تبلیغات


__
یادداشت ها
6 شهریور 1384 ساعت 20:39 بعد از ظهر
به دست های او نگاه میكنم كه میتواند از زمین هزار ریشه گیاه هرزه را برآورد و میتواند از فضا هزارها ستاره را به زیر پر درآورد به دست های خود نگاه میكنم كه از سپیده تا غروب هزار كاغذ سپیده را سیاه میكند هزار لحظه عزیز را تباه میكند مرا فریب میدهد ترا فریب میدهد گناه میكند چرا سپید را سیاه میكند چرا گناه میكند
5 شهریور 1384 ساعت 17:27 بعد از ظهر
شاخه ها پژمرده است سنگها افسرده است رود مینالد غم نیامیخته با رنگ غروب می ترواد زلبم قصه سرد دلم افسرده در این تنگ غروب
1 شهریور 1384 ساعت 19:37 بعد از ظهر
کجای این جنگل شب پنهان می شی خورشیدکم پشت کدوم سدسکوت پر می کشی چکاوکم چرا به من شک می کنی منکه منم برای تو لبریز از من عشق از تو سرشار از هوای تو
30 مرداد 1384 ساعت 00:56 قبل از ظهر
تق تق تق سلام میتونم باهات دوست بشم؟ بهم جواب بده ممنون.
23 مرداد 1384 ساعت 18:08 بعد از ظهر
سلام خواهر گلم خوش آمدی
23 مرداد 1384 ساعت 13:03 بعد از ظهر
سلام : خوبی ؟؟؟ اگه اهل سفر هستی ........ اگه عاشق طبیعت و کوه هستی ...... اگه اینا رو دوست داری اما نمیتونی..... خوشحال میشم یه سری به کلوب ما بزنی کلوب سپیدار .... http://www.cloob.com/club.php?id=5978 منتظر حضورت هستیم ..... تا با هم دیگه تیمی رو بسازیم و صدای سبز طبیعت رو فریاد بزنیم خوش باشی و شاد
__