تبلیغات


__
یادداشت ها
10 بهمن 1385 ساعت 06:37 قبل از ظهر
آن كلاغی كه پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه كوتاهی ،پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند كه من و تو از آن روزنه سرد و عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند ، اما من و تو به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم ........... همه می دانند ما به خواب سرد و ساكت سیمرغان ره یافته ایم .......... (فروغ)
8 آذر 1385 ساعت 08:50 قبل از ظهر
salam mojde joon shoma binahayat ziba hastin khoshhal misham bahatoon dost basham
29 آبان 1385 ساعت 22:17 بعد از ظهر
salam . shoma be 1 bf bakelas ehteyaj nadaren ?:x:">
20 آبان 1385 ساعت 10:37 قبل از ظهر
oooooooooooooooooffffffffffffffff chera ein hame chera chera chera ein hame ein hame ein hame u khoshkelyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy ye boose shushulu ba ejazeeeeeeeeee boos ghorboonet Armin
9 آبان 1385 ساعت 11:17 قبل از ظهر
سامو علیك آبجی اولندش خیلی مخلسیم ... دیومندش حتما الانه پیش خودت میگی این جونه ور دیگه کیه و چرا این شلکی حرف میزنه ... راسیتش خیلی به درو دیفال کوبیدیم که عینهو آدم حسابیا بحرفیم .. ولی نشد چکار میشه کرد .. با آدم حسابیا که دم خور نبودیم که دو تا کلوم حرف حسابی یاد بیگیریم ... اسلن مگه تخصیر ماس ؟ داش اسی از وختی چش باز کرد خودشو میون یه مشت بدبخت فلک زده تر از خودش دید ... آدمایی که واسه یه لقمه نون بخور نمیر سبح خروس خون از خونه میزدن بیرون و تا بوق سگ دور خودشون میچرخیدن و دس آخر خسته و کوفته و دس خالی میچپیدن تو لونشون .. و اینقده هم بیحال بودن که حال سرو کله زدن با یه دوجین بچه ای که دوروبرشونو گرفته بود رو نداشتن .. خب .. مام مثل بقیه این جماعت بودیم و از یه آخور آب میخوردیم .. آق جونم خدا بیامرز که الهی نور به قبرش بباره خیلی این درو اون در زد که شازدش که غلومت باشه بره مدرسه و سوات یاد بیگیره .. ولی انگاری تو این کله به جای مخ ... پهن ریخته بودن و هر چی آق معلم میگف باد هوا بود و با بدبختی و به زور کتک دگنک تونسیم تسدیق شیشمونو بیگیریم .. بگذریم ... امشب دلمون بد جوری گرفته ... ینی از صبح علی الطلوع که از خونه زدیم بیرون عینهو برج زهرمار بودیم و اوقاتمون سگیه سگی بود .. کمی که تو خیابونا علافی کردیم گفتیم یه سر بریم خونه آبجی فوروغ شاید که دلمون واز شه .. اما تا رسیدیم اینجا افتادیم گیر این خوار زاده ناقلا و بازیگوشمون .. ناکس این خوارزاده ما اینقده از کامپبوتلو چت واسمون گف كه ویرمون گرفت یه نمه بچتیم …. بینیم چیه … یه كم كه چتیتیم گف دایی بریم تو سایت کلوب .. مام كه نمیدونسیم چی چیه .. گفتیم برو دایی جون کلوبتوعشق است … خلاصه اومدیم تو این سایت و اسم مارم توش نوشت و مام همینتور که میچرخیدیم به اسم شوما رسیدیدم وقتی اسم شوما رو دیدیم ، یه جورایی خوش خوشكمون شد ، یعنی همچینی یه نموره خوشمون اومد . گفتیم یه تیری بندازیم شایدخورد به هدف ... مخلس كلوم دلمون میخاد با شما ریفیق شیم . واسه همین یه نمه از خودم واستون مین ویسم . خدمتتون عارض شم … غلومت 38 سالشه و شلغ اصلی مم سلاخیه و روزی ده بیس تا گاو سر میبرم . خب دیگه شلغ مام اینه دیگه … البته قبلش تو سد اسمال بسات داشتم . شهداری بساتمونو جم كرد تا اومدیم بگیم واسه چی ... یهو دیدم ده تا آجان دوروبرمونو گرفت . نه اینکه فرک کنی ترسیدما ... نه خیر ... داش اسی و ترس ؟ جون شوما قابل ندونسیم ... و گرنه آجان سگ کی باشه که بساط داش اسی رو بهم بیریزه .. سرتو درد نیارم ... سواتمم بد نیس .. تسدیق شیشمو اون قیدیما گرفتم . اندازه یه لیسانسیه م میرزه . و دیگه اینكه غلومت عند هنره .. تو چاربرگ و حكم و بیس یك رودس نرم .. برو بچه ها بهم میگن اسی چاربرگ . نه اینكه فرك كنی قمار بازما … نه …فقت تفریحی واسه رو کم کنی .. خسوسا وختی کلم داغ باشه .. خب دیگه ادم دو سه بت عرق سگی رو پشت سر هم سر بكشه دیگه مخش كار نمیكنه … حتمن فرك میكنی من الكلیم .. نه جون شوما … منو الكل ؟ استقفورلا… ولی خب وختی این دخترای شیطون دور ادمو میگیرن و هی تارف می كنن .. آدم دلش نیمیاد دسشونو رد كونه .. در زمن دو ماه از سالم ( محرم و سفر‌) نجسی و حرومی تعتیل .. بلخره ما بچه مسلمونیم دیگه .. خلاسه احل خلاف ملاف نیسیم داااااش .. اون چن سالیم كه حبس بودم فقت به خاتر یه قلت كوچولو بود … جون شوما ما تقسیر نداشتیم .. وقتی داشتیم جواهر فروشی پشت قبر آقا تو مولوی رو میزدیم ، تو نگو شاگر طلافروشی تو مقازه خابیده و تا ما رو دید ناکس جلدی پا شد و با ما گلاویز شد و یه كف گرگی گذاشت تو سورت ما .. مام بمون برخورد . تا حالا كسی از گل بالاتربه داش اسی نگفته بود … تیزی رو درآوردیمو اولش چندتا خط بهش انداختیم و بعدشم روده هاشو بهم گره زدیم ... جون شوما اسلن فرکشو نمیکردیم با دو تا نیش تیزی ما ریق رحمتو سر بکشه و جونش درآد … تقسیر خودش بود .. وگرنه ما آزارمون به یه مورچم نمیرسه .. خلاسه چن وختی رفتیم حبس و چون دیدن قلت غیر عمدبوده خلاسمون کردن . راسی تا یادم نرفته از قد و بالا وشلكم بگم … قدم 178 و وزنم 80 كیلوئه با یه سیبیل مشكی مردونه .. عزیزم میگه بچه جون یه كم كوتاش كن دهنت معلوم شه .. ولی بش میگم عزیز .. مرده و سیبیلاش … جای یه تیزی هم رو صورت دارم كه تا زیر پلكم اومده … چن سال قبلنا با بروبچه های گذر نایب تو یه دوای ناموسی ریختیم بهم .. تو همون دوا حسن شاتر حبیب بی هوا تیزی رو کشید رو سورتمون و الانه هم جاش مونده .. خلاسه بد نیسم و میدونم اگه منو بیبینی از من خوشت میاد .. خب دیگه من باس برم .. خواهر زدم میگه دایی پاشو میخوام با گل فلندم حرف بزنم .. باس از پشت این كامپیوتل بلن شیم .. امون از بچه های این دوره … نیم وجب قد داره ده تا گل فلن داره .. خب ما رفتیم … جواب نومه ما یادت نره آبجی … زت زیات
6 آبان 1385 ساعت 04:41 قبل از ظهر
salam aji chetori ?? chand vaghte azat khabari nist. delam vasat tang shode aji.
__