یادداشت ها12 فروردین 1386 ساعت 00:04 قبل از ظهر | |
تولدت مبارک گلم
یادم باشه می خواستم بیام پیشت کادوتو بیارم
***********دوستت دارم************ |
21 دی 1385 ساعت 00:17 قبل از ظهر | |
salam baba metal baaaaaaaaaaaaaz ba linkin parket kheli movafeagham va inkeh az zendegy khasteh hasty hameh khastan makhsosan man age ejazeh bede add konam
|
9 آذر 1385 ساعت 02:21 قبل از ظهر | |
می خواهم بنویسم
از تنفر ،
از سیاهی ،
از شکست ،
از ناامیدی ،
از زیبایی هایی که هرگز نیافته ام ،
از امید هایی که هرگز نداشته ام ،
از عشقی که هیچگاه حس نکرده ام.
شکایت دارم....
از این زندگی شکایت دارم ،
از این مردمان حیوان صفت شکایت دارم ،
از او که سر چشمه ی عدالت است شکایت دارم ، انگاه که نفرت را با تمام وجود حس می کنم ، انگاه که زجه های کودکی بیگناه را می شنوم ، انگاه که خون انسانی پاک ریخته می شود ، انگاه که در اینه به پلیدی های وجودم می نگرم ، انگاه که پول را مظهر خوشبختی و فقیران را محکوم به مرگ می بینم ؛
انگاهست که شکایت دارم.
ایا کسی صدای فریاد هایم را می شنود؟
ایا کسی درک می کند که به کدامین مرحله از این زندگی رعب انگیز رسیده ام؟
ایا فقط من جز پلیدی چیزی نمی بینم یا در این دنیا چیزی جز زشتی و تباهی وجود ندارد؟
خسته ام...
خسته از این بی هدف زنده بودن ،
خسته از این بیهودگی ،
خسته از انکه نمی توانم برای کسی مفید باشم ،
خسته از این ترس ، ترس از پایان دادن به این زندگی نفرین شده.
بوی عطر گلها را حس نمی کنم ، بوی تعفن است بویی که سر تا سر این قبرستان را پر کرده ،
صدای زیبای چه چه بلبلان را نمی شنوم ؛ زیرا صدای ناله و آه و اشک و التماس است ، صدایی که شنوایی را از من ستانده.
زیبایی ها را نمی بینم ، زیرا چشمانم در این مواقع نابینا هستند.
پس به چه چیز عشق بورزم و به چه امیدی زنده باشم؟
ایا باید در انتظار ناجی ای بزرگ بود که بیاید و دنیا را دگرگون سازد ، یا اینکه این افکار چیزی جز خیال بافی های یک مغز معیوب نیست؟
ایا باید تغییرات اطرافم را بپذیرم و با انها سازگار شوم ، یا اینکه باید برخیزم و بر علیه انها اوای اعتراض سر دهم؟
ایا روزی خواهد رسید که از این فلاکت نجات یابم ؛ ایا باید با دستان خود این روز زا زقم بزنم ، یا اینکه تا ان روز در انتظار باشم؟
در دنیایی که همه چیز غلط است ، خوب بودن هم غلط است ، دین دار بودن هم غلط است ، نیکوکار بودن هم غلط است ؛ پس بیایید خود را با جهان اطرافمان سازگار سازیم.
بیایید شیطان بزرگ را حمد گوییم و منبآ نابودی را بستاییم ، تا شاید به کمک او بتوانیم از شر این دنیای پوچ و تاریک خلاص شویم.
دنیا در ارامش نیست ؛
پس در ارامش نشستن و دست به قلم بردن هم سودی ندارد و چیزی را تغییر نمی دهد.
باید به پا خاست و جنگید ،
پس به پا خیزید و بجنگید.
بدرود...
ashkanmetal
|
16 آبان 1385 ساعت 10:22 قبل از ظهر | |
yejoor adame . . . . ummm .... chejoori begam? . . dar vaghe. . . khob mishe goft az oon daste adamayi ke osoolan. . . dar haghighat . . . . age bekhaim az ye boade dige be ghazie negah konim bayad goft ke. .. bezarid injori baratoon begam ke . . . . be tore kolli. . . na kamelan... . . vali ta hodoodi. . . . va hatta bazi vaghtha.... . hatta mardom dar barash migan. . . .... amma khob..... .dar majmooo mishe goft ke dar haghighat az hamoon daste adamayie ke goftam |
28 اسفند 1384 ساعت 22:19 بعد از ظهر | |
کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم . و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد . آخر چگونه میتوان در این دنیا زندگی کرد ؟ دنیایی که در آن آدم ها روزی چندین بار عاشق می شوند . دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت . دنیایی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته . دنیایی که در آن دروغ عادت ? بی وفایی قانون ? و دل شکستن سنت است . دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید |
26 اسفند 1384 ساعت 04:54 قبل از ظهر | |
Salam Chetory?
kheili behet khosh migzareh ke be cloob ham sar nemizani!! |











