یادداشت ها20 تیر 1384 ساعت 05:59 قبل از ظهر | |
۱- به یارو میگن: 2*2 چند میشه؟ میگه: 5 تا! میگن: برو بابا، 4 تا میشه! میگه: آخه من از یه راه دیگه رفتم!
۲- ترکه و تهرونیه دعواشون میشه، میبرنشون كلانتری. افسرنگهبان از تهرونیه میپرسه: اسمت چیه؟ یارو با بیخیالی میگه: فِری... افسره حسابی چپ و راستش میكنه، میگه: بی پدر فكر كردی اینجا خونه خالست خودمونی شدی؟ گفتم اسمت چیه؟ تهرونیه كه حساب دستش اومده بوده میگه: فریدون قربان! افسره برمیگرده به تركه میگه اسم توچیه؟! تركه اسمش قلی بوده، یكم فكر میكنه بعد با ترس جواب میده: قولیدون!
۳- تو جزیره آدمخورا یك بابایی میره ساندویچ فروشی، یك ساندویچ مغز سفارش میده. ساندویچیه میگه: میشه 2 تومن. مرده عصبانی میشه میگه: یعنی چی؟ مگه سَرِ گردنست؟! هفته پیش یك تومن بود! ساندویچیه میگه: آخه این مغز تهرونیه، بابا بالاخره یك كلاس خاص خودشو داره. مردك هم ساندویچش رو میخوره و چیزی نمیگه. هفته دیگه میاد دوباره یك ساندویچ مغز سفارش میده، این دفعه ساندویچیه میگه:شد 10 تومن! یارو خیلی شاكی میشه، میگه: بابا چه خبرته؟! ساندویچیه میگه: آخه عزیز من،این دفعه مغز رشتیه، كلی فسفر داره به جان تو! باز طرف چیزی نمیگه و پول و میده و ساندویچش رو میخوره. هفته بعد دوباره میاد و یك ساندویچ مغز سفارش میده، این دفعه ساندویچیه میگه: میشه 100 تومن! یارو دیگه پاك شاكی میشه و ساندویچ رو میكوبه رو میز داد میزنه: این چه مسخره بازیه دراوردی؟! ساندوچیه میگه:آخه عزیز من،این یكی مغز تركه، باید 100 تا كله بشكنیم تا ازش یك ساندویچ دربیاد!!
۴- یارو زمین میخوره، برای اینكه سه نشه تا خونه سینه خیز میره!
۵- یه بار تو آبادان مسابقه تقلید صدای داریوش برگزار میشه، داریوش میاد چهارم میشه!
۶- یارو میخواسته زیردریایی آمریكاییا تو خلیج فارس رو غرق كنه، در میزنه فرار میكنه!
۷- یارو میخواسته بره هر چی راهزنه اطراف تبریزه دهنشون رو سرویس كنه. ملت هم میان هر كی یه چیزی براش میارن، یكی شمشیر میاره یكی خنجر میاره و حسابی مسلحش میكنن. خلاصه یارو راه میفته و بعد از یك هفته خونین و مالین برمیگرده. مردم دورش جمع میشن، میپرسند: چی شد؟ چی كار كردی؟ یارو پامیشه یا حال زار میگه: بابا یه دستم شمشیر بود یه دستم خنجر، با دندونام میجنگیدم؟!
۸- یارو به دوستش میگه: اصغر، قربون دستت، برو عقب ماشین ببین چراغ راهنما ماشین كار میكنه یا نه. اصغر میره عقب ماشین، میگه: كار میكنه، كار نَمیكنه، كار میكنه، كار نَمیكنه...!
۹- به یارو میگن سه تا میوه نام ببركه با سین شروع بشه میگه: سیب، سیر، سحر! میگن: سحر كه میوه نیست؟! میگه: نمیدونی چه هلوییه!
۱۰- یارو میره شكار خرگوش، صدای هویج در میاره!
۱۱- یارو تو كلیسا نشسته بوده، یهو میبینه یه دختر خیلی میزون میاد تو. میدوه میره پشتِ یه مجسمه قایم میشه. دختره میاد میشینه جلوی محراب و میگه: ای خدا! تو به من همه چی دادی، پول دادی، قیافه دادی، خانواده خوب دادی...فقط ازت یه چیز دیگه میخوام..اونم یه شوهر خوبه ...یا حضرت مسیح! خودت كمكم كن! یارو از پشت مجسمه میاد بیرون میگه: عیسی هل نده! خودم میرم!
۱۲- آوینی تو جنگ كشتهمیشه، به یارو میگن برو یه جوری به خانوادش خبربده. یارو میره دم خونشون زنگ میزنه، زن یارو میگه: كیه؟ یارو میگه: ببخشید، منزل شهید آوینی؟!
۱۳- یارو زنگ میزنه خونه رفیقش میگه: غضنفر! من لهجی دارم؟ رفیقش میگه: آره! میگه: پس گحط كن دوباره میگیرم!
۱۴- یارو عرق میخوره میبرنش كلانتری شلاقش بزنن. افسرِ چند تا شلاق میزنه، بعد شلاقو میده به یكی دیگه میگه: برادر حسین! بیا شماهم یه فیضی ببر! یارو هم چند تا میزنه و میده به اونیكی میگه: برادر اكبر شما هم بیا یه فیضی ببر! خلاصه چند نفری دهن یارو رو .... بعد كه كارشون تموم میشه میان از اتاق برن بیرون، یارو میگه: برادرا! لااقل درِ فیضیه رو ببندین!
۱۵- یارو با ماشین میره تو دره، بهش میگن: چی شد بابا؟ چرا افتادی تو دره؟ میگه: والله ما داشتیم تو جاده با ماشین میرفتیم، هی جاده پیچید، من پیچیدم، دوباره جاده پیچید، باز من پیچیدم، یهو جاده پیچید، من نپیچیدم!
۱۶- یارو با زنش دعواش شده بوده، با هم حرف نمیزدند. زن یارو وقتی شب میره بخوابه، یك یادداشت برای یارو میگذاره كه: منو فردا ساعت 6 بیدار كن. صبح زنه ساعت 10 از خواب پا میشه، میبینه یارو براش یك یادداشت گذاشته كه: پاشو زنیكه خر! ساعت شیشه!
۱۷- یارو میفته تو جزیره آدم خورا، آدم خورا میگیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میكنیم باهاش قایق درست میكنیم. یارو هم یه چاقو ور میداره میگذاره رو شكمش، میگه: جلو نیاید وگرنه قایقتونو سوراخ میكنم!
۱۸- تلویزیون داشته گل خداداد عزیزی رو به استرالیا نشون میداده، یارو تماشا میكرده. دو سه بار كه صحنه آهسته گل رو نشون میدن، یارو شاكی میشه، میگه: حالا اونقدر نشون بده تا اون دروازه بان بگیردش!
۱۹- یارو خودشو دار میزنه، بعلت ضربه مغزی میمیره! میان میبینند با كِش خودشو دار زده!
۲۰- یه جایی جشن بوده، یارو همینجوری میره تو و شروع میكنه به رقصیدن و بخور بخور. یكی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو كی دعوت كرده؟ یارو میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده!
۲۱- یارو تو مسابقه بیست سوالی شركت میكنه، قبلش بهش میگن جواب بیسكویته، ولی تو همون اول نگو، اولش یه چند تا سوال كن كه ضایع نشه. یارو میگه باشه و میره تو مسابقه، میپرسه: آقا، یك كویته؟! مجریه میگه: نه. میگه: دوكویته؟ همینجوری میگه تا میرسه به نوزده كویت! مجری میگه: من یه راهنمایی بهتون میكنم، با چایی هم میخورنش. تركه میگه: آاااهان پس بگو، قنده؟!
۲۲- یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا اشپیل داری؟ میگه: اشپیل دیگه چیه؟ میگه: بابا اشپیل دیگه. یارو میگه: یعنی چی؟ درست تلفظ كنین من بفهمم. یارو میگه: بابا جان اشپیل، دیگه! یارو میگه: آقا من كه نمیفهمم شما چی میگین، بگذارین به همكارم بگم شاید اون بفهمه. رفیق یارو هم زبونش میگرفته، میاد. بهش میگه: آقا اشپیل دارین، یارو هم میره براش یه چیزی میاره بهش میده و میره، بعد همكارای یارو ازش میپرسن: این چی میخواست؟ میگه: اشپیل! میگن: بابااین اشپیل دیگه چه كوفتیه!؟ اصلاً برو یكم از این اشپیل ور دار بیار ببینیم چیه. یارو میره و بر میگرده میگه: اشپیل تموم شد!
۲۳- یارو میره مغازه با لهجه میگه:آقا رُبععع دارین؟ یارو میگه: داریم، ولی نه به این غلیظی!
۲۴- یارو زنگ میزنه خونه دوست دخترش، باباش ور میداره، هول میشه میگه: ببخشید توپمون افتاده!
۲۵- تركه میره تو خواربار فروشی میگه: نیم كیلو پنیر بدین، یارو بهش میگه: ببخشید، شما تركین؟ میگه: از كجا فهمیدین؟ میگه: از لهجتون. تركه با خودش میگه: من باید این لهجمو درست كنم. پا میشه میره خارج بعد از ده سال برمیگرده، میره همون جا میگه: آقا نیم كیلو پنیر بدین. یارو باز میگه: آقا شما تركین؟ میگه: اِاِا... از كجا فهمیدی؟ مگه من هنوز لهجه دارم. یارو میگه: نه، ولی آخه اینجا پنج ساله كه بانك شده!
۲۶- شیرهایه میخواسته تاكسی بگیره، به یك تاكسی میگه: مُشتقیم! تاكسیه، پنج متر جلو تر نگه میداره. یارو میگه: ای بـابـا! من كه میخواستم اونجا پیاده شم!
۲۷- یارو تو مسابقه بیست سوالی شركت میكنه، قبل از مسابقه بهش میگن: ببین جواب ژاندارمریه ولی همون اول نگی كه ضایع بشه، یه چند تا سوال اولش بكن بعد جوابو بگو. مسابقه شروع میشه، یارو میپرسه: جانداره؟ مجریه میگه: نه. تركه میگه: مِریه؟ میگه: نه. تركه میگه: جاندارمریه؟
۲۸- به یارو میگن: نظرتون راجع به سریال امام علی چیه؟ میگه: خیلی عالیه، فقط اگه میشه یخورده قطام شو بیشتر كنید!
۲۹- یارو تو اتوبوس واستاده بوده، یهو میبینه بند كفشش بازه. به كنار دستیش میگه: آقا قربون دستت، یك دقیقه این میله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم!
۳۰- یارو زنگ میزنه به صدا سیما، میگه: بابا این چه وضعیه؟! این چه تصاویره مستهجنی بود كه تو ان سریال امام علی نشون دادید؟! یارو بهش میگه: قربان ما كه فقط پاها رو نشون دادیم. تركه میگه: بابا تلوزیون من پرش داشت، همه جاشو دیدیم!
۳۱- یارو زنگ میزنه به صدا سیما، میگه: بابا این چه وضعیه؟! این سریال امام علی كه همش بدآموزی داره! یارو میگه:چرا آقا؟ برای چی؟ تركه میگه: بابا الان دو هفتهست هروقت میام پسرمو تنبیه كنم، میدوه میره تو كوچه لخت میشه!
۳۲- یارو تو جبهه پشت ضد هوایی بوده میزنه یه هواپیما رو میندازه. خلبانه با چتر نجات میپره بیرون، یارو میگه: بچهها در رین صاحابش اومد!
۳۳-یارو میره راهپیمایی، میبینه شلوغه برمیگرده!
۳۴- تركه زنگ میزنه خونه دوست دخترش، بابای طرف گوشی رو برمیداره، هول میشه میگه: ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقیقه!
۳۵- كرده تو كردستان پونزده نفرو میكشه، تو دادگاه به حداكثر مجازات محكوم میشه. میگیرن شلوارشو درمیارن، پاش استرچ میكنند!
۳۶- دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یك خراب كاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكی میشن، میرن پیش كشیشِ محل، میگن: تورو خدا یكم این بچههای مارو نصیحت كنید، پدر مارو درآوردن. كشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یكی یكی بیاریدشون. خلاصه اول داداش كوچیكه رو میارن، كشیشه ازش میپرسه: پسرم، میدونی خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میكنه. باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار كشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر كشیشه شاكی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده. داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فكر میكنن ما برش داشتیم!
۳۷- یارو میره ساندویچی، میگه: ببخشید بندری دارید؟ یارو میگه: بعله. یارو میگه: پس قربون دستت، بگذار یك حالی بكنیم!
۳۸- وسط اصغر آباد یه چاهی بوده، هی ملت میافتادن توش،زخم و زیلی میشدن. میان تو شهرداری یك جلسه برگذار میكنن كه واسه این مشكل یك راه حلی پیدا كنن. یكی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یك آمبولانس میگذاریم بغل این چاه، هركی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا میكشن..آفرین! ایول! دمت گرم! یك مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق كه همتون نفهمید! آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چیكار كنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، كه بدبخت جون داده. ما باید یك بیمارستان كنار این چاه بسازیم، كه همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال میكنن، كف میزنن سوت میكشن، كه ایول بابا تو چه مخی داری! یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن خر، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج كنیم یك بیمارستان بسازیم كنار چاه كه چی بشه؟ مردم تعجب میكنن،میگن: خوب تو میگی چیكار كنیم؟ یارو میگه: بابا این كه واضحه، ما این چاهو پر میكنیم، میریم نزدیك یك بیمارستان یك چاه میزنیم!
۳۹- یارو میره حموم، آب جوش بوده با نعلبكی دوش میگیره!
۴۰- یارو مهم میشه زیرش خط میكشن، تو امتحان میاد!
۴۱- به یارو میگن چند تا بچه داری؟ میگه 2 تا . میپرسن: كدومش بزرگتره؟ میگه: خوب اولیش!
۴۲- از تركه میپرسن آرزوت چیه؟ میگه: كاشكی تبریز پایتخت بود! میگن: چرا؟! میگه: آخه اون وقت به مامیگفتن بچه تهرون!
۴۳- تركه چراغ جادو پیدا میكنه، دست میكشه روش غولش در میاد میگه: دو تا آرزو بكن. تركه میگه: یه نوشابه خنك میخوام كه هیچ وقت تموم نشه. غوله بهش میده، تركه یكم میخوره میگه: به به! چقدر خنكه! یكی دیگه هم بده!
۴۴- از یارو میپرسن: بلدی پیانو بزنی؟! میگه: نه. ولی یه داداش دارم... اونم نه!
۴۵- یارو زنگ میزنه 118، میگه: ببخشید شماره تلفن غضنفر رو دارین؟! یارو میگه: نه. تركه میگه: پس من میخونم یادداشت كنین!
۴۶- یارو مجری مسابقه بیست سوالی میشه، طرف ازش میپرسه، جانداره؟ میگه: نه. میپرسه: تو جیب جا میشه؟ یارو كلی فكر میكنه، بعد میگه: تو جیب جا میشه اما اگه تو جیبت بریزی، جیبت ماستی میشه!
۴۷- یارو مرده شور بوده، بعد از یه مدتی میگیرنش دهنش رو سرویس میكنن. رفیقاش میپرسن بابا مگه این بیچاره چی كار كرده بود؟ میگن: این پدرسوخته سوالای شب اول قبر رو تكثیر كرده بود بین مردهها تقسیم میكرد!
۴۸- چندنفر داشتن میرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع میكنه میگه: چ چ چ.... ملت اول یكم نگاش میكنن ببینن چیمیخواد بگه، بعد میبینن نمیتونه حرفش رو بزنه، بیخیال میشن و راه میافتن، این بابا هم همه مسیر همینجور هی میگفته چ..چ..چ.. وقتی میرسن بالا میخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره میگه: چ..چ..چا..چا..چا..چادر یادم رفت! ملت میگن ای بابا رودتر میگفتی، حالا باید برگردیم پایین! تو راه برگشت سر پرسته هی میگفته: ش ش ش.. ولی ملت دیگه شاكی بودن و كسی توجه نمیكرده، وقتی میرسن پایین یارو بالاخره میگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخی كردم!
۴۹- یارو میره مغازه میگه: آقا یه بیسكویت خوب بدین. بقاله میگه: ساقه طلایی خوبه؟ یارو میگه نه. میگه: ویفر خوبه؟ میگه نه . میگه گرجی خوبه؟ میگه نه. میگه: مادر خوبه؟ یارو میگه: قربان شما، دست بوسن!
۵۰- یارو بچش نمیخوابیده، بهش ژل میزنه! |
2 تیر 1384 ساعت 08:26 قبل از ظهر | |
به نام خدای دانائیها
حتما تا ته بخونید ....5 دقیقه هم نمیشه
بعضی وقتا خواسته های آدم براش اونقدر مهم میشه که حاضر براش هر قیمتی بپردازه ...
مثلا با یه دختری دوسته....
اونو می خواد.....
اما هر چی تلاش می کنه بش نمی رسه ...
به جائی می رسه که میبینه دیگه کسی نمی تونه کمکش بکنه جز خدا ..
میاد مومن میشه .....
گدا میشه ....
در خونه ی خدا با حال خاصی زار میزنه ..
خلاصه یه عارف کاملی میشه برا خودش و دیگه یه حال و هوای خاصی داره ..
یه مدتی به همین منوال میگذره .
میبینه خبری نشد.....
به عشقش نرسید ..
بازم زار میزنه ...
خدا رو قسم می ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما میبینه که نه مثل اینکه خدا بی خیالش شده ..
انگار هر چی بیشتر داد می زنه و گریه می کنه خدا کمتر جوابشو می ده ...
میاد با خدا قهر می کنه ...
لجبازی می کنه ......
می ره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمیکنه ...
دیگه نمیاد در خونه ی اوستا کریم ....
هنوزم با خدا قهره ....
میشینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتی ها .....
یه دفعه می بینه که انگار داره اوضاع ردیف میشه ...
خبرای خوب می شنوه .....
امیدوار میشه ...
میبینه که داره جریان ازدواجش ردیف میشه ...
خوشحاله و سرمست ....
دیگه تو پوست خودش نمی گنجه .....
می خواد از خوشحالی بال در بیاره ....
با خودش می گه :
ایول به خدا ....
با اینکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانمو ردیف کرد ..
یه دو روز میگذره ...
یه دفعه یه خبر بد می شنوه ..
دوباره همه چی به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزی از نو ..
می گه : اه به این خدا ..
داشت کارم ردیف می شد ..
الکی گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید بینیم ...
نخوایم خدا بهمون کار داشته باشه چیکار باید بکنیم ؟
خلاصه زیاد ازین شر و ور ها میگه ..
به خدا فحش می ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
ای کاش فقط یه دقیقه میشست و فکر میکرد ....
فقط یه دقیقه .....
که چرا خدا داره باهاش اینجوری میکنه ....
وقتی میگه خدایا، جوابی نمیشنوه...
اما وقتی قهر میکنه همه ی کاراش ردیف میشه ...
خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه ..
درجوابش میدونی چی باید گفت ؟
فقط اینو میشه گفت که :
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند....
نمی دونم اما خدا می گه :
من هرکس رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش میکنم ...
بیشتر درد بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم...
بیشتر رنج بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای دلنشین ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگی :
ما اگه نخوایم خدا ما رو دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...
من بت می گم :
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...
اینا شعر نیست ...
واقعیته .........
حقیقت عالمه ......
مگه نشنیدی حسین بن علی تو کربلا چی کشید ..
مگه نشنیدی که حتی شش ماه ی اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسین این همه بلا کشید اما جز رضایت خدا چیزی نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسین و تشکیلاتش ..
و خدا خصوصیاتی به حسین داد که به احدی از امامان نداد ..
حتی به جدش رسول الله ....
حتی به باباش علی .....
وحتی به مادرش فاطمه ...
خب این خصوصیات به چه خاطر بود ؟
می دونی به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختیهای حسین ....
خدا حسین رو آورد به این دنیا تا یه درسی به ما بده ....
اون درسم اینه :
نابرده رنج گنج میسر نمی شود ....
خدا یه حسین فدائی کرد به خاطر این درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داری سختی می کشی خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات می کنه ...
خدا داره بت افتخار می کنه ....
و اگه دوستت نداشت می گفت :
حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد ...
دیگه نمی خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بدید بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمی ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بیا یه جوری باشیم پیش خدا .....
اونوقته که هر چی بخوایم خدا بمون می ده ...
می دونی باید چه جور بود ؟
من می گم ....
تا حالا دیدی یه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفی رو می شوره ؟
اگه ندیدی برو حتما ببین ...
ما باید مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شوره ...
تسلیمه تسلیم .....
بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری که دلش می خواد با ما بکنه ..
ضرر نمی کنی ......
رفاقت با اون خیلی خوبه.....
و بدون اگه دردمندی و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
یا حق
_________@@@@@@@@__________@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@_________@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@_______@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@_______@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
____________________@
___________________@ |







