تبلیغات


__
یادداشت ها
16 دی 1384 ساعت 06:52 قبل از ظهر
salaaaaaaaaaam barat 2a mikonam ke emtehanato ali bedi onjori ke khodet mikhi shad bashi sandoghetam por shode!!!
2 دی 1384 ساعت 19:04 بعد از ظهر
گفتند: شکست یعنی تو یک آدم در هم شکسته ای. گفت: نه. شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام. گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت: نه. شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام. گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی. گفت: نه. شکست یعنی من باید راهی دیگر به سوی هدفم انتخاب کنم. گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی. گفت: نه. شکست یعنی من هنوز کامل نیستم. گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای. گفت: نه. شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم. گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی. گفت: نه. شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم!
2 دی 1384 ساعت 19:04 بعد از ظهر
روزی دختر كوچكی از مرغزاری می گذشت. پروانه ای را دید بر سر تیغی گرفتار. با احتیاط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخی زد. پر كشید و دور شد . پس از مدت كوتاهی پروانه در جامه پری زیبایی در برابر دختر ظاهر شد و به وی گفت: به سبب پاكدلی و مهربانیت. آرزویی را كه در دل داری بر آورده می سازم. دخترك پس از كمی تامل پاسخ داد: من می خواهم شاد باشم. پری خم شد و در گوش دخترك چیزی زمزمه كرد و از دیده او نهان گشت. دخترك بزرگ می شود. آن گونه كه در هیچ سرزمینی كسی به شادمانی او نیست. هربار كسی راز شادیش را می پرسد با تبسم شیرین بر لب می گوید: من به حرف پری زیبایی گوش سپردم. زمانی كه به كهنسالی می رسد. همسایگان از بیم آنكه راز جادویی همراه او بمیرد. عاجزانه از او می خواهند كه آن رمز را به ایشان بگوید: به ما بگو پری به تو چه گفت؟ دخترك كه اكنون زنی كهنسال و بسیار دوست داشتنی است. لبخندی ساده بر لب می آورد و می گوید: پری به من گفت همه انسانها با همه احساس امنیتی كه به ظاهر دارند. به هم نیازمندند!. « ما همه به هم نیازمندیم . »
25 آبان 1384 ساعت 18:55 بعد از ظهر
پروردگارا من را ابزار آرامش خویش قرار ده.بگذاردر هر کجا که نفرت است عشق درو کنم .هر جا آسیب است عفو ، هر جا شک است ایمان ، هر جا نوامیدی است امید. هر جا تاریکی است نور و هر جا غم است سرور. پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتر در پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن همانطور که می فهمم فهمیده شوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم زیرا دراثر دادن است که دریافت می کنم، دراثربخشیدن است که بخشیده می شوم در مرگ خود است که در زندگی جاویدان متولد می شوم
23 آبان 1384 ساعت 07:09 قبل از ظهر
به نام خدا ( طناب ) Rope The داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند: “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور كمرت را ببر برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید. هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است. هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست
22 آبان 1384 ساعت 17:32 بعد از ظهر
مرا میخواستی تا شاعری را ببینی روز و شب دیوانه ی خویش مرا میخواستی ، تا در همه شهر زهركس بشنوی افسانه ی خویش مرا میخواستی ، تا از دل من برانگیزی نوای بینوائی به افسون ها ، دهی هر دم فریبم به دل سختی كنی برمن خدائی مرا می خواستی ، تا در غزلها ترا زیباتر از مهتاب گویم تنت را درمیان چشمه ی نور شبانگاهان مهتابی بشویم مرا میخواستی تا پیش مردم ترا الهام بخش خویش خوانم به بال نغمه های آسمانی به بام آسمانهایت نشانم مرا میخواستی تا از سرناز ببینی پیش پایت زاریم را بخوانی هر زمان در دفتر من غم شب تا سحر بیداریم را مرا میخواستی اما چه حاصل برایت هرچه كردم بازكم بود مرا روزی رها كردی در این شهر كه این یك قطره دل ، دریای غم بود ترا میخواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی غم بی همزبانی سوخت جانم چه میخواهم دگر زین زندگانی ؟ (فریدون مشیری)
__