15 شهریور 1387 ساعت 13:59 بعد از ظهر | |
شیطان عاشق خدا بود ... می خواست تنها عاشقش باشد فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . . خدا بزرگ بود ... می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید! . . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ... آدم عاشق شیطان شد ! این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی |
14 شهریور 1387 ساعت 22:17 بعد از ظهر | |
سکوت تو چه می گوید؟
سکوت من چه؟
هیچ به آن گوش داده ای؟
عادت،
چیز غریبی ست!
و نشنیدن ناگفته ها،
غریب ترین عادتها!
ترک کن این عادت انسانی را!
سکوت خود را گوش دار،
و سکوت مرا،
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
شنیدی ؟ ...(-_-)
|
14 شهریور 1387 ساعت 12:57 بعد از ظهر | |
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود که از درد من و راز درون من خبر گردی تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم |
28 مرداد 1387 ساعت 20:26 بعد از ظهر | |
نمی توانی صبحانه بخوری.
نمی توانی به قسمت های خوب و بد امروزت فکر کنی.
نمی توانی در را پشت سر خودت ببندی.
نمی توانی سوار اتوبوس یا تاکسی بشوی.
نمی توانی به موقع سر کار برسی.
نمی توانی کسی را در آغوش بگیری.
نمی توانی روزنامه ورق بزنی.
نمی توانی خیالبافی کنی.
نمی توانی با کسی حرف بزنی.
نمی توانی به اینترنت وصل شوی.
نمی توانی نهار بخوری.
نمی توانی بخندی.
نمی توانی با همدانشکده ای کل کل کنی.
نمی توانی فیلم ببینی.
نمی توانی راجع به چیزی فکر کنی.
نمی توانی برای کسی خالی ببندی.
نمی توانی منتظر دوست دخترت بشوی.
نمی توانی توالت بروی.
نمی توانی سالاد بخوری.
نمی توانی برقصی.
نمی توانی به کسی فحش بدهی.
نمی توانی رانندگی کنی.
نمی توانی موهایت را مرتب کنی.
نمی توانی بی هدف در خیابان قدم بزنی.
نمی توانی فوتبال تماشا کنی.
نمی توانی به مادرت جواب بدهی.
نمی توانی واکمن در گوشت بگذاری.
نمی توانی به کسی ضدحال بزنی.
نمی توانی صبح کیسه خوابت را جمع کنی.
نمی توانی از بانک پول بگیری.
نمی توانی در بحث روشنفکری شرکت کنی.
نمی توانی ببوسی.
نمی توانی دوش بگیری.
نمی توانی کسی را دوست داشته باشی.
نمی توانی بخوابی.
نمی توانی از چیزی بترسی و ...
و ...
و مرگ حقیقتاُ چیز ترسناکی است...(-_-)
|
23 مرداد 1387 ساعت 19:05 بعد از ظهر | |
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر می گویم به یادت در قفس غمگینو خسته ... من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ... ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی |
17 مرداد 1387 ساعت 15:28 بعد از ظهر | |
تو خسته بودی نشستی,
من خیلی خسته بودم. خوابیدم,
مگر او چقدر خسته بود که مُرد...(-_-)
|









