تبلیغات


__
یادداشت ها
22 دی 1386 ساعت 20:04 بعد از ظهر
*********************** * زندگی چیست؟ * زندگی آفتابی ست که می کند طلوع زندگی راهی ست که میشود شروع زندگی بادی ست که می کند عبور زندگی کوهی ست که می کند غرور زندگی رودی ست که می کند خروش زندگی بلبلی ست که می کند سکوت زندگی نم نم باران خوشی ست زندگی سیل عظیم ناخوشی ست زندگی شکوفه های نو بهار زندگی مسافره یا تک سوار زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره اَما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره زندگی ترانه های بی اساس زندگی عطر خوش سبزه و یاس زندگی شروع یک راه غریب زندگی سفر به یک راه عجیب زندگی لحظه ی با تو بودنه زندگی همیشه با تو موندنه زندگی همیشه با ترس و هراس زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه زندگی راز بزرگ خلقته زندگی شعار بی تو بودنه زندگی قلب یه دنیای بزرگ زندگی برای من گسستنه **********************
18 دی 1386 ساعت 10:13 قبل از ظهر
دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر می‏کرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. دختر لبخند زد. بعداً پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم می‏کردند. پسر این‏پا و آن‏پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با دست اشاره کرد که دختر بیرون بیاید. صورت دختر گرد و معصومانه بود. کاغذ مچاله شده‏ای را از پنجره بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود: «نمی‏توانم، من فلج هستم.»
8 آبان 1386 ساعت 00:26 قبل از ظهر
**************************** گل یاس خوش بحالت گل یاس که سر آغاز سخن از تو شکفت. قسم پاکی بی رنگ و ریا رخت شب تاب عروسان دختر کولی بکر چشمه ی جوشش عشق قلب مهتاب و شکرخند پلنگ دانه ی برف سپید قله ی کوه بلند ابر دلداده به باد دفتر ثبت حقایق شده رویای سفر های بلند ........................... همه در دایره ی راز سپید تو شکفت! خوش بحالت گل یاس که نداری غم پرواز و نداری غم عشق تو بیا ، این سخن از من، تو بگو تو بگو،درد دلم را تو بگو تو بخوان،رنج و غمم را تو بخوان شده ،آهنگ دلم را تو بزن یا به زخم دلم آواز غم انگیز بخوان. خوش بحالت گل یاس که نداری دل بیمار و نمانی بیدار شب هجران و فراغ چشم در راه و خراب دل_ افسرده به داغ شده ،در خواب سپیدت به سفر کرده ی ما برسانش تو سلامی و بگو ای دلدار تن بیمار مرا این شب چرکین برد از خاطره ها شود آیا گذری کرده،وداعی گویی؟ خوش بحالت گل یاس که نماندست مرا وقت قرار تو بپویش تو ببوسش گل رویش،به قرار. خوش بحالت گل یاس! *********************************
15 مهر 1386 ساعت 00:23 قبل از ظهر
************************** شاخک شمعدانی تو ای بی بها شاخک شمعدانی که بر زلف معشوق من جا گرقتی عجب دارم از کوکب طالع تو که بر فرق خورشید ماوا گرفتی قدم از بساط گلستان کشیدی مکان بر فراز ثریا گرفتی فلک ساخت پیرایه زلف خودت دل خود چو از خکیان واگرفتی مگر طایر بوستان بهشتی ؟ که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی مگر پنجه مشک سای نسیمی ؟ که گیسوی آن سرو بالا گرفتی مگر دست اندیشه مایی ای گل ؟ کخ زلفش به عجز و تمنا گرفتی مگر فتنه بر آتشین روی یاری که آتش چو ما در سراپا گرفتی گرت نیست دل از غم عشق خونین چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟ بود موی او جای دلهای مسکین تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی از آن طره پر شکن هان به یک سو که بر دیده راه تماشا گرفتی نه تنها در آن حلقه بویی نداری که با روی او آبرویی نداری ************************
20 شهریور 1386 ساعت 14:06 بعد از ظهر
***************************** تمام دلم دوست داردت تمام تنم خواستار توست بیا و به چشم قدمم گذار که این همه در انتظار توست چه خوب و چه خوبی ، چه نازنین تو خوب ترینی ، تو بهترین چه بخت بلندی ست یار او کسی که شبی در کنار توست نظر نه به سود و زیان کنم هر آنچه بگویی همان کنم بگو که بمان ، یا بگو بمیر اراده ی من اختیار توست به گوشه ی چشمی نگاه کن ببین چه به پایت فکنده ام مگر به نظر کیمیا شود دلی که چنین خاکسار توست خموشی ی شب های سرد من چرا نشود پر ز شور عش که لغزش آن دست های گرم به سینه ی من یادگار توست ز میوه ی ممنوع حیف و حیف که ماند و به غفلت تباه شد وگرنه تو را م یفریفتم که سابقه یی در تبار توست چنین که ملنگم ، چنین که مست که برده حواس مرا ز دست ؟ بدین همه جلدی و چابکی غلط نکنم ،‌ کار کار توست به دار و ندارم نگاه کن که هیچ به جز عاشقی نماند تمام وجودم همین دل است تمام دلم بی قرار توست *****************************
8 شهریور 1386 ساعت 08:12 قبل از ظهر
********************** نازنینی آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش میخورد که چو برق آمد و در خشک و ترما بر زد و رفت رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت ************************
__