تبلیغات


__
یادداشت ها
7 مهر 1387 ساعت 10:53 قبل از ظهر
قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما... روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت : پس من آن را می خواهم. بزرگترین را. بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است. آدم عاشق است.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت : حالا تو بی نهایتی، چون که عکس من در اشک عاشق است. _____ www.nudnik.blogfa.com
7 شهریور 1387 ساعت 11:24 قبل از ظهر
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...! من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید...! من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه الوده به افکار پلید....! من به دنبال نگاهی بودم...! که مرا از پس دیوانگیم می فهمید....!!!!!!!!!!! نشانی از تو ندارم ولی نشانیم را برای تو می نویسم : (( در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار...! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنها یی شو ...! کلبه غریبیم را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگیم....! در کلبه را باز کن و سراغ بغض خیس پنجره برو....! حریر غمش را کنار بزن...! مرا میابی... _____ www.nudnik.blogfa.com
5 شهریور 1387 ساعت 13:41 بعد از ظهر
چکاوک ... می توان رشته ی این چنگ گسست . می توان کاسه ی آن تار شکست . می توان فرمان داد : های ! ای طبل گران ، زین پس خاموش بمان ! به چکاوک اما نتوان گفت : مخوان !
30 مرداد 1387 ساعت 20:54 بعد از ظهر
حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست ، بلکه حقیقت او نهفته درآن چیزی است که از اظهار آن عاجز است ، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی ... نه به گفته هایش , بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار ...!
14 مرداد 1387 ساعت 11:17 قبل از ظهر
خوب رویان جفا پیشه وفا نیز کنند / به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند / پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند / صید را پای ببندند و رها نیز کنند __________ سعدی
12 مرداد 1387 ساعت 00:55 قبل از ظهر
زمانی از خیلی چیزها غافل میشیم كه یادمون میره موجوداتی فانی هستیم... همیشه به خودمون میگیم: حالا فرصت هست... فردا درستش میكنم... بذار 3 روز بگذره بعد میرم از دلش در میارم... توی هفته آینده یه زنگی بهش بزنم خیلی وقته ازش بی خبرم... روز تولد مامان بهش میگم كه چقدر دوستش دارم... حالا 2 سال بگذره بعد باهاش ازدواج میكنم... لازمه با پدر یه گپی بزنم انگار از چیزی ناراحته... بذار والنتاین بشه براش بهترین هدیه دنیا رو میخرم... ببینم كسی میدونه بعدا" زندگیش تا كی اعتبار داره ؟؟؟ یا اصلا كسی میدونه نقطه پایانی بعدا" زندگی دیگران كجاست ؟؟؟ بالاخره یه روزی ... یه جایی... كه شاید اصلا انتظارشو نداریم توپ قرمز پایان بهمون میخوره و از دور بازی حذف میشیم و یا همبازیهامون رو از دست میدیم! اونجاست كه میبینیم دیگه بعدنی وجود نداره. بعدا" همون موقعی بود كه فكر اون گپ دوستانه به ذهنمون رسید... همون زمانی كه احساس كردیم دلمون میخواد بغلش كنیم و بگیم كه دوستش داریم... همونجایی كه به فكر یه زندگی مشترك با اون افتادیم... همون لحظه كه تصمیم گرفتیم از دلش در بیاریم و ... زندگی یه هدیه زیباست با آپشنهای فراوان برای ما... میتونیم از خیلی فرمانها استفاده كنیم و یا اینكه تنها بزنیم روی دگمه اتومات و یا علی برو كه رفتی! واقعا حیف نیست؟ شاید تنها فرصت تست آپشنهای دیگه همین الان باشه! شاید همین الان زمان خروج از چرخه اتوماته! به قولی: Live today as if it's your last day راستی اگه الان بعدا" زندگیتون باشه چه میكنید؟
__