تبلیغات


__
یادداشت ها
8 شهریور 1387 ساعت 05:09 قبل از ظهر
دوست خوب سلام! من تازه به كلوب وارد شدم، میتونیم بیشتر هم رو بشناسیم؟
3 شهریور 1387 ساعت 12:39 بعد از ظهر
خدا می داند این دل غرق غوغاست دلم وابسته عشقی هویداست نفس در سینه ام زندانی اوست چو پروانه سرم قربانی اوست سراپای وجودم مست ارباب به صحرای عطشناكم بود آب من از روز ازل در یاد اویم ز جام سبز او تر شد گلویم شدم مست می پیمانه او گدایی می كنم از خانه او غلامی از غلامانش من هستم به دامانش بود یك عمر دستم به روز نیمه ماه خدایی كنم خود را محیای گدایی دلم در خانه مولی الموالی به دستش كاسه ای خالی خالی بود سرخوش كه امشب دست حیدر دهد عیدی بر او از خم كوثر دهد عیدی به دل در وقت افطار كند او را غلام كوی دلدار صدای عشق می آمد به گوشش پرید از سر حواس و فكر و هوشش خدا را شكر مهمان علی یم بلا گردان طفلان علی یم دلم را یك گلستان یاسمن كرد وجودم را فدایی حسن كرد حسن گفتم دلم آباد گردید ز بند بی كسی آزاد گردید سرود عشق جاری شد به لبهام ز صهبای حسن می ریخت در كام چو از جامش حسن داده شرابم كنار از دیده ها رفته حجابم همه پیغمبران دیدم كه مدهوش به سجده اوفتاده حلقه بر گوش صدا می آمد آنجا از خداوند دل من را حسن بنموده در بند اگرچه خالق این كودك هستم دلم از دیدنش رفته ز دستم من و عشاق او همدرد هستیم كه بند دل به قنداقش ببستیم از این گفتار خود باكی ندارم حسن را از ته دل دوست دارم هر آنكه عاشقش پیوسته باشد خدایی توشه اش را بسته باشد
17 تیر 1387 ساعت 16:27 بعد از ظهر
اگر یادتان ماند و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید
21 خرداد 1387 ساعت 02:12 قبل از ظهر
از خدا پرسیدم چی دوست داری؟ گفت سخاوت .... دیونه گفت:حقامت..... غم گفت : ملامت........ کوه گفت:صلابت ....... معشوق گفت: نگاهت... فدای تو که گفتی :رفاقت
19 خرداد 1387 ساعت 09:29 قبل از ظهر
بتاب اى مه تو بر كاشانه من كه تاریك است امشب خانه من بتاب اى مه كه بینم روى نیلى بشویم در دل شب جاى سیلى بتاب اى مه كه تا با قلب خسته دهم من غسل ، پهلوى شكسته بتاب اى مه كه شُویم من شبانه ز اشك دیده ، جاى تازیانه بتاب اى مه كه تا كلثوم و زینب ببیند روى مادر در دل شب بتاب اى مه حسن مادر ندارد حسین من كسى بر سر ندارد بتاب اى مه گلستانم خزان شد به زیر خاك ، زهراى جوان شد
17 خرداد 1387 ساعت 19:56 بعد از ظهر
من آخر در غریبی با غریبی آشنا گشتم وغربت آشنایی را برایم خوب معناکرد مرا شیدا و رعنا کرد که در غربت بدانم قدر غربت یار دیرین را. کلام خوب و شیرین را . یکی می گفت که غربت درد بی درمان که غربت دشمن جانست ولی غربت کلامی تلخ و شیرینست رفیقی پاک و دیرینست. برایم در غریبی ها مثال شهد شیرینست من این را از سر شادی به روی صفحه می آرم
__