تبلیغات


__
یادداشت ها
3 خرداد 1387 ساعت 14:47 بعد از ظهر
....................پیدا شده تنهایی (شور دلها)................... درّه ای پُر لباس سیاهی بود و روز آمد و سیاهی بُرد...ای چه زشت ، پیام بی خرد ، گاهی...درْ طلوعی بودم ، غروبی شد... درْ سپیدی بودم ، سیاهی شد...درّه ای دیگرْ لباسش آبی است...وانگیْ سنگْ نهانش خاكی است...بازْ اینْ دردها پیدا شده اند... شور دلها كو؟؟؟منْ زنجیری دردها ، زنجیری عشق...تو زنجیری افكار، زنجیری توقف زمان من...منْ پایان نمی دانم...منْ گردش ماهی درْ حوض آرزو را ندیده ام...منْ تصویر ماه را درْ آب می دیدم...و گردش لحظه ها ، پی هرْ نفسی می شنیدم... پیدا شده ام...درْ اینْ تنهایی هایی كه به راه تاریكی رفت...درْ اینْ تصویری كه همیشه گـُم بود...تازگی پیدا شده ام...درْ خودم ، درْ تو ، درْ راه خدا...درْ عشق ، درْ هستی راز گل...درْ سبزی بهارْ با آسمانش...درْ چرخش و گردش اینْ ابرهای غم...پیدا شده ام و بازْ پیدا شده تنهایی...و براستی كه ، شور دلها كو؟؟؟منْ پاك بودم ، و دیده بودم رنگ گلهای باز صداقت را...مرگْ آمده ، واژه ی عشقْ بازْ ازْ سرْ گذشت ، زندگی بازْ رفته ازْ درّه ی مرگ به دشت...واژه ی عشقْ بازْ ازْ تنْ گذشت...دل ما بازْ به درد ، پی خوشی ها گشت...به نام تو نزدیكم...درْ خاك تو می میرم...درّه ای بازْ درآمیخته با تاریكی...گم بودم...بازْ درْ اینْ تازگی ها ، درْ اینْ نزدیكی افكار كوچه های تو پیدا شده ام...و خدایم را درْ قلبهامان بازْ می سپارم به عشق...درهای دلمْ باز، ولی ، می فهمم تهی بودن منزل ما پیداست...منزلْ دل ، منزلْ عشق...دلمْ امروزْ مثال آسمان تاریك...دلم امروزْ مثال آبی ها گم...دلم ابری است ، می گیرد...دلم بغض آلود و تنهایی است...دلم ، نمی گرید...مثال آسمان ما...مثال سبزی بهاران ما...مثال درد روزگاران ما...و درْ اینْ عشق و نبودن هایم پیدا شده تنهایی...می دانم ، بوده ام...می دانم ، می روم...می دانم تنها درْ تو خاطره ای شده ام...و بازْ می روم...و خاطره ای هستم...لااقل زیبایم...درْ ذهنم...درّه ام اگر تاریك ، ولی زیباست... راهم اگر خاكی ، ولی دیباست...شقایق اگرْ نبوده ام ، خارْ هم نیستم...آبی اگر نبوده ام ، لا اقل سیاه نشدم؛؛؛
29 فروردین 1387 ساعت 19:55 بعد از ظهر
گاهی وقتها آنقدر غرق در آرزوهای خودت هستی که یادت میره خودتم آرزوی کسی هستی اگر اسیر خفته ای را دیدید بیدارش نكنید شاید كه آزادی را در خواب می بیند
18 بهمن 1386 ساعت 21:18 بعد از ظهر
خواستم زندگی كنم؛ راهم را بستند... خواستم حرف بزنم؛ گفتند گناه است... گریه كردم؛ گفتند كودكانه است... خندیدم؛ گفتند دیوانه است... حالا كه با تمام وجود سكوت كردم؛ میگویند عاشق شده است
17 بهمن 1386 ساعت 18:07 بعد از ظهر
روی دلای آدما هرگز حسابی وا نكن/ از در نشد از پنجره ، زوری خودت رو جا نكن/ آدمكای شهر ما بازیگرایی قابلن/ وقتش بشه یواشكی رو قلب هم پا می زارن/ تو قتلگاه آرزو عاشق كشی زرنگیه/ شیطونك مغزای ما دلداده دو رنگیه/ دلخوشی های الكی ، وعده های دروغكی/ عشقاشونم خلاصه شد تو یك نگاه دزدكی/ آدمكای شب زده قلبا رو ویرون می كنن/ دل ستاره ی منو ، از زندگی خون می كنن/ ستاره ها لحظه ها رو با تنهایی رنگ می زنن/ به بخت هر ستاره ای ، آدمكا چنگ می زنن سلام،حالتون خوبه،نمیدونم چی بگم،ونمیدونم این پیام رو برای چند نفر گذاشتین،ولی شعرتون خیلی قشنگ بود.ممنون
22 آبان 1386 ساعت 13:06 بعد از ظهر
Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday Birthday@@Birthday Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday .........Birthday .....BirthdayBirthday Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday Birthday@@Birthday Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday Birthday.......Birthday Birthday..Birthday Birthday........Birthday Birthday..........Birthday Birthday........Birthday Birthday..Birthday Birthday Birthday Birthday Birthday Birthday..Birthday Birthday........Birthday Birthday..........Birthday Birthday........Birthday Birthday..Birthday Birthday Birthday Birthday Birthday Birthday......Birthday .Birthday....Birthday ..Birthday..Birthday ...BirthdayBirthday .........Birthday .........Birthday .........Birthday .........Birthday .........Birthday..........
21 خرداد 1386 ساعت 17:35 بعد از ظهر
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز... چه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز... نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی... که کیمیای مرادست خاک کوی نیاز
__