18 شهریور 1387 ساعت 17:57 بعد از ظهر | |
مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که درجیب داری، قفل را بگشاید
شما می توانید گلی را زیر پای خود لگد مال کنید، اما محال است که
بتوانید عطر آن را در فضا محو کنید.
نیک بخت ترین مردم کسی است که کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی
کسی از دانش خود برخوردار می شود که به دانش خود عمل کند
بیش از هر چیز نخست بدان که چه میخواهی
وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد، فقط به سادگی بگو: همه اش
تقصیر من بود.
آنکسی که از رنج زندگی بترسد، از ترس در رنج خواهد بود
اگر می خواهی قدر پول را بدانی قرض کن
اقبال به سراغ کسی می رود که به کار عقیده دارد نه به اقبال
وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست.
ترس گرچه خالق نیست اما میتواند از هیچ ؛ چیزی بیافریند
ملیت حقیقی ما، بشریت است
پافشاری جز مشترک تمامی موفقیتهای چشمگیر است.
|
17 شهریور 1387 ساعت 17:51 بعد از ظهر | |
سه جمله برای کسب موفقیت: 1-بیشتر از دیگران بدان. 2-بیشتر از دیگران کار کن. 3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش . ویلیام شکسپیر |
6 شهریور 1387 ساعت 10:43 قبل از ظهر | |
گرمی دستات ، سرخی لبهات ،تپش قلبت ، نرمی صدات...
....
....
همش ماله فشار خونه ! برو دکتر |
2 شهریور 1387 ساعت 23:34 بعد از ظهر | |
از خواب بیدار شو . صورتت رو به آب بشورحالت جا بیاد . بعد بدو پیش مامان بزرگ سلام کن و صورت مهربونش رو ببوس . آخه وقتی بوسش میکنی دل پیر و خستش ایقدر شاد می شه که نگو و از ته دل واسه خوشبختیت دعا می کنه . وقتی واسش حرف میزنی بهش قوت قلب میدی و این حس رو که هنوز زندست و مثمر ثمره تو وجودش زنده میکنی. بابا و مامان جون سر خرجی باز دارن با هم چونه میزنن.
مامان : مرد 2000 تومن چی میدن آخه 2000 هزار تومن دیگه بده میحوام ناهار قرمه سبزی درست کنم
بابا : زن مگه سر گنج نشستم یا کاخونه سکه زنی دارم یه کم کمتر خرج کن. چرا دیگه صرفه جویی نمی کنی؟
مامان : داری عصبانیم میکنی ها اصلا اینم بگیر خودت برو خرید کن باقیشم پس انداز کن
بابا : عجب گیری کردما.؟ بیا بابا اینم 4000 هزار تومن دست از سر کچل من بردار دیرم شده صبهونه رو وردار بیار من بخورم
مامان: ای به چشم برو بشین رو تخت الان میارم
بابا اروم اروم میره به سمت تخت و میشینه . دختر کوچولوش که داره لب حوض با ماهیا بازی میکنه بدو بدو میاد پیش بابا با چرب زبونی میگه سلام بابا جون . بابا میگه سلام گله بابا بیا بقلم ببینم . میاد پیش بابا میشینه و بعد کلی ناز کردن میگه بابایی پول میدی برم به به بخرم بابا میگه ای به چشم دست میکنه تو جیبش یه 500 تومنی در میاره میده به دختر گلش . مامان یه دفه از راه میرسه و با کلی جست میگه واه واه چه بابایی شده دختره خدا شانس بده به ما که میرسه 2000 هزار تومن به زور میده . میبینی تو رو خدا |
28 مرداد 1387 ساعت 15:41 بعد از ظهر | |
داش سام علیک! با اجازت روغن ماشینتو خالی کردم بجاش خون جیگرمو ریختم تا هروقت استارت زدی به عشقت بسوزم
|
22 اردیبهشت 1387 ساعت 23:29 بعد از ظهر | |
Bah bah, bah bah |
- 1
- 2












