11 شهریور 1387 ساعت 10:09 قبل از ظهر | |
زهرا؟:( |
6 شهریور 1387 ساعت 13:40 بعد از ظهر | |
مرسی زهرا جوووووووووووووووونم****************-: خودت "عشق" منیX:D:X: راستی بهتری؟ |
28 مرداد 1387 ساعت 20:26 بعد از ظهر | |
نمی توانی صبحانه بخوری.
نمی توانی به قسمت های خوب و بد امروزت فکر کنی.
نمی توانی در را پشت سر خودت ببندی.
نمی توانی سوار اتوبوس یا تاکسی بشوی.
نمی توانی به موقع سر کار برسی.
نمی توانی کسی را در آغوش بگیری.
نمی توانی روزنامه ورق بزنی.
نمی توانی خیالبافی کنی.
نمی توانی با کسی حرف بزنی.
نمی توانی به اینترنت وصل شوی.
نمی توانی نهار بخوری.
نمی توانی بخندی.
نمی توانی با همدانشکده ای کل کل کنی.
نمی توانی فیلم ببینی.
نمی توانی راجع به چیزی فکر کنی.
نمی توانی برای کسی خالی ببندی.
نمی توانی منتظر دوست دخترت بشوی.
نمی توانی توالت بروی.
نمی توانی سالاد بخوری.
نمی توانی برقصی.
نمی توانی به کسی فحش بدهی.
نمی توانی رانندگی کنی.
نمی توانی موهایت را مرتب کنی.
نمی توانی بی هدف در خیابان قدم بزنی.
نمی توانی فوتبال تماشا کنی.
نمی توانی به مادرت جواب بدهی.
نمی توانی واکمن در گوشت بگذاری.
نمی توانی به کسی ضدحال بزنی.
نمی توانی صبح کیسه خوابت را جمع کنی.
نمی توانی از بانک پول بگیری.
نمی توانی در بحث روشنفکری شرکت کنی.
نمی توانی ببوسی.
نمی توانی دوش بگیری.
نمی توانی کسی را دوست داشته باشی.
نمی توانی بخوابی.
نمی توانی از چیزی بترسی و ...
و ...
و مرگ حقیقتاُ چیز ترسناکی است...(-_-)
|
21 مرداد 1387 ساعت 00:11 قبل از ظهر | |
کجایی کهکشون محبتم:x راستی الان 3 سال و 3 ماه و 3 روزته!D: |
17 مرداد 1387 ساعت 15:25 بعد از ظهر | |
تو خسته بودی نشستی,
من خیلی خسته بودم. خوابیدم,
مگر او چقدر خسته بود که مُرد...(-_-)
|
12 مرداد 1387 ساعت 22:01 بعد از ظهر | |
قاصدکم در مشت,
رویایم می پوسد,
نگاهم به پوزخند باد,
خاکستر ِ رویایم را می برد,
قاصدکم را نه ...(-_-)
|









