29 مرداد 1387 ساعت 14:05 بعد از ظهر | |
به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد .......... دانته |
28 مرداد 1387 ساعت 17:32 بعد از ظهر | |
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.
|
27 مرداد 1387 ساعت 21:20 بعد از ظهر | |
حوصله ی آسمان سر می رود اگر نیابم تو را، ابرها،مژه های خیسی می شوند آسمان را،اگر نگاهت را به نوازشی میهمانشان نكنی، نازنینن! واژه هایم خسته اند و اگر واژه دل نواز و زلال نام تو نباشد، نمی توانم شبیه باران بشوم و تن از خستگی برهانم، وقتی حضور داری در خلوت كوچك من، وقتی تو دست های ساكتم را از سمفونی باران می انباری، وقتی دل ناموزون مرا به آهنگی اصیل می خوانی، احساس می كنم گوش جهان آغشته به صدای ترنم تو است و من می توانم ، می توانم با رگه های نور و صدا ریسمانی بسازم تا مرا به هر آنچه كه می خواهم برسانند؛ به تو! نگارینا! آداب نمی دانم، این روزها شب ها طولانی تر شده اند. هنگام كه آفتاب بر گردة كوهستان رسوب می كند و شب بی رحمانه بر چشم های جهان می نشیند، تحمل این همه شعر های ناگفته كه منتظرند در حریم تو پر بگیرند یارا و توان می خواهد، هنگام كه حس با تو بودن، با نام تو زیستن، در انبوه نگاه تو غرق شدن و در كنار تو مردن همه چیز را فرا می گیرد، خسته ام از نوشتن و مدام از دست هایم كلمه می ریزند و من رویاهای شریفم را دیگر پنهان نمی كنم و«انسان را رعایت می كنم» در چند گامی تو هستم و همه ناشناخته هایم را به بال شهاب ها می بندم، شاید شاید كه رسا باشند، دست هایم را آینه می كنم، با خاك آمیخته می شوم، خیسی باران را تحمل می كنم، در كرانه های لاله و شقایق در بی كرانگی خیال رها می شوم، تا هر روز رودخانه ها به گلدان شمعدانی من بریزند.... نگارینا! شباهنگام است. من از ترس می گریزم و مرداب های ساكت دنیا طغیان می كنند، پرنده ها ترانه می خوانند، باد می آید، غزل ها سوار بر نور یك به یك می آیند، من بیدار می نشینم... |
11 مرداد 1387 ساعت 21:43 بعد از ظهر | |
دانی از زندگی چه می خواهم؟
من تو باشم...
تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو
بار دیگر تو
(فروغ فرخزاد) |
9 مرداد 1387 ساعت 13:26 بعد از ظهر | |
تومثل چشم دریا عاشقی و پاك و بارونی ومن یك تكه از دریا ولی نمناك و طوفانی.. به یاد چشمهای تو تفاْل می زنم امشب ببینم می روی آخراز اینجا یا كه می مانی.. تورا جان همانی كه جوابت كرد از چشمم همین امشب بیا در كلبه سردم به مهمانی.. عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان چه شد حالا كه ازآن انتخاب خود پشیمانی.. همه بردند از خاطر مرا،من ماندم و چشمت تو هم رفتی،یادت رفت نامم را به آسانی.. چه زود از یاد بردی قرار روز اول را همان كه قول دادی این پریشان را نرنجانی.. تمام شمعدانی ها برایت اشك میزیزند دلت آمد دل گل های باغم را بلرزانی؟! وعادت درد سنگینی است وقتی اوج می گیرد به من عادت نكردی طعم حرفم را نمی دانی خدا را خوش نمی آید كه این دل را بسوزانی " |
4 مرداد 1387 ساعت 11:55 قبل از ظهر | |
قوانین شاد زیستن : 1- اگر شما چیزی را دوست دارید از آن لذت ببرید . 2 - اگر شما چیزی را دوست ندارید از آن دوری جوئید. 3 - اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از ان دوری کنید آن را تغییر دهید. 4 - اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری کنید و نمی توانید آن را تغییر دهید آن را بپذیرید. 5 - با تغییر نگرشتان نسبت به چیزهایی که انها را دوست نمی دارید انها را بپذیرید |










