25 فروردین 1385 ساعت 20:11 بعد از ظهر | |
شهید آوینی
پندار ما این است که ما مانده ایم وشهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است وشهدا مانده اند |
30 بهمن 1384 ساعت 06:43 قبل از ظهر | |
بسم رب المهدی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی
دوست خوب سلام
با توجه به اتمام كار ویژه نامه بچه های كلوب لشكر صاحب الزمان روحی لمقدمه الفداه، خواهشمند جهت ارسال ویژه نامه چاپ شده توسط لشكر، در اسرع وقت آدرس خود را به ترتیب ذیل به آدرس ایمیل hojatsafarnejad@yahoo.com ارسال نمایند.
ان شاءالله با دعای خیرتان تسریع بخش امور مذكور باشید.
دوست خوب،اگر سوالی در این زمینه دارید می توانید از طریق ایمیل ذكر شده اقدام نمایید.
موفق و موید باشید
التماس دعای فراوان
یاعلی مدد
آدرس: نام خانوادگی - استان - شهر - كدپستی 10 رقمی (ذكر شده در فیش تلفن) |
10 بهمن 1384 ساعت 07:20 قبل از ظهر | |
nisti
kojaei
montazer payam hastam |
10 بهمن 1384 ساعت 05:35 قبل از ظهر | |
بسم رب المهدی
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
برادر خوبم سلام
از اینكه در كلوب لشكر صاحب الزمان روحی و الرواحناه فداه *** خادمین شهید همت عضو شدید بسیار خوشحالیم.
ان شاءالله لایق خدمتگزاری باشیم
برادر خوبم
ان شاءالله كه طرح ویژه نامه لشكر را خوانده باشید
ان شاءالله آثار خودتان را در اسرع وقت به آدرس های ذكر شده ارسال نمایید.
ضمناً خوشحال می شوم با شما صحبت كنم برادر خوبم
موفق و موید باشید
یاعلی مدد |
27 مهر 1384 ساعت 16:13 بعد از ظهر | |
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما...
http://www.cloob.com/club.php?id=11753 |
30 تیر 1384 ساعت 07:29 قبل از ظهر | |
دوست منتظر سلام ..... این متن را در جایی خواندم و فکر کردم قسمتی از آن را برای دوستان خوبم بفرستم:
بیدار شو ای دل بیدار شو،بگذار هردو بنالیم، بگذار به یادت بیاورم درخشندگی روزگاری را که کسانی بودندآزاد و وارسته، از همه علایق گسسته، کسانیکه رفتند برای آزادی، برای آزادی باورهایمان،ایمانمان،عشقمان، آزادی پروانه هایمان ، ازادی من و تو ،ازادی..
به یاد می آوری پیمان نامه ای را که با آنان نوشتیم و با سر انگشتان خونین بر آن مهرو وفاداری نهادیم ... مگر پیمان نبستیم که آغازین فریادهامان را فراموش نکنیم؟مگر پیمان نبستیم که بندهای اسارت شیطان را از خود جدا سازیم؟مگر هم پیمان نشدیم تخیلات مزاحم در خلوتمان راه نیابد؟دیدمان معنی یابد نگاه هایمان در چنگال هوسهایمان اسیر نشود؟ و گوشهایمان محرم اسرار ملکوت گردد؟
... مگر هم پیمان نشدیم که ادامه دهیم راهی را که عاشقان با خون آغاز کردند؟ مگر هم پیمان نشدیم...
اما افسوس،افسوس که جهان تیره وجودمان خورشید را بلعیده است... افسوس که نگاه هایمان پست، ترانه هایمان پوچ ، صدایمان خاموش و لبخندهامان بی معنی گشته آخر چرا؟ چرا؟ این همه پیمان و فراموشی... مگر غفلت و فراموشی انسان را حد و مرزی نیست!؟
با من گریه کن، با دانه های اشکم هم نوا شوآری بر این همه غفلت گریه کن شاید سیل اشک هایمان گوشه ای از دنیای تاریک غفلتمان را بشوید و بار دیگر چون گذشته، نور پدیدار گردد.
آزادم بگذار آزادم بگذار می خواهم فغان سر دهم از درد فراغ بنالم از آن زمانیکه مرغان بلند پرواز کوله بار بر ما به ودیعه نهادند و در شوق وصال بال و پر گشودند.
افسوس که بیماری فراموشیت تو را به خیانت واداشته است، افسوس که نا خواسته بال و پر خونین شان را زیر پای خود له کردی .
افسوس ... بگذار شرح این فراق را با نوای بی نوایی بگویم،شاید از بار سنگینی که قلل کوه ها را به زمین می ساید بکاهم، بگذار...
اما هنوز در انتهای کومه ی تاریکی شعاعی از نور کور سو می زند پس بیدار شو،بیدار شو،که در انتظاری بیداری و ادای دین فراموش شده ات بی صبرانه اشک می ریزم.
بیدار شو وقت تنگ است بیدار شو ای دل
ف.ضیایی. پاییز ۸۲ |










