19 بهمن 1386 ساعت 22:50 بعد از ظهر | |
profile ghashangi dari hamintor rohieye ghashangi; movafagh bashi |
19 بهمن 1386 ساعت 08:30 قبل از ظهر | |
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نكشد تو نیز خاموش شوی...
|
2 بهمن 1386 ساعت 21:27 بعد از ظهر | |
شال سیاهی روی خاطرات گذشته ات بكش
و خوابهایت را به اندازه ای كه با مرز فاصله داری دراز كن
امشب به سمت مرز بخواب
من هم زیر سرم گذرنامه گذاشتم
باید با دنیای اكنون خداحافظی كنم
بدرود
........................................................................
فكر نكن
تیك تاك این دفعه ات مؤثر
نمی افتد
از حالا به كسی كه بر نمی گردد
هرگز
فكر نكن
ترجیحاً دستوری از دوست داشتنت،
خواهم گذاشت
تا رسالتم كامل شود
با دلی كه چشمش به تو نیفتاد،
فرضش را بر محال نمی گیرد
دستم را گفتم
توی قهوه كدام پنجره باز است
راه بعدی زندگی ات افتاد
............................................
مردمك های زنگ زده ام كو ؟
مرا كجای جهانم چال كرده اید
....................................
دلم گرفته...
به دل نگیر
این روزها با هر بهانه ی كوچك
زود بهم می ریزم
و با هر بهانه ی كوچك تر
از كوره در می روم
مثل همیشه، پژمرده كه می شوم
چشم هایم می تركد از خنده
شب تا گاه صبح بیدارم به تماشای شب
صبح تا ظهر در خوابم به تمنای خواب!
با جیغ گربه ای، از خواب می پرم
بر می خیزم با شتاب، از شب
ظهر تا عصر، عابر پیاده می شوم
غروب تا شب، غریب خانه ام!
...
به خود قول میدهم
به دل نگیرم از مرموزِِ كوچه ی بن بست:
كوچه: آسفالته، اما پر چاله
من: گرفته حال بچگی ام
هوا: گرم
گرمای من: سردتر
اعتراض: خفه تر، منگ تر!
شعر: در هم تر از من، بر هم تر از روز، رنگین تر از شب!
_ بی خیال وزن،
بی خیال مفهوم همه فهم!
بی خیال وزن سنگین بغض
...
به دل نگیر اگر دلم گرفت... |
29 دی 1386 ساعت 16:54 بعد از ظهر | |
ممنونم از شما
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
|
24 دی 1386 ساعت 18:51 بعد از ظهر | |
خیلی با حاله که بیسوادی . ناراحت نباش چون باسواداشام هیچی حالیشون نیست . |
11 آذر 1386 ساعت 16:53 بعد از ظهر | |
سه شنبه به تدریج تولید می شد
بیرون ِ در گرسنگی و معده لواط می كردند
دوشنبه بود.
زنبیلی در دست وارد شد
غدد مغزی شب را روی میز گذاشت
و گفت: امشب كپسول فضا را در مقعد فروید فرو میكنم
تا ستاره ها جنسی شوند.
یك روز به عقب رفتم
و در تختی كه پستان هایش را پرستیده بودم
دستانم را حذف كردم.
با سبدی برگشت
گرسنگی و سه شنبه را روی میز گذاشت و گفت:
دیگر به روزه گرفتن نیازی نیست:
دستانت تولید شده اند.
چهارشنبه بود.
|












