تبلیغات


__
یادداشت ها
11 تیر 1387 ساعت 16:12 بعد از ظهر
من یه شکلات گذاشتم توی دستش اون یه شکلات گذاشت توی دستم من یه بچه بودم؛ اونم یه بچه بود سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه ! خندیدم ... گفت "دوستیم؟! گفتم " دوست دوست " گفت " تا کجا؟! گفتم " دوستی که تا نداره ... گفت " تا مرگ! خندیدم و گفتم " من که گفتم تا نداره " گفت " باشه ، تا بعد از مرگ! گفتم " نه ، نه، نه! تا نداره " گفت " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم ... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم...! تا بهشت... ! تا جهنم... ! تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ... خندیدم و گفتم " تو براش تا هر جا که دلت می خواد تا بذار ... اصلا" یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا" تا نمیذارم " نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم باور نمی کرد ، می دونستم ! اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!!! گفت " بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم " گفتم " باشه ، تو بذار " گفت " شکلات !!! هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ... ! باشه ...؟! گفتم " باشه " هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش ... اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می کردیم ...! یعنی که دوستیم .... دوست دوست من تند تند شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم می گفت " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ! و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ ...! می گفتم " بخورش! می گفت " تموم میشه ...! می خوام تموم نشه ...!برای همیشه بمونه...! صندوقش پر از شکلات شده بود ...! هیچ کدومش رو نمی خورد...! من همش رو خورده بودم !!!!! گفنم " اگه یه روز مورچه ها بخورن یا کرم ها ، اون وقت چی کار می کنی؟ " گفت " مواظبشون هستم " می گفت " می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم " و من شکلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم " نه، نه ! تا نداره ... !دوستی تا نداره " یه سال... دو سال... چهار سال ....هشت سال... ده سال و بیست سال شده !!!!! اون بزرگ شده ؛ من بزرگ شدم ... من همه ی شکلاتهامو خوردم ....! اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته ....!!! اون امشب امده که خدا حافظی کنه ! میخوادبره ..!!!! بره اون دور دورااااااا میگه " میرم ، اما زود بر می گردم " من می دونم ، میره و بر نمی گرده !! یادش رفت به من شکلات بده ... من یادم نرفت ! یه شکلات گذاشتم کف دستش ... گفنم " این برای خوردن " یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ... گفتم " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت " هر دو رو خورد ! خندیدم ...! می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره "مثل همیشه " خوب شد همه رو خوردم اما اون هیچ کدوم رو نخورده حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟
10 خرداد 1387 ساعت 23:03 بعد از ظهر
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
8 خرداد 1387 ساعت 10:47 قبل از ظهر
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جسته ایم ما گفت : آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
1 خرداد 1387 ساعت 16:10 بعد از ظهر
دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم تا خود چه باشد حاصلی از گریه ی بی حاصلم چون سایه دور از روی تو افتاده ام در كوی تو چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم لبریز اشكم جام كو؟آن آب آتش فام كو؟ وآن ما یه ی آرام كو؟ تا چاره سازد مشكلم در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا عاقلم چون اشك میلرزد دلم از موج گیسویی رهی با آنكه در طوفان غم دریا دلم دریا دلم (رهی معیری)
1 خرداد 1387 ساعت 16:09 بعد از ظهر
به نام بخشنده بزرگ ،داور بر حق،خداوند ایثار و انصاف قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود خار هم کمتر نبود از گل بسا گلتر بود قرن ما شاعر اگرداشت کبوتر با کبوتر ،باز با باز نبود شعار پرواز وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت در چنین قرنی که دانش حاکم است عششق را از صحنه به دور انداختن دیوانگیست درماندگی است شرمندگی ست قرن َ،قرن اتش نیست قرن یک هوای تازه است فکرها را شستشویی لازم است گم شدیم گر در میان خویشتن جستجویی لازم است نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم.
29 اردیبهشت 1387 ساعت 17:27 بعد از ظهر
یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ، یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست ، یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ، یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن، یادم باشد سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته ! یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد ! یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ، یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ... و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم
__