تبلیغات


__
یادداشت ها
26 تیر 1387 ساعت 02:01 قبل از ظهر
غروبی­ست غریب! می­پایم، تا تو بر آیی، تا تو ببالی، تا تو بمانی، در غروب­های غریب،تنها می شود گریست. من در آوازهای خویش می­گریم و آواز و اشک را بدرقه­یِ راهِ تو می­کنم. شاید قاصدکِ محزونِ آوازم، در سپیده­دمِ صبحی دور، بر شانه­های خسته­یِ تو بنشیند.
26 خرداد 1386 ساعت 15:50 بعد از ظهر
salam..linnki ke darbareye teste froyd bod kheyli jaleb bod
2 اردیبهشت 1386 ساعت 06:53 قبل از ظهر
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود
31 فروردین 1386 ساعت 08:43 قبل از ظهر
همه می پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهایی ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ یك دریا را در قطره نمی توان پیدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمی شود جستجو كرد ....حرفهای ساده من چقدر در هزارتوی ذهن پیچیده می شود ؟ مگر ساده تر از این هم می توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمی آیم ... دره هم جای من نیست ... من کا فر عشقم و عشق همراه باد همیشه فرار می كند
3 آذر 1385 ساعت 21:58 بعد از ظهر
غرق در آسمان بر لب چشمه ای رفتن كوزه آبی برداشتن بر بلندای كوهی نظر افكندن و پیچیدن صدای ذكر یاهو در گوش كه آه ،چقدر آشناست و برداشتن آن كوزه كه چقدر سنگین گشته است و به ناگاه ترك برداشت ......و شكست و نگریستن آن كبوتر كه چه زیبا و چه غمگین پر زد و رفت و در مه غلیظ و صدای آسمان گم شد دانه ای بر گرفتن رفتن و نماندن مانند یك كبوتر گم گشتن در آسمان غرق در آسمان بودن مانند یك كبوتر و نوای آن نیلبك چوبین و ذكر همیشگی رفتن و نماندن مانند یك كبوتر
29 خرداد 1385 ساعت 16:29 بعد از ظهر
ین جمله های پایین هم با تمام وجود به تو دوست خوش قول وبا شهامتوخلاصه خوبم تقدیم می کنم ------ من نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم -------- روز قسمت بود..خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن..یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم..نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی..نه آسمان ونه دریا .....تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است..حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست..زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست --------- عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست...عشق اینست که من چترم را روی دلدار بگیرم واو نبیند....نبیند وهرگز نداند که چرا در زیر باران خیس نشد..... ----- بغض هم برای خودش / رویایی داشت / دلش می خواست لبخند بزند / نمی توانست / از همان نزدیکی / بوی باران را حس کرد / ..... / بغض ترک خورد / و ...... نم نم بارید ----- این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست ... تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست ---- اگر من وتو دو برگ بودیم............ هنگام خزان...زودتر از تو می شکستم و می افتادم... تا زمانیکه تو می افتی... در اغوشت گیرم
__