تبلیغات


__
یادداشت ها
1 مرداد 1387 ساعت 16:24 بعد از ظهر
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟ عاشقم با من ازدواج می‌كنی؟ اشک گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی كجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذی، دلش شکست. گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد در تن سفید و نازكش دوید. خون درد آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد مثل تكه‌ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرك و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاك بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال‌های كاغذی فرق داشت چون كه در میان قلب خود دانه‌های اشك كاشت.
1 مرداد 1387 ساعت 16:18 بعد از ظهر
بهترین هدیه برایم، سبدی بود در آن شاخه ای از گل یاس که تو باغ دلت به تمنای نگاهی چیدی. کاش کسی یا که کسانی همه میدانستند که آن شاخه گل یاس ریشه در عمق و جودم دارد ....
1 مرداد 1387 ساعت 16:16 بعد از ظهر
تو که مهربونیات و هدیه دادی به دلم وقتی دیـدمـت نـشـد که،پا بـذارم رو دلـم تو که وقتی دیدمت،بهار به چـشـمـم نیومد غصّه هام بارش و بست دیگه سراغم نیومد چـی تو اون چـشات که دلم از نگـات مـی لرزه ولـی بـی تـو نـمـیـتـونـه و به مـفـتـم نـمی ارزه مـیـخـوام ایـن زنـدگـیمو فدای اون صـدات کـنم تا ابد یـه جـا بــشـیـنـم،مـثــل گــل نـگـات کـنـم مـی خـوام ایـن زندگیمو هـدیه بدم به خوبیات الـهـی دورت به گردم،من فـدای اون چـشات تـو قـشنگترین حکایت،واسه قـصه گـفـتنی تـو قـشـنگـترین روایت،واسه شـنـُـفـتـَـنی آره تـو دخـتـر شـاه پـریـونـی واسه مـن تـویـی شادی،مریمی،نرگسی و نسترن زنده میشم، اگه باشی تویی دنیا، من می میرم، تـــــــــــــــو نـــــــــبـــــــــاشــــــــــــــی
1 مرداد 1387 ساعت 16:16 بعد از ظهر
کاشکی بودی ومی دیدی بی تو من تنهاترینم توی این بازی که ساختیم من همه هستیم و باختم زیر پات گذاشتی اخر عشقی که من از تو ساختم اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی دلت از سنگ شد انگار که منو تنها گذاشتی می شینم منتظر ایجا تا تو بر گردی دوباره تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره می دونم میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره یه روزی دل شکستم سر این کوچه می میره می زنه اتیش به جونم پس کجایی مهربونم اخه من ترانه هامو واسه ی کی پس بخو نم دل من هواتو کرد اخ کجایی نازنی
1 مرداد 1387 ساعت 16:09 بعد از ظهر
دفتر خاطره هامون پر بود از روزای شیرین عشقمون سر زبون بود از گذشته های دیرین میخوام اون گذشته هارو، رنگ عشق تو رو دارند توی قلب عاشق من گل یاسمین میکارن میخوام اون یاس های باغچه،پرپرٍدست تو باشند تا تو دستای قشنگت عطر رازقی بپاشند عشق تو ترانه سازه،مثل خونِ توی رگهام عشق تو رنگ جنونه، مثل جونِ روی لبهام عشق تو مثل ستاره،میدرخشه توی شبهام مثل گرما میمونه،کم میاره سردی دستام رنگ چشمات رنگ خوابه،عشق و مستی توسکوتت رنگ خستگی ز رفتن،توی دشت برهوته طرح چشماتو سپردم تا ابد به قاب ذهنم تا بمونه تا همیشه کنج پس کوچه فکرم تویی که صدای قلبت همیشه تو خاطرم هست تویی که ندای قلبت،توخلیج باورم هست آخرین لحظه دیدار،قلبتو به من سپردی گفتی باشه پیشت اما،دل مجنونم رو بردی گفتی هرگز کم نمیشه عشقمون از این جدایی میری اما کار هر روز منه بگم:گلم کجایی
1 مرداد 1387 ساعت 16:09 بعد از ظهر
جات خالیه رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات می خوام یه بار ببینمت سر یذارم رو شو نه هات دوست داشتم با گلای سرخ می یومدم به دیدنت نه اینکه با رخت عزا چشمای سرخ ببینمت گل رو پرپر می کنم سر مزارت تا ابد بارونیه چشمای یارت رفتی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاریه چشمای نمناک پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدین گل من دنیای من بود گلم رو ازم گرفتین تک و تنهام زیر بارون حالا که نیستی کنارم سر می ذارم به بیابون هنوزم بارون می باره تو میای انگار کنارم خودت هم بهتر می دونی مثل بارونا می بارم
__