تبلیغات


__
یادداشت ها
28 شهریور 1386 ساعت 10:55 قبل از ظهر
در دایره ای از صخره های بلند ، میان علف های خشک ، شاخ کهنه ی آهوی مرده را تماشا می کردم ! ماهی محبوس تور کابوس های بی محل .... دستانم به دنبال چه می گشتند ؟ فرصت هیچ نبود ! خیره بر خون خشک شده بر خاک ، نفس گرم پلنگ مرگ را احساس می کردم ! مرگ ، نه از آن نوع که دیده ایم و شنیده ایم ! کاش لاشخوری به شهادت ، از آسمان بین صخره ها چرخی می زد و می گذشت ! سهم من از آرزو نصف نفس بود ! از پشت آن غبار گرم مدور ، پچ پچ صدایی آشنا در سرم پیچید ! صد مرگ را ، به یک لحظه اضطراب تاق می زنیم !
__