28 اردیبهشت 1387 ساعت 21:41 بعد از ظهر | |
salam.khobi? khabari azat nist?
baba manam baran |
26 دی 1386 ساعت 23:03 بعد از ظهر | |
کوچه ها تاریکند و کمی سرد و ساکت
هیچکس اینجا نیست...جز غم و تنهایی
هیچکس با من نیست...جز فراق و هجران
من درین کوچه ی سرد
با غم و تنهایی کلبه ای ساخته ام
نام آن:
هجرستان
|
22 دی 1386 ساعت 20:41 بعد از ظهر | |
چشم چشم 2 ابرو...نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم؟نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش 2تا گوش...2دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو...یادم تو رو فراموش
چوب چوب یه گردن...جایی نری تو بی من
دق میکنم میمیرم اگه دور بشی از من
دست دست 2تا پا...یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی...بی تو نمیرم هیچ جا
من؟ من؟...یه عاشق
همون مجنون سابق
|
3 دی 1386 ساعت 14:53 بعد از ظهر | |
گوش کن میشنوی
وزش غربت را؟
من غریبانه به خوشبختی خود مینگرم
سبزی باغ بهاران که دادند به من
آتش عشق که بخشید و سپردن به دلم
شوکت زیبایی
خنده های شیرین
این همه خوشنامی
از همه وام به من داد خدا
تا ز خوشبختی خود سیر شوم.
توی این باغ امید
پشت دیوار خدا
مرگ از روزنه ایی مینگرد
او مرا میبیند.
................
گوش کن میشنوی
نغمه ی هستی را؟
تو به من میبخشی
هر چه در دل داری
آتش خشم مرا میبخشی
سایه ی سبز مرا میبلعی
دستهایت تو نگاهت همه را میبخشی
تو مرا میبری تا جنگل مهر
روی سبزی خیال
با هم از شاخه ی یک سرو بلند
به خدا مینگریم میخندیم میخوانیم
پشت یک بوته ی سبز
مرگ را میبینم که به ما مینگرد.
...................................
گوش کن میشنوی
جنبش هستی را؟
توی آن خانه زنی میزاید
جنگ غوغایی میان زن و درد
توی تاریکی شب
کودکی اولین گریه ی خود را
به جهان میبخشد
روی تصور حیات
مرگ را میبینم
پشت لالایی مادر پیداست
همه را مینگرد
گریه ی کودک را میبیند
بازی بچه ها را با هم
شور و شر پسران
توی خاکی زمین
بازی دخترکان
عمو زنجیرباف و گرگم به هوا
همه را مینگرد میبیند
خانه ی مدرسه را
که زفریاد و هیاهو غوغاست
تو کلاس روی هر درس و کتاب
پای هر تخته سیاه
روی گچ خورده ی دستای معلم
روی فریاد مدیر
روی حرفای معلم که میگه
بچه ها درس تمام.
مرگ را میبینم
خیره است بر همه جا.
.........................
گوش کن میشنوی
سوزش سردی را؟
خاک را میبینم
دست سردش به من انسی دارد
خاک را میبویم
میزنم غلت در آن گیسوانم پر خاک
تو به من میگویی
چشمه ی سبز خدا جاری است
جسم خاکی خودت را بشوی
آب بر چهره زدم
مرگ در چشمه ی جوشان پیداست
او مرا میبیند
با دو چشمان سیاهش که پر از تنهایست
با دو ابروی بهم پیوسته
و لبانش که پر از حرف سکوت است و سکوت
ساکت و سرد و مصمم
خیره بود بر همه چیز.
.......................
گوش کن
میشنوی نبض هستی مرا؟
همه را می بخشم
به امیدی که به من خواهی داد
و نگاهی که به من خواهی کرد
همه را میبخشم
به سلامی که به من خواهی گفت
مرگ را میبینم
که به ما مینگرد
روی میتابم از او
وحشتم نیست از آن چشم سیاه
چونکه چشمان تو را میبینم.
|
9 آبان 1386 ساعت 15:30 بعد از ظهر | |
سلام نینازی
همزبون خوب من یه ماهی قشنگ بود
ولی امروز میدونم دلش همیشه تنگ بود
ماهی تنگ بلور،سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهی،تنگ بلور من بود
چشماش یه حرفی میزد انگار یه چیزی كم داشت
اون پولكای روشن رنگ غبار غم داشت
با سر به شیشه میزد دور خودش میچرخید
گم میشد اشكاش تو آب چشمای من نمیدید
وای كه نمیدونستم تاب قفس نداره
دیدم نفس نداره
براش گریه میكردم ولی چشماش نمیدید
انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو میدید
انگار میگفت كه ماهی توی دریا قشنگه
ماهی تنگ بلور یه ماهی دلتنگه
|
17 مهر 1386 ساعت 11:33 قبل از ظهر | |
che aghie khosh estili
salam |
- 1
- 2







