یادداشت ها2 اسفند 1386 ساعت 18:58 بعد از ظهر | |
بسم رب اشهدا و صدیقین
وآنگاه که نگاهم به افق بی کران تپه های الله اکبر می افتد ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری میشود و بیاد برو بچه های بی ریا و پاک لشکر محمد رسول الله می افتم وآن زمانی را که من حدوا یک سال از بهار عمرم می گذشت من چیزی به خاطر نمی آورم ولی مادرم می گوید بابا ماراهم با خود برد گیلان غرب و بعد از یک سال دیگر خبری از بابا نشد ودرست 26سال انتظار .... او رفت اما ما ماندیم . بارها باخود گفته ام که واقعا بعد از شهدا چه کرده ایم ؟ |








