تبلیغات


__
یادداشت ها
31 اردیبهشت 1387 ساعت 10:06 قبل از ظهر
سلام عزیزم تولدت مبارک مهربونم.با آرزوی بهترین ها برای تو . امیدوارم همیشه سالم ، خوبو سربلند زندگی کنی فدات شم! همیشه کنارتم میبینمت بابای
31 اردیبهشت 1387 ساعت 07:51 قبل از ظهر
salam azizam khoobi TAVALODET MOBARAK ishalah dar kenar khanevadeh hamishe khobo khosho sarboland bashy ba arezoie rozaie khoob baraie to
3 اردیبهشت 1387 ساعت 21:55 بعد از ظهر
سلام چطوری؟ چه خبر؟ کم پیدا شدی؟ جواب نمیدی؟ موفق باشی
1 فروردین 1387 ساعت 07:34 قبل از ظهر
atefeye mehraboonam,behtarinharo barat arezoo mikonam. sale no mobarak.xxx.xxx.
21 دی 1386 ساعت 10:05 قبل از ظهر
بوسه باران غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟ این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم به هواداریت ای پک نسیم سحری شور و آشفتگی گرد بیابان دارم مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر من که با عطر غمت سر به گریبان دارم شمع سوزانم و روشن بود از آغازم که من سوخته سامان چه به پایان دارم
12 دی 1386 ساعت 16:45 بعد از ظهر
احمد شاملو _ سفر خدای را مسجد من کجاست ای ناخدای من؟ در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است که راهش از هفت دریای بی زنهار می گذرد؟ *** از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم - با نخستین شام سفر - که مزرعه سبز آبگینه بود. و با کاهش شب - که پنداری در تنگه سنگی جای خوش تر داشت - به در یائی مرده درآمدیم - با آسمان سربی ِ کوتاهش - که موج و باد را به سکونی جاودانه مسخ کرده بود. و آفتابی رطوبت زده - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش سر گردانی می کشید، و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن به ولنگاری یله بود-. *** ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و عرق ریزان در تلاشی نو میدانه پارو می کشیدم بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده که سراسر پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان هنوز از وحشت توفان بزرگ بر گشاده است و از آتش خشمی که به هر جنبنده در نگاه ایشان است نیزه های شکن شکن تندر جستن می کند. *** و تنگاب ها و دریاها. تنگاب ها و دریاهای دیگر... *** آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم، با گرداب های هول وخرسنگ های تفته که خیزاب ها بر آن می جوشید. ((-اینک دریای ابرهاست... اگر عشق نیست هرگز هیچ آدمیزاده را تاب سفری اینچن نیست!)) چنین گفتی با لبانی که مدام پنداری نام گلی تکرار می کنند. و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم اینک کلام تو بود از لبانی که تکرار بهار و باغ است. و کلام تو در جان من نشست و من آ ن را حرف به حرف باز گفتم. کلماتی که عطر دهان تو را داشت. و در آن دوزخ - که آب گندیده دود کنان بر تابه های تفته ی سنگ می سوخت ـ رطوبت دهانت را از هر یکان ِ حرف چشیدم. و تو به چربدستی کشتی را بر دریای دمه خیز ِ جوشان می گذراندی. و کشتی با سنگینی سیــّالش با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند - که از بار غرور بادبان ها پست می شد - در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان به کابوسی می مانست که در تبی سنگین می گذرد. *** امـّا چندان که روز بی آفتاب به زردی نشست، از پس تنگابی کوتاه راه به دریایی دیگر بردیم که پاکی گفتی زنگیان غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و من اندوه ایشان را و تو اندوه مرا *** و مسجد من در جزیره ئی ست هم از این دریا. اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟ تو خود آیا جست و جوی جزیره را از فراز کشتی کبوتری پرواز می دهی؟ یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟ - که در این دریا بار همه چیزی به صداقت از آب تا مهتاب گسترده است و نقره کدر فلس ماهیان در آب ماهی دیگریست در آسمانی باژ گونه -. *** در گستره خلوتی ابدی در جزیره بکری فرود آمدیم. گفتی ((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید: سختینه ئی ته سرانجامی خوش!)) و به سجده من پیشانی بر خاک نهادم. *** خدای را نا خدای من! مسجد من کجاست؟ در کدامین دریا کدامین جزیره؟- آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم و مذهبی عتیق را - چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون - به ورود گونه ئی جان بخشم. مسجد من کجاست؟ با دستهای عاشقت آن جا مرا مزاری بنا کن!
__