تبلیغات


__
یادداشت ها
27 تیر 1387 ساعت 14:33 بعد از ظهر
salam sarvaram merc ke ghaboolam kardid amadeie khedmat be shomam montazere avamere shomam sarvaram
26 تیر 1387 ساعت 15:52 بعد از ظهر
سلام سرورم من نوکر هستم برای خانومهایی که از داشتن نوکر لذت میبرند التماس می کنم بزارید برده و پا بوس شما بشم سرورم
23 تیر 1387 ساعت 12:20 بعد از ظهر
بهشت و جهنم یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
10 تیر 1387 ساعت 21:38 بعد از ظهر
خدا وندا000!اگر روزی بشر گردیزحال بندگانت با خبر گردیپشیمان می شدی از قصه خلقتاز اینجا از آنجا بودنت !خداوندا000!اگر روزی ز عرش خود به زیر آییلباس فقر به تن داریبرای لقمه ی نانیغرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزیزمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟خداوندا000اگر با مردم آمیزیشتابان در پی روزیز پیشانی عرق ریزیشب آزرده ودل خستهتهی دست و زبان بستهبه سوی خانه باز آییزمین آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟خدا وندا000اگر در ظهرگرماگیر تابستانتن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاریلبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاریو قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینیواعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشدو شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشدزمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را000!تو خود سلطان تبعیضی تو خود یک فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمی کردی یکی را همچون من بدبختیکی را بی دلیل آقا نمی کردی جهانی را چنین غوغا نمی کردیدگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجددگر آهم نمی گیرددگر این سازها شادم نمی سازددگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشددگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصدنه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می سایدنه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد0اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد برای نا مرادی های دل باشدخدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟ به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟! شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید! بگویید تا بفهمم چرا اشك مرا بیند؟چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گویدچرا او این چنین کور و کر و لال است و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن صفتها را چرا در پرده می گویم خدا هرگز نمی باشد من امشب ناله نی را خدا دانممن امشب ساغر می را خدا دانم خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد خدای من شراب خون رنگ می باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0خدا پوچ است0خدا جسمی است بی معنیخدا یک لفظ شیرین است خدا رویایی رنگین است شب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشدو گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد من اما سرد و خاموشم! من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم اگر حق است زدم زیر خدایی000 !!!عجب بی پرده امشب من سخن گفتمخداوندا000 اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم ولی نه؟! چرا من روسیه باشم؟چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟خداوندا000 تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم كه نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختندخداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را0 تو می گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حكم فرماید من او را با صلیب خشم خود مصلوب خواهم كرد! ولی من دیده امچشمان شهوت ران فرزندی كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید! پس...قولت! اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم 000 !خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدربا نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزدخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را
3 خرداد 1387 ساعت 21:19 بعد از ظهر
tavalodet mobarak dooste cloobie aziz hamishe pishe azizat khoshbakht bashi
1 مرداد 1386 ساعت 07:32 قبل از ظهر
تقدیم به شما : ____________***__*_**** ___________ ____________**__**_____* __________ ___________***_*__*_____* _________ __________****_____**___****** ____ _________*****______**_*______** __ ________*****_______**________*_** ________*****_______*_______* _____ ________******_____*_______* ______ _________******____*______* _______ __________********_______* ________ __***_________**______** __________ *******__________** _______________ _*******_________* ________________ __******_________*_* ______________ ___***___*_______** _______________ ___________*_____*__* _____________ _______****_*___* _________________ _____******__*_** _________________ ____*******___** __________________ ____*****______* __________________ ____**_________* __________________ _____*_________* __________________ _____________*_* __________________ ______________** __________________ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ ________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤__________ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤___ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤__ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤_ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__ ____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤____ ______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤______ _________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________ ____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤____________ ______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤______________ _________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________________ ___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___________________ _____________________¤¤¤¤¤¤_____________________ ______________________¤¤¤¤______________________ _______________________¤¤_______________________ نمی دانم تا کدامین طلوع خواهم ماند و در کدامین غروب خواهم رفت........ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
__