21 اردیبهشت 1385 ساعت 23:07 بعد از ظهر | |
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک
فقط میخواد بهت بگم => " تولدت مبارک "
آیه جون تولدّت مبارك
اِن شااللّه 120 سال زنده و شاد و سالم باشی و همیشه بخندی D:! |
26 دی 1384 ساعت 20:06 بعد از ظهر | |
سلام
حال ما خوب است
ولی تو باور نكن....................... |
24 دی 1384 ساعت 23:56 بعد از ظهر | |
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر كجاكه خواهد
یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی كه می گوید كه زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینك خفته در تابوت
پست خاك می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشك آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز |
26 آذر 1384 ساعت 23:53 بعد از ظهر | |
آسمان هوای گریه دارد و در دلش بغض تنهایی ابری سیاه سكوت ستارگان را به پنجه كشیده است ومن اینجا بر زمین سرد خدا بی هیچ نگاه و نظری از سوی خالق خودخواهم كه بی هیچ پرسشی مرا آفرید با فریادها فاصله از تو خواهرم به تنهایی دلم در غربت روزگار می گریم...آه چه بی صبرانه دلتنگ مهربانیت گشته ام.دوستت دارم |
16 آذر 1384 ساعت 16:25 بعد از ظهر | |
پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است
مرددیگری كه سالهای سال در سكوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری كه پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری كه روی شانه های خسته اش
كوهی از شكنجه های نارواست
مرد خسته ای كه دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر
صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چكد همیشه
روی گونه های این تكیده خموش
مرد دیگر نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشك
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شكسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
كاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشك را
بر جهان دیگری نثار كرد
كاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سكه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار كرد
كاش می شد از میان این ستارگان كور
سوی كهكشان دیگری فرار كرد
با كه گویم این سخن كه درد دگیری است
از مصاف خود گریختن
وینهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به كام خویش ریختن
ای كرانه های جاودانه ناپدید
ایم شكسته صبور را
در كجا پناه می دهید ؟
ای شما كه دل به گفته های من سپرده اید
مرددگیری است
این كه با شما به گفتگوست
مرد دیگری كه شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست |
25 آبان 1384 ساعت 16:22 بعد از ظهر | |
میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران كور
اینهمه اندوه در وجودم و من لال
اینهمه غوغاست در كنارم و من دور
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او ناله مجنون
كوهم اما در اینه تیشه فرهاد
هیچ نه انگیزه ای كه هیچم پوچم
هیچ نه اندیشه ای كه سنگم چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر كوچه های تنگ غروبم
آنهمه خورشید ها كه در من می سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
كاخ امیدی كه برده بودم تا ماه
آه كه آوار غم شد و به سرم ریخت
زورق سرگشته ام كه در دل امواج
هیچ نبیند نه خدا نه خدا را
موج ملالم كه در سكوت و سیاهی
میكشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران مات
میشمرم میله های پنجره ها را
مینگرم در نگاه رهگذران كور
میشوم قیل و قال زنجره ها را |








