تبلیغات


__
یادداشت ها
19 مرداد 1387 ساعت 13:38 بعد از ظهر
افسانه نرگس نرگس جوان زیبایی بود که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند.چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که "نرگس"نامیدندش. الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند که از این دریاچه آب شیرین بنوشند. اما دریاچه می گریست الهه ها پرسیدند: چرا می گریی؟؟ دریاچه گفت: برای نرگس میگریم. الهه ها گفتند:آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی ... وادامه دادند: هرچه بود با که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی. . دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟ الهه ها شگفت زده پاسخ دادند: کی میتواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست. دریاچه لحظه ای ساکت ماند. سرانجام گفت: من برای نرگس می گریم چون هر بار از فرازکناره ام به رویم خم می شد،می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم. اسکار وایلد
14 شهریور 1386 ساعت 15:40 بعد از ظهر
سلام درگذشت همسرگرامیتون رو تسلیت گفته آرزومندم روزهای خوشی در انتظارتون باشه
13 شهریور 1386 ساعت 20:39 بعد از ظهر
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت www.dadashreza.mihanblog.com
__