ooooooo___ ____oooooo__lllll__oooooo_____ ______ooooo_lllll_ooooo_______ ________oooollllloooo_________ __________oollllloo___________
29 دی 1386 ساعت 01:35 قبل از ظهر
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین , زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ! و گرنه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
__