یادداشت ها30 فروردین 1387 ساعت 12:26 بعد از ظهر | |
خدایا گرسنه ام !!! دانائی ده !!!
خدایا تشنه ام !!! دانائی ده !!!
خدایا درمانده ام !!! دانائی ده !!!
خدایا خسته ام !!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدایا آن ده که آن به |
26 فروردین 1387 ساعت 05:37 قبل از ظهر | |
چقدر لذت داره وقتی می خونم که خدا به دفاع از آدم جلوی فرشته هاش وا میایستد و اونا را سر جاشون می نشوند. وقتی که میبینم که خدا پشت ما در می آد و از آدم طرفداری می کند، به آدم بودنم میبالم.
اون موقعی که خدا آدم را آفرید و فرشته ها همه به صدا در اومدند که خدایا این چیه؟ چرا انسان را آ فریدی؟ که فساد کنه و خونریزی؟ مگر ما تو رو این همه سال عبادت نکردیم؟ مگر ما تسبیحت نمیکنیم؟ و همه اعتراض کردند. و خدا جلوشون ایستاد که ساکت. چی دارید میگید؟ من چیزی از آدم می دانم که شما نمیدانید. بیخود اعتراض نکنید. و بعد عظمت آدم را به فرشته هاش نشون داد و گفت میتونید اینطوری باشید؟
همه گفتند خدایا تو بزرگی. ما جز اونچه که تو بهمون یاد دادی چیزی نمی دانیم. و سر تعظیم فرود آوردند.
و چقدر دوست داشتنیه اون لحظه که آدم جلوی اون هم فرشته، تو بغل خدا جا
می گیرد ...و خدا میگه تو رو دوست دارم و همیشه پشتیبان و مراقبت هستم
|
21 فروردین 1387 ساعت 05:11 قبل از ظهر | |
فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک دو سه
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند ودیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آنسوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فروبرد.صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدمهای عاشق سرک می کشند |
13 فروردین 1387 ساعت 10:09 قبل از ظهر | |
ماه بر بام خانه ام می افتد.
ادامه باران ها همیشه زیبا نیست
همین طور ادامه رویاها.......
نیستی
و این شب سرد و غمگین
ادامه سرمه ای است
که تو به چشمانت کشیده ای........
(رسول یونان)
|
13 فروردین 1387 ساعت 10:07 قبل از ظهر | |
به دور می رفتم
به جستجوی راز جهان
که دودکش خانه ات را دیدم
نزدیک که شدم
دریافتم آنچه به دنبالش بودم
تویی،
زنی با گیسوانی بافته و
آوازهایی که خواب خرس را
پر از کندوهای عسل می کرد
اینجا فرود آمدم
و برای بخاری ات هیزم جمع کردم.
(رسول یونان) |




