تبلیغات


__
یادداشت ها
4 مرداد 1387 ساعت 11:38 قبل از ظهر
چه فکر میکنی که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده راه بسته ایست زندگی چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو ادزها دهان گشود زمین و آسمان زهم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد میروی چه ابر تیره ای گرفته سینه تورا که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود
25 تیر 1387 ساعت 19:41 بعد از ظهر
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یارب چقدر فاصله دست و زبان است
4 مرداد 1384 ساعت 22:44 بعد از ظهر
دختر خوب و گلیه خیلی خانوم با ادب من که خیلی دوسش دارم بابا مثلا خواهرمونه ها
__