تبلیغات


__
یادداشت ها
15 خرداد 1387 ساعت 22:58 بعد از ظهر
من و تو ... من و تو یکی دهان‌ایم که با همه آوازش به زیباترسرودی خواناست. من و تو یکی دیدگان‌ایم که دنیا را هر دَم در منظر ِ خویش تازه‌تر می‌سازد. نفرتی از هرآن‌چه باز ِمان دارد از هرآن‌چه محصور ِمان کند از هرآن‌چه وادارد ِمان که به دنبال بنگریم، ــ دستی که خطی گستاخ به باطل می‌کشد. من و تو یکی شوریم از هر شعله‌ئی برتر، که هیچ‌گاه شکست را بر ما چیره‌گی نیست چرا که از عشق روئینه‌تن‌ایم. و پرستوئی که در سرْپناه ِ ما آشیان کرده است با آمدشدنی شتاب‌ناک خانه را از خدائی گم‌شده لب‌ریز می‌کند
15 خرداد 1387 ساعت 22:51 بعد از ظهر
مرا تو بی‌سببی نیستی. به‌راستی صلت ِ کدام قصیده‌ای ای غزل؟ ستاره‌باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب از دریچه‌ی تاریک؟ کلام از نگاه ِ تو شکل می‌بندد. خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی! □ پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات فریاد ِ کدام زندانی‌ست که آزادی را به لبان ِ برآماسیده گُل ِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ــ ورنه این ستاره‌بازی حاشا چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست. □ نگاه از صدای تو ایمن می‌شود. چه مومنانه نام ِ مرا آواز می‌کنی! □ و دل‌ات کبوتر ِ آشتی‌ست، در خون تپیده به بام ِ تلخ. با این همه چه بالا چه بلند پرواز می‌کنی!
15 خرداد 1387 ساعت 22:50 بعد از ظهر
لبانت به ظرافت شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند که جاندار غار نشین از آن سود می جوید تا به صورت انسان دراید و گونه هایت با دو شیار مّورب که غرور ترا هدایت می کنند و سرنوشت مرا که شب را تحمل کرده ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سر بلند را از رو سبیخانه های داد و ستد سر به مهر باز آورده م هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! و چشانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد - من با نخستین نگاه تو آغاز شدم توفان ها در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند، و ترانه رگ هایت آفتاب همیشه را طالع می کند بگذار چنان از خواب بر ایم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند دستانت آشتی است ودوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود پیشانیت ایینه ای بلند است تابنک و بلند، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند تا به زیبایی خویش دست یابند دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید تا عطش آب ها را گوارا تر کند؟ تا آ یینه پدیدار آئی عمری دراز در آ نگریستم من برکه ها ودریا ها را گریستم ای پری وار درقالب آدمی که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد! حضور بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند، دریائی که مرا در خود غرق می کند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
15 خرداد 1387 ساعت 22:50 بعد از ظهر
آن كه می گوید دوست‌ات می دارم خنیاگر غمگینی ست كه آوازش را از دست داده است. ای كاش عشق را زبان سخن بود هزار كاكلی شاد درچشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای كاش زبان سخن بود آن كه می گوید دوست‌ات می دارم دل انده‌ گین شبی ست كه مهتاب‌اش را می جوید. ای كاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام توست هزارستاره‌ی گریان در تمنای من. عشق را ای كاش زبان سخن بود
15 خرداد 1387 ساعت 22:48 بعد از ظهر
غافلان هم‌سازند، تنها طوفان كودكانِ ناهم‌گون می‌زاید. هم‌ساز سایه سایانند مُحتاط در مرزهایِ آفتاب در هیأتِ زنده‌گان مرده‌گانند. وینان دل به دریا افكنانند، به پایدارنده‌گانِ آتش‌ها در كوهستان‌ها زنده‌گانی دوشادوشِ مرگ، پیشاپیشِ مرگ، هماره زنده از آن سپس كه با مرگ، وهمواره بدان نام كه زیسته بودند كه تباهی از درگاه بلندِ خاطِرشان شرم‌سار و سر افكنده می‌گذرد. كاشفانِ چشمه، كاشفانِ فروتنِ شوكران، جوینده‌گانِ شادی در مِجری آتشفشان‌ها، شعبده‌بازان لبخند در شبكلاهِ درد، با جا پایی ژرف‌تر از شادی در گذرگاهِ پرنده‌گان، در برابر تندر می‌ایستند، خانه را روشن می‌كنند ومی‌میرند.
17 اردیبهشت 1387 ساعت 08:31 قبل از ظهر
salam sharmande man ke goftam shanbe yekshanbe nistam diruz ham dashtam id jadid baz mikardam mikham kolle serie id hamo avaz konam har vaght amade shud addet mikonam moaffagh bashi
__