تبلیغات


__
یادداشت ها
18 اردیبهشت 1387 ساعت 07:45 قبل از ظهر
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک , این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت ...
18 اردیبهشت 1387 ساعت 07:44 قبل از ظهر
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن اونا كه می گن كه تا همیشه دیوونتونن بذا بی پرده بگم كه به شما دروغ می گن اونا كه می ان به این بهونه ها ، كه اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها ، دروغ می گن اونا كه فدات بشم تیكه كلامشون شده به تموم آسمونا ، به خدا دروغ می گن اونا كه با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن
17 اسفند 1386 ساعت 18:31 بعد از ظهر
سلام دوست عزیز . من شما را نمی شناسم . ولی خوشحالم دست تقدیر مرا به سمت آی دی تنهایی شما در اینجا کشید متنهای زیر را بهانه می ککنم برای آشنایی بیشتر با شما مهربان . اگر شما در تنهائیتان بدنبال یک همصحبت خوب هستیم خوشحال می شوم بتوانیم این آشنایی را بهانه ای کنیم برای بیرون کردن تنهایی از دلمان . زندگی را می توان درغنچه ها تفسیر کرد......... با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد....... زندگی راپر ز احساس کبو تر ها نمود.... کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد........ همچو شبنم چشم را درچشم شقایهاگشود....... طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد....... زندگی را می توان در خلوت هر صبحدم.......... با وضوئی با دعایی با خدا تقدیر کرد........ کاش میشد لحظه ها را قاب کرد ......... روزهای تیره را خواب کرد......... آرزویم این است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آن كه تو را می‌خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت می‌خواهد! ............. . در ضمن خوشحال می شوم بیشتر با هم آشنا بشویم و در لیست دوستان هم باشیم
8 اسفند 1386 ساعت 12:00 بعد از ظهر
به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.
5 اسفند 1386 ساعت 12:53 بعد از ظهر
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن
__