تبلیغات


__
یادداشت ها
10 شهریور 1387 ساعت 14:23 بعد از ظهر
سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك. اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند. وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد. اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم... این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه... خدایادستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید
4 شهریور 1387 ساعت 13:24 بعد از ظهر
سیب تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان در پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام توکه رفتی خشخش گامهای تو تکرارکنان،میدهد آزارم و من اندیشه کنان ،غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟!
22 بهمن 1386 ساعت 15:12 بعد از ظهر
شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد
13 دی 1386 ساعت 16:11 بعد از ظهر
... و زمستون شروعی بود برای تو... برای من... برای ما و همه ی اونا که تو این فصل زیبا و برفی , فصل به ظاهر سرد ولی درون و باطن عاشقانه و گرم پا به این دنیای پر امید گذاشتن... همه باهم خوندیم و قول دادیم که تا آخرش با هم می مونیم و بهترین "راه " رو انتخاب می کنیم و میریم به سوی فردا... در تاریكی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد پس من كجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعكاسی بودم كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت من در پس در تنها مانده بودم همیشه خودم را در پس یك در تنها دیده ام گویی وجودم در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
2 آبان 1386 ساعت 15:29 بعد از ظهر
صبحانه قهوه را در فنجان ریخت شیر را در فنجان قهوه ریخت شکر را در شیر قهوه ریخت با قاشق قهوه خوری هم زد شیر قهوه را نوشید و فنجان را سر جایش گذاشت بی‌آنکه به من حرفی بزند سیگاری روشن کرد با دود آن حلقه‌هایی در هوا درست کرد خاکستر سیگار را در زیر سیگاری ریخت بی‌آنکه با من حرفی بزند بی‌آنکه به من نگاهی بکند از جای برخاست کلاهش را بر سر گذاشت بارانی‌اش را پوشید زیرا باران می‌آمد و رفت زیر باران بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند بی‌آنکه به من نگاهی بکند و من سرم را در دست گرفتم و گریستم.
4 مرداد 1386 ساعت 21:01 بعد از ظهر
زندگانی قفس کوچک تنهایی نیست که ببندد ره پرواز به بال و پر ما زندگی چشمه جوشان سخاوتمندی است که به اندازه روزانه اش هر کس از آن آب می برد
__