تبلیغات


__
یادداشت ها
4 مهر 1384 ساعت 14:52 بعد از ظهر
پاهایم در شب راه می‏روند سرم در روز گیر کرده گاهی بلندیِ قد هم دردسری‏است این سوی دیوار باشی و درختانِ آن‏طرف چشم‏هایت را سبز کنند فقط چشم‏هایت را... من دراز به دنیا آمدم مثل نخ گیجِ بادبادک مثل ‏کتاب‏های تاریخ مثل دیوار چین که طولانی‏ترین غم دنیاست و رود نیل که قرن‏ها بر گونه‏ی آفریقا جاری‏است رویایی بودم که تنها از روزی به روز دیگر ریخت بی‏آنکه حتی موهایش کمی بلند شود پیراهنش را عوض کند یا خواب دیگری ببیند عقربه‏ی ساعت سلام ! من هم به بازیِ تو به تکه‏تکه شدن در ثانیه‏ها و ساعت‏ها تن دادم. و اتاقم حاصلِ تمام تفریق‏های جهان شد برف گنجشک‏ها را از آن کم کرد خستگی رنگ‏های پیراهنِ تو را… و آن کشِ بنفش که یک روز موهای تو را بست دست‏بندی بود به دست‏های شعر من موسیقیِ ظرف‏ها نُت به نُت کم شد و بوی برنج سوخته انگشتِ اشاره‏ای به تنهایی... سرانجام پرده‏ها تکان خوردند و پنجره غمی بزرگ را به خیابان انداخت من حاصل تمام تفریق‏های جهانم مترسکی در فاصله‏ی گنجشک‏ها و مزرعه دوازده طبقه در فاصله‏ی تو تا مرگ فاصله‏ی میانِ دو شب فاصله‏ی پدر با پسرم که روزی دست‏های خونی‏اش را زیر شیر آب خواهد شُست و من از آشپزخانه به کوچه و از کوچه به جوب خواهم ریخت
30 شهریور 1384 ساعت 16:13 بعد از ظهر
می دانی پرنده را بی دلیل اعدام می كنی در ژرف تو آینه ایست كه قفس ها را انعكاس می دهد و دستان تو محلولی ست كه انجماد روز را در حوضچه ی شب غرق می كند ای صمیمی دیگر زندگی را نمی توان در فرو مردن یك برگ با شكفتن یك گل یا پریدن یك پرنده دید ما در حجم كوچك خود رسوب می كنیم آیا شود كه باز درختان جوانی را در راستای خیابان پرورش دهیم و صندوق های زرد پست سنگین ز غمنامه های زمانه نباشند ؟ در سرزمینی كه عشق آهنی ست انتظار معجزه را بعید می دانم باغبان مفلوك چه هدیه ای دارد ؟ پرندگان از شاخه های خشك پرواز می كنند آن مرد زردپوش كه تنها و بی وقفه گام می زند با كوچه های ورود ممنوع با خانه های به اجاره داده می شود چه خواهد كرد سرزمینی را كه دوستش می داریم ؟ پرندگان همه خیس اند و گفتگویی از پریدن نیست در سرزمین ما پرندگان همه خیس اند در سرزمینی كه عشق كاغذی است انتظار معجزه را بعید می دانم
28 شهریور 1384 ساعت 03:15 قبل از ظهر
پرنده مردنی ست دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست كشیده ی شب می كشم. چراغ های رابطه تاریكند چراغ های رابطه تاریكند كسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد كرد كسی مرا به میهمانی گنجشگ ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
15 شهریور 1384 ساعت 16:23 بعد از ظهر
خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟ خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه. خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم ! چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی . چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی . چگونه ای .......؟ من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟ با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها نکن . من بی تو هیچم!!!!
9 شهریور 1384 ساعت 18:24 بعد از ظهر
گفتگو با خدا خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه كنی؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟ من سؤال كردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می‌كند؟ خدا جواب داد.... اینكه از دوران كودكی خود خسته می‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند. اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می‌دهند و سپس پول خود را خرج می‌كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند. اینكه با نگرانی به آینده فكر می‌كنند و حال خود را فراموش می‌كنند به گونه‌ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می‌كنند. اینكه به گونه‌ای زندگی می‌كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه‌ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته‌اند. دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟ خدا پاسخ داد: اینكه یاد بگیرند نمی‌توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می‌توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند. اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند. اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند. اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می‌برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند. یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین‌ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است. اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی‌دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند. اینكه یاد بگیرند دو نفر می‌توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند. اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند. باافتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم و افزودم: چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟ خدا لبخندی زد و گفت... فقط اینكه بدانند من اینجا هستم همیشه
7 شهریور 1384 ساعت 18:07 بعد از ظهر
خدا می داند در بود و نبود ما این راز سر به مهر بی چرا از چیست از چیست كه چراخ شكسته نیز از كشف بی سوال بوسه به زانو در آمده است هی پرده خوان غمگین سهره ها و سوسن ها در بنماندن این همه رفته را در آمدی بیا كه پروردگار ملائك پرده نشین از آموختن آواز علاقه به آدمی پشیمان است
__