تبلیغات


__
یادداشت ها
24 آذر 1386 ساعت 16:25 بعد از ظهر
غم و شادی در یک خانه زندگی می کنند به آهستگی شادی کن تا غم بیدار نشود
24 آذر 1386 ساعت 16:24 بعد از ظهر
یك تیكه بلور از جنس حضور یك یاس سپید در رنگ امید با هر چه صفاست از سوی خداست تقدیم توباد
14 آبان 1386 ساعت 13:55 بعد از ظهر
کیسه ی کوچک چای تمام عمر دلباخته ی لیوان شد. ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش توی اب جوش می سوخت . کیسه ی کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان. حرف دلش را اهسته گفت... لیوان سرخ شد
8 مهر 1386 ساعت 21:59 بعد از ظهر
اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره . دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ...... اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه
8 مهر 1386 ساعت 21:56 بعد از ظهر
باران ببار که دلم غمگین است اشک بریز که دلم سنگین است ابر ببار که اسمان دلگیر است ماه بتاب که دلم تاریک است
8 مهر 1386 ساعت 21:45 بعد از ظهر
yeki bod yeki nabod/vaghti ein bod oon yeki nabod/vaghti oon yeki bod ein yeki nabod/mohem nist ki bod ki nabod vali heyf ke hichvaght ein yeki ba oon yeki nabod.
__