تبلیغات


__
یادداشت ها
11 خرداد 1386 ساعت 22:53 بعد از ظهر
داستان پادشاه و صبا - قسمت اول روزی روزگاری، پادشاه قصر دانایی عزم دریا كرد به تفریح. آنچه می پنداشت از برای ساختن روزی مفرح با حشم توشه راه كرد. سوار بر اسب خود با یالی بسان ابر باران راه افتاد. پادشاه جوان، طبیعت را معما گونه می پنداشت و نظر میكرد. گویی با زبان درخت و گل آشنا بود و در دل همزبان زندگان بود. غلظت آب در نسیم باد آنچنان گشت كه خبر از ساحل نزدیك به فكر می انداخت. اسب شاه به سختی قدم بر می داشت چرا كه ماسه ساحل، نعل مركب را به خود فرو می برد. پادشاه مركب را رها نكرد تا آنكه اسب در مرز آب، چهارپا به زمین كوفت و از حركت باز ایستاد. پادشاه، خیره به انتهای آب در افق، مصمم ، مركب را از سایه خود براند و ساحل را مركب گزید و دستان بر پشت گره كرده همچنان آهنگ نگاه را حفظ می كرد. محافظ و حشم حد پادشاهی را رعایت كردند و در پشت وی، شكوه دو دریا را نظاره می كردند. دیدار دریای دل شاه با دریای زمین، آسمان را تیره و خورشید را آهسته در افق به غروب می كشانید. ناگهان پادشاه به آرامی سرش را به راست برگرداند گویی كه به او الهام شده است. در دور، شخصی پیدا بود نشسته، كنار ساحل، رو به دریا. پادشاه بی تأمل و به آرامی به سوی او روان شد. نزدیكان شاه با حشم او را بدرقه كردند، آن شخص دختری بود با ظاهری معصوم چو كودكی در آغوش دریای دل مادرش. پادشاه تا چند گام مانده به او متوقف شد. حیران از بی توجهی دختر به او و دربارش دقایقی از كنار به او نگریست. دخترك با ردایی ساده چشم به امواج دوخته و تنها مونسش نسیم ساحلی بود كه اجازه افشان كردن گیسویش را داشت. گویی چیزی در آب از دست داده و به دیدگانش چیزی را به انتظار می كشید. آن دورتر رعیت در حال نظاره به واقعه بودند. شاه خواست آن ژوریده دختر را با اسم صدا بزند، مشاورش را پی رعیت فرستاد تا اگر نامی از او میدانند خبر دهند. جستجو كردند و نامش را صبا دانستند. پادشاه از فاصله گفت دختر جوان نام تو صباست؟ پاسخی نیامد. مشاورین شاه نگران و منتظر امر شاه برای توجه دخترك به وی بودند ولی شاه، نرمی را پیش گرفته بود. پادشاه گفت: صبا نامیست زیبا دخترك، برگرد تا ببینمت. میدانی من كی ام؟ همچنان موج دریا بود كه شنیده می شد. پادشاه عصای خورشیدنشانش را در دست محكم بگرفت رو ماسه های ساحل را بجای آن دخترك نگریست و به فكر فرو رفت. قدم برداشت تا به پشت سر دخترك رسید و با او به افق نگاه دوختند. آنطور كه شاه و دخترك و دریا و خورشید در یك راستا قرار گرفتند. شاه جوان مجدد زبان گشود و این چنین گفت: خبرم دادند كه تو دختری صاحب سخن هستی و دریت تو برای اهل رعیت كارگر می افتد. پس چرا در بارگاه ما لب فروبستی؟ از چه روست كه خود را در آغوش سینه ات میفشری و هنر زبان پنهان میكنی؟ تاج پادشاهی ام اجازه نمیداد نزدیكت شوم و شوكت دربار مرا شایسته همصحبتی با رعیت نمی داند. ولی این غروب عجیب دریا مرا آشفته كرده، مدام نوری سرخ گون از آسمان به این نقطه می بارد. چه در سر داری دخترك كه آسمان با تو رقص نور می سازد؟ دخترك هیچ نگفت و دیده از آفتاب برداشت رو به پاهایش نگریست و خود را مانند غنچه ای بی روح در هم پیچید و در فكر دوباره آرام گرفت. پادشاه دم فروبست و لحظه ای درنگ كرد در كار دختر. پادشاه كه در پشت دخترك ایستاده بود خم شد و آهسته در گوشش گفت: صبا تو را چه می شود دختر زیبا؟ مشاوران اینجا به زمزمه افتادند كه شاه را چه شده است و این منظره در انظار صلاح شاه ما نیست. خواستند تذكر دهند ولی شاه اجازه نزدیك شدنشان را نداد. پادشاه ادامه داد: صبا دختر زیبا، من پادشاه عجایبم. سلطنت من در گرو شناخت اسرار ملكم است. ماهرو، مرا با سر بین آسمان و دلت آشنا كن. اكنون وقت تنگ است پس تو را تا دیداری دیگر در این ساحل تنها میگذارم. پادشاه این بگفت و با مشاورین و حشم به كوشك خود روان شد.
__