رو به زوال
چگونه ادامه دهم
اینگونه سرد
اینگونه سست
اینگوه بی فردا
چه بر سر فرداهایم آمده است که امروز را پس دیروزگم کرده ام
و نمی دانم
چرا در انتظارهیچ چیزنیستم
چه باید رخ دهد
دیگر چه باید رخ دهد
تا عشق را در جنون نا امیدی باور کنم
زندگی را درپس مرگی زود رس مفهومی یابم
و آرامش را در تلاطم این همه اضطراب
تمام دغدغه های من
بزرگترین کاوش من لحظه های ناب زندگی بود
از میان انبوه دانه های فرسایش
در میان حجم پریشان حضور
و حتی شاید در لحظه های گنگ غیاب
بزرگترین دغدغه ی هستی ام
ثبت همان یک لحظه بود
تا به خود ثابت کنم
زیستن را میدانم
آن سوی
خوشبختی
اینجا کوچه ای هست
سفید
که مرا
تاعمق سکوت پیش می برد
زیر چتر سیاه
با خال های طلایی
و شب بو های حسود
با نگاههای ارغوانی
که مرا تا مرز جنون گیچ میکند و
مردی که به زبانی که من میدانم
برایم سرود میخواند
سروده ای که قلبم را تا آنسوی خوشبختی پیش می برد
سرودی به زبان بوسه
کاش همواره به یادم بودی
کاش نگاهت را از من بر نمی گرداندی
و ای کاش دستان نازت همیشه نوازش گر گیسوانم بود
نمیدانم کاش های من کی و چه موقع هم چو نسیمی سر و رویم را نواز ش خواهد کرد یا اصلا نسیمی خواهد وزید که در موهایم رخنه کند؟
یا هم چون ویرانه ای
در حسرت حضور انسانی تاریک خواهد ماند؟
من نمی دانم انسانی که یک ذره عشق هم روشنی راه او نیست به چه دل خوش است.
من نمی دانم اگر ننویسم
به چه توانم خود را سبک کنم
از درد عشق و دوری یار؟
کاش ازآزادی انسان می شد شعری نوشت
تا دیگر آنقدر خود را حقیر نشمارد.
کاش من امشب عشق را آن چنان ترسیم می کردم
که ستاره وار در درخشش باشد .
از ان سوی دیواری که ما به آن پشت کرده ایم
فریادهای ما نوایی چه بس بلند دارند
و ما در گوش های خود پنبه فرو کرده ایم.
نمی دانم این شب چه موقع به پایان خواهد رسید.
و سپیده چه موقع خواهد دمید
و بلبل بی نوا چه موقع بامحبوبش دیدار خواهد کرد
وچه موقع به آرزویش خواهد رسید
کاش انسان می توانست
عشق رادرکوچه پس کوچه های دل
همچو گرده گل بپاشد
تاعشق بروید و بس
من
ای کاش
باتو ای انسان هم سخن بودم
When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can. وقتی احساس میکنی قابل دوست داشتن نیستی
وقتی احساس بی لیاقتی و نا پاكی می كنی
وقتی احساس می كنی كسی نمی تواند دردهای تو را التیام ببخشد
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can. وقتی احساس میكنی قابل بخشش نیستی
برای شرم و گناه هایت
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can. وقتی فكر می كنی همه چیز پنهان است
و هیچكس نمی تواند درون را ببیند
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can. وقتی به انتها می رسی و گمان میكنی
کسی نیست تا صدایت را بشنود
به یاد داشته باش دوست عزیز من
خدا می تواند
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does. وقتی گمان میبری كسی نمی تواند
به خود واقعی درون تو عشق بورزد
دوست عزیز من به یاد داشته باش
خدا می تواند.
رودخانه آنجابود .
رودخانه همیشه آنجا بود، فصلهای بیشماری از پیرامون زمان سر برآوردند و ره بدر بردند اما....
رودخانه همیشه آنجا بود، در سكوت به نرمی به پیش، بسوی دریا جاری...
از هیمالیای كبیر می آمد. آنجا كه خاكش از گرد راه رهروان پیشین است.
رودخانه به مانند رودخانه خدا بود، همیشه جاری به پیش و به بیرون، همواره یك مظهر بود، در حركت همیشگی به پیش تا با آب رودهای دیگر در هم آمیزد و باز به پیش تا به آبهای درخشان اقیانوس برسد.
جوینده به كرانه های این رودخانه عظیم رسیده بود و عزم كرده بود آنجا مقیم شود. جزر و مد جهان بشریت دیگر او را به بازیش راه نمی داد و دیگر چون تخته های شكسته بر صحنه طوفان رقصان نبود.
او جوینده بود.
او به آدمیان دیگر می مانست، می توانست “ تو “ باشد.
در جهان بیرون، زندگی اش، تفاوت زیادی با مردم دیگر نداشت _ كاركردن ها، كشمكش ها و زحمت ها _ اما هنوز تلاش او در یافتن زندگی عمیق تر و تیز نظرانه تر، دردش عظیم تر، رنجش تحمل ناپذیر تر و حواسش حساس تر بود.
اگر كوشش كنی در این جهان زندگی كنی بی آنكه عشق خدائی را ترویج دهی، روز به روز عمیق تر در مشكلات دنیوی فرو می روی، خطرات این دنیا بر تو مستولی می شوند، هم چنین افسوس ها، رنج ها، و غم هایش. هر چه بیشتر به چیزهای این دنیا فكر كنی بیشتر بدانها نیازمند خواهی شد. ابتدا اطمینان حاصل كن كه چراغ عشق الهی ات همواره روشن است، سپس به وظائف این دنیا بپرداز.
می خواهم معمای خدا را برایت اعلام كنم. این مهمترین چیزیست كه باید به انجام برسد. معمای خدا ز این قرار است. بدقت گوش فراده و فهم كن.
“خدا آن چیزیست كه تو باور داشته باشی. هیچ بشری در خصوص هستی خدا اشتباه نمی كند، و در عین حال هیچ بشری به درستی نمی داند شناختش از خدا چیست. هیچ راز و رمزی درباره خدا وجود ندارد مگر آنكه او آن است كه هر روحی باور دارد كه باشد. این معمای خداست، معهذا همه در ستیزند و مجادله درباره بزرگی و عظمت خدا و درباره شناخت خود از “آن”.