تبلیغات


__
یادداشت ها
28 بهمن 1386 ساعت 16:48 بعد از ظهر
زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد
29 دی 1386 ساعت 03:26 قبل از ظهر
ساكت‌ و ساده‌ و سبك‌ بود؛ قاصدكی‌ كه‌ داشت‌ می‌رفت. فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌ گفت. قاصدك‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدك‌ رو به‌ فرشته‌ كرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است. زیر بار این‌ خبر می‌شكند. من‌ نازك‌تر از آنم‌ كه‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم. فرشته‌ گفت: درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بكشی‌ ناممكن‌ است‌ و سنگین؛ حتی‌ برای‌ كوه. اما تو می‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی. فرشته‌ گفت: فراموش‌ نكن. نام‌ تو قاصدك‌ است‌ و هر قاصدكی‌ یك‌ پیامبر. آن‌ وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدك‌ داد و رفت‌ و قاصدك‌ ماند و خبری‌ دشوار كه‌ بوی‌ ازل‌ و ابد می‌داد. حالا هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ قاصد می‌رود، می‌چرخد و می‌رود، می‌رقصد و می‌رود و همه‌ می‌دانند كه‌ او با خود خبری‌ داد. دیروز قاصدكی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌ آمده‌ بود. خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود كه‌ هر قاصدكی‌ یك‌ پیامبر است. پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد. اما اگر باز هم‌ قاصدكی‌ را دیدی، دیگر نگذار كه‌ بی‌خبر بگذارد و برود. از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ كه‌ روزی‌ فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد.
27 دی 1386 ساعت 03:02 قبل از ظهر
یک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم, فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید: این آخرین روزیست که خورشید را می بینی . می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی. می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی. می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی. می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری و یک دل سیر گریه کنی. وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد, یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم. باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم . با ابرهای دلتنگ راه بروم . شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم. آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم. باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم. باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم, دلهایی که تنها امیدشان من بودم. فرشته خیلی دور می شود ... ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم : ای فرشته مهربان ... از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد. فرصتی برای دوست داشتن . یک روز کافی نیست. یک روز کافی نیست . . . باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم باور کن ... از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد. از خدا بخواه...
5 دی 1386 ساعت 03:48 قبل از ظهر
حـوّا گناه كرد و عـشق آفریــده شد جریان آن گناه به عالم كشیده شد آدم برای پاكی و شیطان به جای نفس حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــریده شــد مــن با گـنـاه خـوردن یـك سـیب زنـده ام سیبی كه از حوالی یك خواب چیده شد من خواب چـشمهای شما را ندیده ام امّا دوباره درتن و جانم دمیــده شد ... حسّی كه عشقبازی تو باورم شود آهـی كه از تـغـزّل نامت شنیده شد عصیانگرم!چو ریشه به خاكت دویـده ام هنگامه ای كه پرده به نامش دریده شد خاكی محقّرم كه به عشقت هبوط كرد اشــكی مكررم كه به پایـت چكیـده شد حـوّای بـی گـنـاه غـزلهـای سـرخ و نـاب این بار در حوالی من با تو دیده شد ... افتــاد از نگاه شما( آدم)نجیب! .... آدم گناه كرد و غزل آفریده شد.
10 آذر 1386 ساعت 09:29 قبل از ظهر
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد" اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!! تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....
10 آذر 1386 ساعت 09:29 قبل از ظهر
اجازه هست خیال كنم تاآخرش مال منی؟ خیال كنم دل منو با رفتنت نمی شكنی اجازه هست خیال كنم بازم میای می بینمت بااون چشمای مهربون دوباره چشمك میزنی طپش طپش باچشمكت غزل بگم برای تو بااتكا به عشق تو تو زندگی برم جلو
__