تبلیغات


__
یادداشت ها
29 خرداد 1387 ساعت 18:34 بعد از ظهر
علم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند ! و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود. و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست
5 اردیبهشت 1387 ساعت 00:30 قبل از ظهر
salam chetoriiii tooooooooooooooo????????????? nabas ye ahvali beporsiiii,ishala k mashin bezane behet:d:d:D:D ...............shad bashii azz..........bala
2 اسفند 1386 ساعت 18:36 بعد از ظهر
از چه چیزهایی باید گفت؟ از این روزگار آشفته ی نامفهوم؟ از جامعه ی رو به زوال امروزین؟ از نامردی ها ونامردمی ها؟ از انسانیت های فراموش شده؟ از ریاکاری ها و دروغ ها و ظلم های اپیدمی شده؟ از موجودات دوپایی به اسم انسان و تهی از انسانیت؟ از فساد و فقروفحشا و جرم و جنایت هایی بالا رونده از سر و کول جامعه ی به اصطلاح مادِرنیته؟ از خودفروشی ها وتن فروشی ها و به حراج گذاری ها؟ از سیاست تباه کننده ی امروز؟ از سردمداران حکومت که تبعیض و تزویر و خیانت و ظلم و دروغ را ازپشت مشاغل دولتیشان تقدیم همگان می کنند؟ از دزدی های چندین و چندصد میلیاردی همین به ظاهر دلسوزان حکومتی؟ از خروج سرمایه ها ی ملی که در قانون نانوشته ی کشور،جایی نیست برای مجازات های حتی دروغینشان؟ از این دموکراسی دیکتاتور مآبانه؟ از خروار خروار کمک به فلسطین ولبنان و فلان کشورهای آفریقایی و پر کردن جیب های فلان دیپلمات فلان کشور انگار این هفتاد میلیون نفر یا تماماً مرفه اند و بی درد یا بوروژوا و جابجایی معنایی این ضرب المثل معروف که چراغی که به خانه روا بود زمانی ،دیگر حرام است و به مسجد روا وقتی مردمانی هم هستند درهمین خاک که آبی هم ندارند حتی برای رفع عطش،سقفی ندارند برای زیستن؛فقط کورسوی امیدی است دردل این مردمان فراموش شده برای ادامه ی حیات دراین برزخ دنیوی؟ از مشاغل این به ظاهر آقایان که آن قدر دم از انرژی می زنند که بجای پایستگی انرژی،پایستگی شغلی رنگ می یابد و این دست به دست شدن منصب ها که آدم های خارج ازاین،حکم سیاهی لشکر ایفا می کنند؟ ازریاهای آغشته به تقوا در پشت مهروتسبیح و شارب های نیم متری ؟ از پسیویسم آدم های تهی ازاندیشه وآرمان وفرورفته در آیدیوتیسم؟ از چشم هایی برای ندیدن ها و مغزهایی عاری ازنیندیشیدن ها؟ از ارتباطات سیاری که اخلاقیات به رنگ باختگی دچار شده؟از ظرفیت استفاده ی همگان از آن،وقتی فرهنگ و تمدن خلاصه می شود درارسال بلوتوث ها و پیامک ها برای سرکوب نکردن این عقده های گره شده و استفاده های اداری فلان کشوراز اس ام اس و صرفه جویی های میلیاردیشان درسال؟ از این همه کباده ی فرهنگ وادب کشیدن در جامعه ای که اگر از سرانه ی کتاب آن چشم پوشی کنیم،سرانه ی کتاب خوانی درآن،از2 دقیقه تا 8 دقیقه در شبانه روز متغیراست درحالی که درغرب 8 تا 10 ساعت ودر انگلیس و استرالیا 16 تا 18 ساعت است؟ این تظاهربه فرهنگ و کتابت را باید گذاشت دم کوزه وآبش را پس انداز کرد برای روز مبادا،برای روزبحران. ازقانون اساسی پوسیده ونظام سوسیالیستی فسیل شده و سیستم بانکی تهوع آوری که فلان شخص چون حسابی درفلان بانک ندارد وامی بهش تعلق نمی گیرد ؛درحالی که میلیاردها وام داده شده،هنوزهم بازپرداخت نشده؟ از سیستم آموزشی ای که مناسب فضاهای خالی موزه هاست وقتی هدف،فقط پرکردن دانشگاه هاست و بعداً فارغ التحصیل کردن هزاران دانشجو وبالا بردن آمار بیکاری درجامعه و هفت هزارپزشک عمومی بیکار که بیکاریشان را پر می کنند یا درمسافرکشی یا در مغازه ی ساندویچی یا...؟ کاش می شد دل را به دروغ بودن این جملات خوش کرد. ازترویج فساد و بی بند و باری در مدارس ودانشگاه ها که زمانی تقدس داشتند وبه لجن کشانیدشان وقتی بهترین دانشگاه ها هم جایی می شوند برای ترویج چنین چیزهایی،وقتی مدرک گرفتن نشانه ی شخصیت می شود و تحصیل چیزی می شود برای ابرازهویت فقط؟ از این هم نسلان من که آرمان را در گرفتن دوستی های مجازی وغیر مجازی و ندیدن واقعیت ها می بینند و اطفای غرایز جنسی شان در چت روم های شبانه ؟ از استفاده ی 20 درصدی جامعه از اینترنت وقتی بیشترین کارهایشان خلاصه می شود درای میل و وبلاگ و چت کردن و یادآوری 100 سایت برتر ایران که برترین هایش،سایت های سرگرمی وتفریحی است و جایگاه دانشگاه ها ی تهران وعلوم پزشکی دررده های 95 و98؟ از فراموشی ازخاک برآمدن و پیوستن دوباره به همان خاک؟ از توجه های افراطی به ظاهر و فاصله های کیلومتری از باطن؟ از گفته ی فلان کارشناس خارجی که با وجود این همه سرمایه،سیصد میلیون نفر بایستی در رفاه باشند؟پس چرا یک سوم این هفتاد میلیون و اندی جمعیت در رفاه نسبی هم حتی نیستند؟ از این فرهنگ برهنگی یا برهنگی فرهنگی؟ از خنجر کشیدن های از پشت از جانب دوستان؟ از قحطی شرافت ها و غیرت ها ؟ ازبی وجدانی ها و خیانت ها؟ ازبی احترامی ها وارزش ناگذاری های مردمان؟ ازاشک تمساح هایی پس از مرگ افتخارات و مرده پرستی های این جماعت؟(در حیرتم از مرام این مردم پست/این طایفه ی زنده کش مرده پرست/تا هست به ذلت بکشندش ز جفا/تا مرد به عزت ببرندش سر دست) از محرَمیّت های 1 ساعته و 2 ساعته وچندین ساعته درلفافه ی دین؟ از ازدواج که چشم خیلی ها تنها به مقدار پربودن جیب دیگری ست و جوان بودن جیب مهم شده دیگر؟ از عشق های به سخره گرفته شده توسط جوانک های امروز که هرزگی را به عشق تعبیر می کنند و یک سِنتی مِنتالیسم نوین می نامند؟ از بی ارزشی ها و بی حرمتی ها و اهانت ها به مردمی که جزء جمعیت یک میلیارد و اندی مسلمان اهل تسنن هستند در کشوری که ادیان مسیحی و زرتشتی و کلیمی و آشوری و ... جایگاهشان بالاتر ازمذاهب تسنن است؟ از قومی با تاریخ 2707 ساله که جایگاهشان در این کشور به ظاهر متمدن و دموکرات،محلی از اعراب ندارد و اجحاف های غیرقابل بیان در طول این سالیان بس دراز در حقشان؟ از نقض کردن حقوق بشر در جامعه ای که دم از حق و حقوق می زند وقتی « زنان به بدترین شکل در خیابان کتک می خورند،پسران به خاطر لباس شان بازداشت می شوند،دراویش بدبختی که همیشه مظهر آرامی و فقر و سکون هستند کتک می خورند و تبعید می شوند،وقتی جلوی چشم ملت و بچه های کم سن و سال، پنج تا پنج تا آدم وسط خیابان آویزان می کنند،وقتی دانشجویان دانشگاه به خاطر مقاله ی نانوشته ماه ها انفرادی می روند و شکنجه می شوند،وقتی که معلم و راننده و آرایشگر را زندانی می کنند و ...»؟ از«معجزه ی هزاره ی سوم»! این «سقراط زمانه» که «سفسطه ی شهرستانی» بلد است و می رود به فلان دانشگاهی که جزء برترین دانشگاه هاست و کرور کرور دروغ نثارشان می کند؟ از حل کردن مشکل با مشکل وقتی بجای پیاده کردن فرهنگ درست استفاده کردن از سرمایه ها ی ملی و طبیعی، سهمیه بندی را پیاده می کنند تا به خیالشان مشکلات ،حل شده فرض شود و فضا برای بیشتردزدیدن این سرمایه ها برای آقازاده ها فراهم شود؟ از این نقاب که چیزی می شود برای پنهان ذات و هویت وشخصیت موجوداتی که از بروز سرشت واقعیشان شرم دارند؟ از پذیرش خواه ناخواه این جامعه ی رو به انحطاط؟ از این مانیفست حقایق بیات شده؟ از یادآوری این جمله ی ویل دورانت که:«A great civilization isn’t conquered from without until it has destroyed itself from within هیچ تمدنی ازبیرون مغلوب نخواهد شد مگر آن که از درون نابود شده باشد»؟
23 دی 1386 ساعت 23:06 بعد از ظهر
سرگردان در نیویورک است. با این که قرار ملاقاتی دارد، دیر از خواب بیدار می شود؛ و وقتی هتل را ترک می کند، می فهمد که پلیس اتومبیلش را با جر ثقیل برده. به دیر قرارش می رسد، ناهار بیس از اندازه طول می کشد، و به مبلغ جریمه اش می اندیشد. پول زیادی است. ناگهان، به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده. بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده، رابطه غریبی می بیند. - که می داند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته ام که واقعا به آن نیاز داشت. که می داند؟ شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده، دخالت کرده ام! احساس می کند باید از سر این ایکنای راحت بشود، و درهمان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته. بی درنگ اسکناس را به او می دهد و احساس می کندمیان پدیدها تعادلی برقرار کرده است. گدا می گوید: یک لحظه صبر کنید، من دنبال صدفه نیستم. من یک شاعرم و می خواهم در ازای این پول، شعری برایتان بخوانم. سرگردان می گوید: خوب پس کوتاه باشد، من عجله دارم. گدا می گوید: اگر هنوز زنده ای، به خاطر آن است که هنوز به آنجا که باید باشی، نرسیده ای. پائولو کوئیلو
__