تبلیغات


__
یادداشت ها
19 شهریور 1387 ساعت 14:40 بعد از ظهر
I Love You Not For What Are You But For What I am When I am Whit You Written by = Unknown
5 خرداد 1387 ساعت 19:59 بعد از ظهر
مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم... توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از یاد بپوسم... تو شتاب لحظه ها من با خودم یکه و تنها می دونم... تو سراب این افق تا سفر نهایت اینجا می مونم... مثل یه غروب تنها که میشینه پشت ابراااااااااااا یه سکوت بی پناهم............ توی این بیهودگی ها لحظه هارو میشمارم... انتظار هر نگاهم...
5 خرداد 1387 ساعت 19:59 بعد از ظهر
خسته ام خستگی از چشمهایم غوغا می کند آهم, بی صدا ,بی رمق کوهم اما بی رمق موجم اما بی صخره شاهم اما بی وزیر تاجم اما بی سر رودم اما به ناکجا باد می روم دلتنگم از غرورم,بی شوقم از فراق دلتنگم,پلکهای خسته ام انگار خواب را نمی شناسند چشمهای تردش را کم دارم امشب خواستنش را فریاد زدم خیال نفس کشیدن ندارد سینه ی پاکم اضطراب دستهایم را حس می کنم بی بودنها را می سپارم به گریه هایم.
2 خرداد 1387 ساعت 09:18 قبل از ظهر
سردی این نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست تو بمون واسه همیشه این جدائی حق ما نیست بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه می میرم بی تو خووندن من یه بهانه است، یه سرود عاشقانه است من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم تو خود دلیل بودن بی توشب سحر نمیشه می میرم بی تو وووووووووو.... من عشقت رو به همه دنیا نمیدم حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم با تو می مونم واسه همیشه..... اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم واست می میرم جواب دنیا رو میدم با تو می مونم واسه همیشه..... خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم توی تنهائیام فقط به تو فکر می کنم با تو می مونم واسه همیشه.....
15 اردیبهشت 1387 ساعت 18:26 بعد از ظهر
شکسپیر: طوری نیست آدم واسه کسی که دوستش داره،غرورش رو از دست بده... ولی این فاجعست، که به خاطر غرورش کسی رو از دست بده
7 اردیبهشت 1387 ساعت 20:11 بعد از ظهر
عشق کلید شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود
__