تبلیغات


__
یادداشت ها
29 خرداد 1387 ساعت 09:39 قبل از ظهر
حرف ها امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود ، پنجه هایم بحال خود نیستند ؛ بفرمان نیستند ؛ بیهوده می کوشم آرامشان کنم ، رامشان کنم ، یکباره چنان غافلگیر شده اند که هنوز گیجند ، هنوز گیجم ! کلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند ، شنا می کنند و به رقص آمده اند که هیچکدامشان دُم به دست نمی دهند . از دیروز صبح که پرهیبی از خواب بیدارم کرد هنوز زمام خویش را بدست نگرفته ام . حالا می فهمم چرا شمس تبریزی عمری بیتابی می کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ، یک بیت شعر نتوانست بسراید . نمی شود ، برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند ، اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی ، آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه ،جای نشستن و گفتن نیست . و من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم ، همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش ، در بهتی مرموز ، از دیدن باز مانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد برده است . تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم ، حرف زدن قلم را می خواندم ، حرف زدن اندیشیدن را ، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را ، حرف زدن بیتابی های دردناک روح را ، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ، ببین که چند زبان می دانم ! حرفهائی ست که باید زد اما نه به کسی ، حرفهای بی مخاطب ، و حرفهائی که باید به کسی زد اما نباید بشنود . سخن از حرفهایی است به کسی ، به مخاطبی ، حرفهایی که جز با او نمی توان گفت ، جز با او نباید گفت ، اما او نباید بداند ، نباید بشنود . حرفهایی که مخاطب نیز نامحرم است !!! ... "هبوط در کویر - دکتر شریعتی "
25 خرداد 1387 ساعت 18:57 بعد از ظهر
تك چراغ تنها زندگی باید كرد دراین سرای عذاب زندگانی باید كرد در این روزگار بی‌صفا زندگانی باید كرد درهوای بی‌هوا زندگانی باید كرد در این دریای پرتلاطم زندگانی باید كرد در این كوچه‌پس كوچه‌های پر دست‌انداز و پر زحمت زندگانی باید كرد و من آن تك چراغ میان بیابانم كه سوسو كنان تمام اطراف خودرا روشن می‌كند و خود هیچ،هیچ،هیچ بهره‌ای از آن مرا حاصل نیست ای تك چراغ تنهای تنها و ای‌صدای بی صدای تنها با همه تنهایی زندگانی باید كرد زندگی را زندگانی باید كرد ممنون از لطفتون اینم وبلاگمه كه شعرهای سهرابو نوشتم اگه خواستین سر بزنید:www.tapeshebagh.blogfa.com
10 خرداد 1387 ساعت 11:00 قبل از ظهر
آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت در باغ دل شکفت گل تازه امید کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت پیچید بوی زلف تو در باغ جان من پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب بر گونه سپید سحر اشک واپسین وز پرتو شراب شفق بر جبین روز گل می شود مستی خندان آتشین آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب بر روی آبگینه دریاچه کبود وز لرزه های بوسه پروانگان باد می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران بر می گرفت از ره شب دامن نگاه در پرنیان نازک مهتاب می شکفت نیلوفر شب از دل استخر شامگاه آنجا که می چکید سرشک ستاره ها بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب مهتاب می کشید به رخسار گل زبان در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال راه بهشت گم شده آرزو گرفت چون سایه امید که دنبال آرزوست دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد خاموش شد ستاره بخت سپید من وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست برگشتم و درون دل بی امید من بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست
__