18 مهر 1385 ساعت 06:45 قبل از ظهر | |
از شما دوست عزیز دعوت میكنم تا در كلوب ستارخان و باقرخان عضو بشین
http://www.cloob.com/club.php?id=4977#&postlist
|
16 مهر 1385 ساعت 07:59 قبل از ظهر | |
سلام خوبی
خوشحال میشم با شما اشنا بشم. در صورت امکان ادم کن توی مسنجر ممنون میشم. با سپاس. دوستدارشما ارشیا. arshia282006 |
12 مهر 1385 ساعت 20:32 بعد از ظهر | |
عشقِ واهی ؟
نیما داوودی
عشق!* یعنی چه این کلمه ؟ عالم و آدم اند که درگیر این موضوع اند و بیش ترین قسمت آن ها دلی خون دارند از آن.بچه که بودم و هنوز مدرسه نرفته بودم,خیلی تحت تأثیر حرف ها و توصیفاتِ از آن نبودم, فکر می کردم عشق همان علاقه ایست که من به دوستانم,خانه, محله و شهرمان دارم؛یا شاید پیروی هایی که از پدرم می کردم و خط مشی هایی که از او می گرفتم, نامش می شود عشق.
بعدها که با ادبیات آشناتر شدم و جرئت کردم نوشته های بلند ادبی بنویسم خودبه خود به سوی این موضوع کشیده می شدم. اما این کشش را در آن زمان سریهاً کشتم …
دوران راهنمایی و بودن در جوِ سمپادی های خاص همه ی شناخت ها را برای من رقم زد.افرادی که در این دوران در متن این اتفاق(عاشق شدن) قرار می گیرند,یا فوق الهاده موفق می شوند یا یا به طرز وحشتناکی در آن شکست می خورند و تا آخر همین طور پیش می رود.
شاید سات ها نشستن در کتابخانه ی مرکز و خواندن اشعار پیرِ گنجه و حضرت شیرازی حال و هوای این نوع آدم ها را بیشتر به من شناساند.
هیچ نظری نداشتم,قبل ترها فکر می کردم آدم ها با چشم هایشان و نگاه ها عاشقِ هم می شوند کمی مسئله ها طبیعی تر می نمود اما وقتی قضیه به صدا و حضور و حتی نوشته نیز کشیده شد نوعِ غیرعادی بودن آن را دریافتم.
طرزِ فکر عقل گرا و علم گرای من در همان اَوان نیز رضایت به چنین پدیده ای نمی داد و این مسائل به هیچ وجه در کَتم فرو نمی فت.اصلاً این یعنی چه که با یک نگاه تمام زندگی را ببازی و او را انتخاب کنی.پس جای تناسب های دیگر کجاست؟ را باید بزرگ ترین انتخابِ گزینه ی زندگی را فقط با اهمیت دادن به شکل و شمایل گزین ها خراب کنی و بی هوا همان خانه ی چشم نواز اما شاید غلط را با مداد نرم و مشکیِ مستی, چشم بسته پُر کُنی ؟
هر روز با ترس بیدار می شدم که نکند این نگاه های ناوک انداز امروز دیگر گریبان گیرم شود و به خوابِ غفلت احساسی بودن فرو روم.
آری! آمد و بَد جوری هم آمد.خیلی ها بعد از آن واقعه ی نخستین گویا کلافِ زندگی را از کف می دهند و نمی فهمند از حالا باید چه کنند و به سختی در این حالتِ مُشوش و خمار باقی می مانند. شب های این دوره چه شب هایی بود.بیدار می مانی و فقط در رؤیا و فکر فرو می روی! فکر, خیال , تصور … و باز هم …
این شب ها می پیوندند و ماه می شوند و سال و … و تو همچنان …
در این مدت من روزها را به شب ها نمی فروختم و هربار که دوباره می دیدمش سربه زیر می افکندم و چشم ها را می دزدیدم.سعی می کردم باز به زندگی آرام و معمولیِ خودم باز گردم.باز هم کتاب ها آمدند, اما این بار نه از نوع احساس و ادبیات, این دفعه علم و روانشناسی.
عشقِ بلوغ! این نام را خودم گذاشتم,ساده و گویا.از خصوصیات این احساس است که سریعاً برود وباز بیاید؛ و می دانی به چنین احساسی هیچ گاه نمی توان اعتماد کرد.من کشتمش اما واقعاً مشکل بود !!؟آدم ها برای عاشق شدن یک چشم به هم زدن زمان لازم دارند و برای ترکش یک عمر,شاید نیز تا اَبد وقت بخواهند.
*خودمانیم,می دانیم که در مکتوبات و مطبوعات از عشق به عنوان هر نوع علاقه ی انسانی یاد می کنند, اما اصولاً منظور ما در این مقاله صِرفاً علاقه ی خاصِ جنس به جنس مخالف است.
اواسطِ ابتداییِ دبیرستان را پاکِ پاک طی می کردم!! و لذت می بردم از این همه آگاهی که دیگرانِ هم سالِ من اصلاً آن را نداشتند.همواره از دوران مبارزه ام به نام خاطره ای افتخارآمیز
یاد می کردم؛ و به هر تازه عاشقی که می رسیدم می گفتم: فقط تجربه اش کن و بعد ترکَش فَرما. وگر نه کلاهی پَسِ معرکه خواهی داشت رفیق!
یکی یکی بچه هایمان,دیر یا زود مبتلا می شدند و خیلی هاشان آن قدر بچه گانه تخریب می شدند که متعجب می ماندم.در آن دوران کم کم به خودم القا کردم که واقعاً چنین چیزی وجود ندارد, عقل سلطان و حاکمِ عالِ نخستین و واپسین است.عشق و این بچه بازی ها را شاید شعرای خوش مشرب برای عیش, شعر,ادبیات و قصه و افسانه ها ساخته اند.آری,منظومه ی لیلی و مجنون بدون این شوکرانِ شیرینِ عشق هیچگاه اثری بزرگ و جاودانه نمی شد.آری,باورم شد وتا حالا نیز سعی می کنم حتی با شک بر آن عقاید پایدار بمانم.
چرا باید بگذاریم پدیده ای نامطمئن این گونه سرنوشت ها را تغییر دهد. منی که انسان ها را تنها بر اساس تفکر, عقیده و وجدان بیدارشان طبقه بندی و ارزش گذاری می کردم, چگونه با عشق به زور به سمت ادمی کشیده می شدم که جز چهره ی زیبای ناپاک(که آن را هم از جبرِ روزگار خیلی اتفاقی دریافت کرده بود) هیچ نداشت, نه اخلاق, نه فکرِ درست, نه شخصیت و موقعیت اجتماعی پایدار و نه حتی انسانیت! ولی خیلی راحت پاکش کردم از صفحه ی ذهنم,چون می دانستم که من کیستم و وی کیست.در پایان این نتیجه برایم باقی ماند که این ها همه کشک است!!؟
به قول یکی از اُدبا شاید این وا قعه تنها برای سرمستی و از خودبی خود شدنش ارزشمند باشد. در مستی دگرگون کننده و عجیب و جالبی فرو می روی, اما نبایستی به سراغ یار بروی و این حالت را خراب کنی ! این نوع خماری به تنهایی نیز می تواند فوق العاده باشد ...
اما شاید برای تو یا من ماجرا اینجا پایان خود را تجرب نمی کند.شاید این مدت دبیرستان تنها یک تنفس بوده !!
بار دیگر شاید ... یک دختر همسایه ی جدید, یک رفیق چَتیِ جدید, یک همکلاسی با چشمانِ گیرا,یک پسر ناآشنا در یک میهمانی,یک آدم آشنا در یک عروسی, فامیلی دور که او را تازه می بینی, چهره ای که او را هر روز در مترو نظاره می کنی و ...
این اتفاق ها بار دیگر تو را در چاه نورانی اما عمیق و بی طنابِ عشقِ واهی می اندازند و شاید این بار طاقت مبارزه نباشد.
نه! من به دل,دل نمی بندم,برای من دلی نیست.با دست توانای عقل گرایی باز این سبوی پُرتلبیس را بر دیوار تفکر خواهم کوباند و باز با ثبات و عقلانی خواهم بود.
یادت باشد مشکل تنها این نیست که عاشق شوی, مسئله این است که دوستدار یک جلوی صورتی می شوی و سیرت را که مهم تر است به امان خدا رها می کنی. آنگاه با اطمینان پیش برو که عاشق شدی, آن را کشتی اما باز عقلِ بیدارت سیرت و شرایط او را تأیید کرد وتو را به سوی او(یار) کشاند ... این مهم ترین موضوع است.
|
10 مهر 1385 ساعت 17:14 بعد از ظهر | |
salam naghoftee
baham dost beshiimmmmm
man yashar 23 az tabriz com khondam terme akharameeee |
10 مهر 1385 ساعت 07:48 قبل از ظهر | |
ba man dost meshii
?
|
3 مهر 1385 ساعت 07:33 قبل از ظهر | |
salam...man ehsane mahmoodiyam to irkut...yadet omad?
to to hame ja eshghe goroh dorost kardano davato ina ro dariyaaaaaaa
heheheheeeeeee
khoshhal shoodam
felan |











