تبلیغات


__
یادداشت ها
23 مهر 1387 ساعت 08:26 قبل از ظهر
هر روز 17 بار بر سجاده به جزر و مد می ایستیم تا "دریا" شدن فراموشمان نشود
22 شهریور 1387 ساعت 16:33 بعد از ظهر
تــنهـا بــودم تــــو آمـدی تــنهـا مـــانــدم ! تــــو رفـتــی تـــنــهــاتـــر شــــــــدم ...!
21 شهریور 1387 ساعت 09:04 قبل از ظهر
یه جایی بین لحظه ها گیر کرده بودم ... پیدا شدم ... یادت هست مرا راز سر به مهر من؟ یا فراموش شدم ... بین همان لحظه ها؟
12 شهریور 1387 ساعت 23:51 بعد از ظهر
شب که آیینه ی آن آینه رو گردیدم جلوه ای کرد که من هم همه او گردیدم
7 شهریور 1387 ساعت 23:53 بعد از ظهر
دختری می رفت ، پسری او را دید و دنبال او روان شد . دختر پرسید که چرا پس من می آیی ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ دختر گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی؟؟؟
3 شهریور 1387 ساعت 11:49 قبل از ظهر
بوی یاس می آید . بوی بهار نارنج . بوی عشق. بوی کوچه ی نم زده از باران بهاری. صدای جیک جیک گنجشکان. صدای ریزش آب زلال از سطحی بلند. صدای سهراب که می خواند: تا شقایق هست زندگی باید کرد. لذت قدم زدن آرام زیر باران نم نم .لذت برخورد نسیمی خنک با صورت. بهار آمده باور کن. باور کن زندگی جاریست.در این میان تنها تو راکدی . بلند شو و همتی کن . خود را از این پیله تنهایی برهان. به خاطر گذشته دیگر افسرده مباش چون گذشته! به نقطه ای از دور دست بنگر . جایی که تو ایستاده ای با لبخندی بر لب و کوله باری از موفقیت.من اطمینان دارم که تو همیشه توانایی داری. پس تو نیز به خودت اطمینان کن. دیگر اکنون به بوی عشق دلخوش باش
__