تبلیغات


__
یادداشت ها
27 تیر 1386 ساعت 10:41 قبل از ظهر
********* ********* * هنگامی که برای اولین بار در چشمان تو نگاه کردم* * به راز غروب پی بردم . چشمان غروب همیشه منتظر رسیدن عابری* * است که به دیده ی شب به اون نگاه نکند.او غروب است و برای خود و برای* * عاشقان خود معنای دیگری دارد.در آن روز که غروب رادرچشمان تو دیدم به* *وسعت آنچه در قلب توست پی بردم.غروب با اینکه عاشقان را میطلبد* *اما هنگامی که به سراغش میروند جای خود را به شب میدهد* *و تو نیز هنگامی که عاشق خود را دیدی بی آنکه به* * اوبگویی اورابه دست شب سپردی و رفتی* * برای همیشه تادروقت غروب باز* * من بمانم و غم غروب* ********** ****** *** ** *
27 تیر 1386 ساعت 10:41 قبل از ظهر
سازنده‌ترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن پرمعنی‌ترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر عمیق‌ترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه بی رحم‌ترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش سركش‌ترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن خودخواهانه‌ترین كلمه من است... از آن حذر كن ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن با نشاط‌ترین كلمه کار است ... به آن بپرداز پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش سازنده ترین كلمه صبز است... برای داشتنش دعا كن دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه. هـرچی بیشتر بمـونی رفتنت سخت تـر می شه و اگر رفتی جای پاهات بـرای همیشه به جا می مونه.
27 تیر 1386 ساعت 10:41 قبل از ظهر
سازنده‌ترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن پرمعنی‌ترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر عمیق‌ترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه بی رحم‌ترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش سركش‌ترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن خودخواهانه‌ترین كلمه من است... از آن حذر كن ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن با نشاط‌ترین كلمه کار است ... به آن بپرداز پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش سازنده ترین كلمه صبز است... برای داشتنش دعا كن دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه. هـرچی بیشتر بمـونی رفتنت سخت تـر می شه و اگر رفتی جای پاهات بـرای همیشه به جا می مونه.
27 تیر 1386 ساعت 10:40 قبل از ظهر
می نویسم دل تنگم بونه ی تو رو میگیره اگه باز ندی جوابم از غم دوریت میمیره مگه نامه هام به دست نرسیده یا ندیدی كه یه عمره می نویسم ولی پاسخی نمیدی
27 تیر 1386 ساعت 10:37 قبل از ظهر
می نویسم دل تنگم بونه ی تو رو میگیره اگه باز ندی جوابم از غم دوریت میمیره مگه نامه هام به دست نرسیده یا ندیدی كه یه عمره می نویسم ولی پاسخی نمیدی
27 تیر 1386 ساعت 10:36 قبل از ظهر
باور کن اگر ما نخواهیم باد نخواهد وزید!! اگر ما نخواهیم پائیز جرئت آمدن نخواهد داشت اگر ما نخواهیم ابرها هرگز شروع به باریدن نخواهند کرد اگر ما نخواهیم آب از آب تکان نخواهد خورد اگر ما نخواهیم هیچ فاجعه ای رخ نخواهد داد و اگر خدا نخواهد حتی برگ از درخت نخواهد افتاد پس مترس! چون خدا با ماست!!!!
__