تبلیغات


__
یادداشت ها
8 آذر 1385 ساعت 18:22 بعد از ظهر
از جنس غربت مینویسم تا هرگز به كسی كه چشم هایش از جنس بی وفایی و قلبش از جنس سنگ بود دل نبندم... به پروانه ها خواهم گفت هر سال بهار سراغ تو را از خورشید بگیرند و به باد خواهم گفت تا بوی پیراهن تو را بیاورد... و به گل می گویم تا هم صحبتی با پروانه ها را فراموش نكند ... ! شاید این شمع گمشده ای داشته باشد و شاید سوختنش در انتظار پروانه ای است ... كه وقتی بیاید ، شمع ها دیگر نخواهند سوخت
8 آذر 1385 ساعت 18:19 بعد از ظهر
قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود. هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست. قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت. تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما... روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست. قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را. خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است. آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است
21 آبان 1385 ساعت 00:07 قبل از ظهر
سالروز گشودن چشمهای قشنگتون رو به روی دنیای زیبا وعشق ، صمیمانه تبریك می گویم آرزوی سلامتی و بهروزی برای شما و خانواده محترمتون رو دارم شاد و عاشق باشید HAPPY YOUR BIRTHDAY I WISH U HAVE SUCSESFULY LIFE AND BEST TIME IN UR ALL LIFE WITH HEALTH AND HAPPY
14 آبان 1385 ساعت 16:09 بعد از ظهر
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید: یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم پرگشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
20 مهر 1385 ساعت 01:17 قبل از ظهر
مرا به یاد خودم بینداز ! بی هیچ مرثیه ای که دریاها از گریه ماهیان ، لبریزند به یاد پلنگی که کابوس تیره ی پلنگان را در خنده های ماه تعبیر می کرد. مرا به یاد خودم بینداز ! به یاد آسمانی که شیون کبوتران را سپید می نوشت. مرا به یاد خودم بینداز ! به یاد اسب های گمشده در باد و جاده ای که در غبار گم شد آه ....... همیشه زود آمده ام اما دیر رسیده ام !!!
26 اردیبهشت 1385 ساعت 15:54 بعد از ظهر
salam. khoobin? khastam haletoon ro beporsam. movafagh bashin
__